کثرتگرایی دینی در مسلک گرایی
برخلاف فرقه و نهاد های دینی که حقیقت را در انحصار خود میدانند، «مسلک» با پذیرش بهرهمندی دیگر سنتهای دینی از حقیقت، تصویری بازتر و کثرتگرایانه از دینداری ارائه میدهد. اما این پرسش باقی است که آیا مسلک گرایی نوعی کثرت گرایی یا پلورالیزم دینی در برابر حقیقت نیست؟
به گزارش خبرنگار گروه فرق و ادیان خبرگزاری رسا، واژه «مسلک» در زبان فارسی و عربی از ریشه «س-ل-ک» گرفته شده و در اصل به معنای «راه، روش و طریقه» است. در متون لغوی معتبر فارسی مانند لغتنامه دهخدا، این واژه بهمعنای «راه، شیوه و طریقت» آمده و در فرهنگهای عربی نیز معادل «راه، شیوهی رفتاری و قاعدهی عمل» معرفی شده است. بنابراین، بار معنایی اصلی این واژه ناظر بر نوعی مسیر یا روش سامانمند است که فرد یا جمع در زندگی فکری، عملی یا معنوی خود برمیگزیند.
تمایز مفهومی و کاربرد معاصر
در کاربردهای امروزی علوم انسانی، اصطلاح «مسلک» دامنهای گستردهتر از «مذهب» دارد. مذهب بهطور معمول به یک نظام اعتقادی دینی رسمی و نهادینهشده اطلاق میشود، در حالیکه «مسلک» میتواند علاوه بر حوزه دین، در زمینههای فلسفی، اخلاقی، اجتماعی و حتی سیاسی نیز بهکار رود. ازاینرو، مسلک به «مکتب» یا «روش» نزدیکتر است تا به «مذهب».
در ادبیات عرفانی نیز این واژه اغلب با اصطلاح «طریقت» همنشین است و به شیوه خاصی از سیر و سلوک معنوی اشاره میکند. بدین معنا، توسعه مفهومی واژهی «مسلک» در طول زمان بر همان هسته اولیه معنایی یعنی «راه و روش» استوار مانده، اما در عین حال توانسته است حوزههای معنایی تازهای را پوشش دهد.
بدین ترتیب، «مسلک» را میتوان مفهومی دانست که هم ریشه در معناهای لغوی سنتی دارد و هم در کاربردهای جدید علوم انسانی و عرفانی، ظرفیت انعطاف و گسترش یافته است. این واژه بهگونهای عمل میکند که امکان نامگذاری و توصیف «راهها و روشهای متکثر» را ـ اعم از دینی، عرفانی، فلسفی یا اجتماعی ـ فراهم میآورد.
هستهٔ مفهومی
مَسلَک را میتوان بهعنوان «هستهای معنایی و هنجاری» تعریف کرد که بهصورت یک چارچوب راهنما عمل میکند؛ این چارچوب شامل آموزهها، آیینها، نمادها و قواعد رفتاری است که برای فهمِ جهان و جهتدهی به عملِ فرد یا جمع بهکار میآید. از این جهت، معنا و کارکردِ مسلک بر «راه/روش» سوار است و ریشهٔ لغویاش پشتوانهٔ این یکپارچگی مفهومی است.
مدل فرایندیِ پیدایشِ مسلک
پیدایشِ مسلک را میتوان بهصورت یک فرایند چندفرجهای توصیف کرد که در هر مرحله مکانیزمهای اجتماعی و روانی مشخصی نقشآفریناند:
1. رخدادِ آغازین: بحران یا موقعیتِ معنادار + رهبر کاریزماتیک
پدید آمدنِ مسلک غالباً با یک رخدادِ معنادار (مثلاً بحران اجتماعی، تلاطمِ هویتی، یا تجربهای معنوی فراگیر) آغاز میشود؛ در چنین زمینهای، حضورِ یک رهبرِ کاریزماتیک میتواند هستهٔ معرفتی و هنجاریِ اولیه را عرضه کند. نظریهٔ وبر نشان میدهد که اقتدارِ کاریزماتیک اگر استمرار یابد، یا فرو میپاشد و یا از طریق فرایندی موسوم به «روتینیزهسازی» به شکلِ اقتدارِ سنتی یا عقلانی–قانونی نهادینه میشود؛ یعنی ساختارها و مقرراتی جانشین حضورِ متمرکزِ رهبر میگردند.
2. ایجاد ساختارهای قابلیتِ قبول
برای آنکه هستهٔ معناییِ اولیه در سطح اجتماعی قابلپذیرش شود، به ساختارهایی نیاز است که آن باور را «معقول» جلوه دهند؛ این ساختارها—که برگر آنها را «plausibility structures» نامیده—شامل شبکههای حمایتی، آیینها، روایتهای هویتی و نهادهای آموزشی یا فرهنگی هستند که باورها را نرمالیزه و تثبیت میکنند. این فرایند باعث میشود که گزارههای تازه نه تنها پذیرفته شوند، بلکه بهعنوان چارچوبِ بدیهی برای تفسیرِ واقعیت عمل کنند.
3. هویتسازیِ جمعی (ما/آنها)
پذیرشِ یک مسلک معمولاً با بازتعریفِ هویتِ گروهی همراه است؛ افراد برای کسبِ عزتنفس، معنا و احساسِ تعلق، خود را «ما» در برابر «آنها» تعریف میکنند. نظریهٔ هویت اجتماعیِ تاجفل و ترنر نشان میدهد که این فرآیندِ مرزبندی و مقایسهٔ میانگروهی، انگیزانندهٔ وفاداری و رفتارهای همبسته است و به تثبیتِ مرزهای هنجاری و نمادین میانجامد که منجر به:
- تقویتِ همبستگیِ درونگروهی؛
- تشدیدِ تمایزِ نمادین نسبت به دیگر گروهها؛
- انگیزش برای دفاع از آموزهها و گسترشِ دایرهٔ پیروان.
4. تفکیک و تداوم: نهادینهسازی یا انشعاب
با افزایشِ اعضا و تثبیتِ رویهها، مسلک ممکن است یکی از دو مسیر را طی کند:
- تبدیل شدن به یک جریانِ نهادینهشده (که ساختارها و قواعد آن قابلِ انتقال و بازتولید است)
- یا انشعاب و شکلگیریِ فرقهها/نحلههای متعدد. ادبیات مربوط به New Religious Movements (NRM) و گونهشناسیهای تاریخی نشان میدهد که هر دو مسیر امکانپذیر است و عواملِ ساختاری، فرهنگی و سیاسی در انتخاب مسیر مؤثرند.
بنابراین پیدایشِ مسلک پدیدهای چندوجهی است که از ترکیبِ رخدادِ آغازین، رهبریِ کاریزماتیک، ساختارهای قابلیتقبول، هویتسازیِ جمعی و فرایندهای نهادینهسازی ناشی میشود.

تمایز معرفتیِ «مسلک» با «فرقه»
در نگاه تحلیلی، یکی از شاخصهای تمایز میان «مسلک» از یکسو و «فرقه» یا «نهاد های دینی رسمی همانند کلیسا» از سوی دیگر، موضعشان نسبت به ادعای انحصاریبودنِ حقیقت و مسیر رستگاری است. فرقهها و شکلهای سنتیِ کلیسایی ــ در معنای تاریخی و گاه عامِ این واژه ــ معمولاً براساس منطقی انحصارطلبانه عمل میکنند: هستهٔ هویتی و معرفتیِ این نهادها بر این پیشفرض استوار است که «راهِ ما تنها راهِ درستِ دستیابی به حقیقت/نجات است». این نوع ادعا، همزمان با تولیدِ سازوکارهای معرفتی و نهادیِ انحصارگرایانه (متون مرجعِ بسته، معیارهای عضویتِ انحصاری، و انحصار تفسیرِ نمادها) خود را بازتولید میکند و در عمل دسترسی به «حقایقِ نجاتبخش» را محدود و مشروط میسازد.
در مقابل، مفهومِ «مسلک» بهطور ذاتی چنین ادعای انحصارگرایانهای را ارائه نمیدهد. مسلک بهجای ادعا کردنِ «تنها راهِ رستگاری»، معمولاً خود را بهعنوان حاملِ یک «تصویر روشنتر و منسجمتر» از پیامِ دینی یا روشِ معنوی معرفی میکند: یعنی ادعا میکند که راهِ موردنظرِ آن، صورتِ واضحتر، دقیقتر یا «نابتر»ی از حقیقت را عرضه میدارد، اما در عین حال امکانِ وجودِ دیگر مسیرها و بهرهمندیِ آنها از سهمی از حقیقت را میپذیرد. به بیان دیگر، مسلک خود را نگهبانِ یک تفسیرِ متمرکز و روشمند میداند؛ نه مرجعِ انحصاریِ تفسیرِ حقیقت. این تفاوتِ گفتمانی پیامدهایِ نهادی و میانگروهی مهمی دارد: مسلک گرایش به نسبتدادنِ اعتبارِ معرفتیِ محدود به دیگران دارد، در حالی که فرقه/کلیسا غالباً سازوکارهایی برای نفی یا طردِ رقبا تولید میکنند.
چند نمونه از مسلک های شناختهشده در ایران
۱. سلسلهٔ نعمتاللهیه (طریقتِ صوفیه)
طریقتِ شناختهشدهٔ عرفانی که به شاهنعمتاللّه ولی نسبت داده میشود و در تاریخ تصوف ایران نقش برجستهای داشته است.
۲. طریقتِ نقشبندیه
یکی از طریقتهای بزرگِ نقشبندیه (نقشبندی) که منشأ آن به خواجه بهاءالدین نقشبند بازمیگردد و حضور تاریخی و پیروانی در مناطق مختلف ایران داشته است.
۳. قادریه
سلسلهای صوفیانه که منسوب به شیخِ عبدالقادر گیلانی است و در برخی نواحی ایران (از جمله مناطقی در غرب و کردستان) تاریخچهٔ حضور دارد.
4. حکمتِ متعالیه (مکتب ملاصدرا) — مکتب فلسفی
یک «مکتب فلسفی ـ عرفانی» ایرانی (ملاصدرا) که در ساحت فقهی و فلسفی و عرفانی در ایران اثرگذار بوده و بهعنوان جریان فکری تلقی میشود.
5. مکتبهای فقهی/مشیهای حقوقی در درون اسلام (اصولی ـ اخباری)
در فقه شیعه در ایران جریانهایی مانند «اصولی» و «اخباری» تاریخی داشتهاند که بیشتر ماهیتِ روششناختی در استنباط فقهی دارند و گاهی بهعنوان نحلههای فکری داخلی دیده میشوند.
6. مذاهب فقهی اهلسنت (در ایران) — حنفی، شافعی، حنبلی (اقلیتها)
در جمعیت سنی ایران، پیروی از مذاهب فقهیِ مختلف (بویژه حنفی و شافعی) امری رایج است و میتوان آنها را در زمرهٔ نحلههایِ دینیِ موجود در کشور شمرد.
مسلک در تحلیل نهایی نوعی «روشِ متمرکز اما غیرانحصاری» را نمایندگی میکند: ادعای آن این نیست که فقط پیروی از راهِ آن به رستگاری میانجامد، بلکه بر این نکته تأکید دارد که آن راه تصویری روشنتر، منسجمتر یا کارآمدتر از پیامِ دینی عرضه میکند، در حالی که امکانِ وجودِ دیگر مسیرها و بهرهمندیِ آنها از حقیقت را نفی نمیکند. این نگرش هم در نظریههای جامعهشناسی دین و هم در سنتهای عملی و عرفانیِ اسلام سابقه و کارکرد دارد و میتواند مبنای روشمندی سازندهای برای مدیریتِ تنوعِ دینی و گفتوگوهای بینگروهی در جوامع معاصر باشد.
ارسال نظرات