داستان سیستان 10 روز با ره بر

به گزارش خبرنگار خبرگزاری رسا، رضا امیر خانی مولف کتاب است که با سبکی بدیع و جذاب و گاهی آمیخته با طنز به روایت این سفر پرداخته است.
رضا امیر خانی که برای نوشتن گزارش این سفر دعوت شده بود، زوایا و حاشیه های خواندنی آن را در این کتاب جمع آوری نموده است.
در بخشی از کتاب در خصوص بازدید رهبر معظم انقلاب از منزلی که در ایران شهر در زمان پهلوی تبعید شده بودند آمده است: «- این اتاق ما بود، البته کتاب ها و سایر چیزها هم این جا بود . این وسطی که بسته است، اتاق آقای راشد بود. آن طرف انبار بود...
آقا به دقت خیره شده بود به پنجره ای که به کوچه باز می شد. در نگاهش چیز عجیبی بود ، به دور و بر اتاق نگاهی کرد.
- ما بیش تر این طرف تکیه میدادیم و می نشستیم به مطالعه و نوشتن...
بعد آقا دوباره نگاهی کرد به پنجره فلزی با شیشه مشجری که به سمت کوچه باز می شد و آه کشید:
- از این پنجره هر وقت صدای ماشین می آمد، بچه ها و خانواده می ترسیدند که دوباره از ساواک یا از شهربانی دنبال من آمده اند. پنجره مشرف به کوچه بود. بعضی وقت ها مأمورین که ناشی بودند از پشت پنجره گوش می ایستادند که ببینند ما چه می گوییم. حاج حسن رجب زاده و اوس محمد بنا گفتند از پایین تا بالا این جا گل می گیریم...
رهبر یک مملکت هنوز ترس از ساواک را به خاطر دارد و افتخار می کند به خاطراتش. لحظه ای احساس نکردم که غرور وی را فرا گرفته باشد که سیری داشته است از دیروز تا امروز. و در چهره اش می توانستم بخوانم که دوباره حاضر است به همان حال دیروز نیز برگردد. راضی به رضای خدا بودن است که آدم می سازد....
بعد آقا بر می گردد. به درگاهی نرسیده عینکش را در می آورد و با دستمال چشم ها را پاک می کند. نمی دانم چرا؟ داخل حیاط کنار باغچه می نشیند و به گل سرخی خیره می شود.
- چه قدر ما به باغچه می رسیدیم....
حالا همه دور نشسته ایم وجوان متصدی خانه چای آورده است. آقا مدام به در و دیوار خانه نگاه می کند. به ایوان، به حیاط، به باغچه....
- بعد از ظهرها این خانه مأمنی بود برای انقلابی ها و جوانان روشن فکر شهر. تختی بود در این ایوان که همه می نشستیم و صحبت می کردیم. آن پشت را ما در باز کردیم به خانه صاحب خانه، حاج آقای نارویی.
چای را سر می کشد.
- تجدید خاطره است، اما الان احساس خوبی دارم . روزهایی بود که سختی هایی داشت ، اما دل های ما پر امید بود واحساس سختی نمی کردیم. نشاط جوانی هم کمک می کرد به ما، تنها هم نمی گذاشتند بنده را. ما وچهار دوست تبعیدی دیگر که اینجا زندگی می کردیم. مرتبا از اطراف کشور، علما و دانشجویان می آمدند و می رفتند به ما روحیه می دادند و جالب تر این که از ما روحیه می گرفتند، مرحوم آقای صدوقی کار خوبی می کردند و می رفتند دیدن همه تبعیدی ها. دورادور ایشان را می شناختیم. به قدری وضع این جا برای ایشان جالب بود ، که رفتند چابهار و تبعیدی های آنجا را دیدند و گفتند مجددا باید این جا را ببینم و یک روز دیگر آمدند و اینجا ماندند خیلی براشان جالب بود. اول دوستان معدودی بودند که محلی به نام فاطمیه درست کرده بودند، برادران شیعه ای که ابتدا از جاهای دیگر آمده بودند لکن به تدریج با مردم دیگر شهر، مردم بلوچ انس گرفتیم.
مردم دم در ایستاده اند و هیاهو می کنند و می خواهند داخل شوند اما تیم حفاظت ممانعت می کند. آقا متوجه می شود و استکان چایش رانیمه تمام روی سینی می گذارد و اشاره می کند که اهل محل داخل شوند.
مردم مثل سیل می ریزند توی خانه. نگرانم که مبادا هجوم ببرند به سمت آقا. بچه های حفاظت به سختی سعی می کنند که آن ها یکی یکی نزدیک آقا بروند. هرکدام بعد از سلام و احوال پرسی سعی می کند، نزدیک آقا روی زمین بنشیند. پیرمردی با کلاه بافتنی کنار دست ما نشسته است و همه چیز را دوباره برای آقا می گوید:
- چهار تا پسر دارد شکر الله را باید یادت باشد آقا . جوانکی بود وقتی شما رفتی .حالا عزیز الله هم دیپلم داره، اما کسی سرکار نمی بردشان. یک فکری نبایدکرد؟
آقا می خندد و می گوید چرا. چند نفری از اعیان محله، باسر و وضع مرتب نزدیک می آیند و خودشان را خیلی به آقا می چسبانند، اما آقا انگار نمی شناسدشان. یک هو آقا آن ها را کنار می زند و به پیرمردی در انتهای صف اشاره می کند و با لب خند می گوید، سلام...آی سلام را بیش از دو مد قاریان می کشد. آقا جلو پایش نیم خیز می شود و پیرمرد خود را به سینه آقا می اندازد .
- حاجی رحمان، کجایی؟ حالت چه طور است ...عبدالرحمان سجادی
پیرمرد گریه می کند.
- آقا! مارا یادت هست، خواب می بینم انگار...
- بله ! حاجی رحمان! سیدنواب کجاست؟
عبدالرحمن پوست دستش انگار رفته است. سرخ است و زخمی. دستش را می کشد روی دست آقا. یکی از محافظ ها به تندی دستش را کنار می زند. محافظ مچ دست پیرمرد را می گیرد تا به محل سرخی پوست دست نزده باشد. اما آقا دوباره خم می شود و دست پیرمرد را در دست می گیرد، ازهمان محل زخم ..... او دستش را روی صورت آقا می کشد، با گریه می گوید:
- قلبم را هم عمل کرده ام!
- آخی!
چه محبتی است میان این دو. سر در نمی آورم. آقا همان جور که دست سید را نگه داشته است، نگاهی به ما می کند و می گوید:
- مرد خداست این سید عبدالرحمن.
سید تازه به خود آمده است. خودش را کنار می کشد و به دوربین های صدا و سیما نگاه می کند و می گوید :
- ببخشید، دست خودم نبود...
آقا بسیار بامحبت با او حرف می زند. من گریه ام گرفته است، ناجور. نگاه می کنم به دور و بر. دست محمد حسین نیز می لرزد و نمی تواند فیلم بگیرد . صدایم را صاف می کنم و می گویم:
- فیلمت را بگیر محمد حسین.
این را از عبدالحسینی یاد گرفته ام. سرکار با جدیت عکس می گیرد؛ کاملا حرفه ای. به قول خودش تا صبح وقت هست برای گریه کردن. جوری که ریش بلندش خیس خیس شود....
- آقا سید رحمان سجادی را با شکر الله بردند شهربانی. گفته بودند چرا با این تبعیدی مراوده دارید؟ گفته بود این ملای ماست ، روحانی ماست، ما می رویم ازش مسأله می پرسیم...
سید رحمان که کنار من نشسته است، سر تکان می دهد و با بغض می گوید:
- به خدا راست می گوید....روحانی ما بود... هرشب تو تلویزیون همین را به اش می گویم. می گویم تو که روحانی ما بودی، حالاروحانی همه شده ای و ما را یادت رفته؟ نه...یادش نرفته...
آقا یکایک حضار را به اسم صدا می کند و می فهمیم که همه شان را می شناسد، به جز یک مورد که آقا کسی را علی رضا صدا می زند و او می گوید:
- غلام رضا هستم آقا، برادر علی رضا...
- پس کجاست علی رضا؟
- مکه است آقا. نمی دانست که شما می آیید....
جمع بسیار صمیمی اند. نگاه می کنم. زانوان هیچ کدام نمی لرزد. دستان هیچ کدام از ترس روی سینه ها خشک نشده است. هیچ کدام از نگاه رهبر فرار نمی کند. آقا وقتی همسر شهید حاج همت نارویی را می بیند، می گوید:
- خدا رحمت کند شهید شما را ...
بد جوری گریه مان گرفته است...
پیر مردی خوش خنده از راه می رسد و فضا را دگرگون می کند. سیه چرده ، بی دندان و بامزه. با صدایی خش دار و ریز. مثل نقال ها دستانش را تکان می دهد و فریاد می کشد:
- استان سیستان و بلوچستان جایگاه کیه؟ رهبر عزیز و محترم! رهبرا خوش باشی!
مردم صلوات می فرستند بلکه ساکتش کنند. اما پیر مرد از رو نمی رود».
داستان سیستان 10 روز با رهبر، یاداشت های شخصی رضا امیرخانی است که چاپ اول آن در 1382 و چاپ سیزدهم آن در سال 1386 در304 صفحه و با شمارگان 4400 نسخه از سوی انتشارات مؤسسه قدیانی به چاپ رسیده است./913/ن601/ع