۲۰ دی ۱۴۰۴ - ۱۳:۵۱
کد خبر: ۸۰۲۹۶۳
عضو هیئت علمی مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره)؛

انسان‌شناسی قرآنی، شالوده نظریه‌پردازی در علوم انسانی اسلامی

انسان‌شناسی قرآنی، شالوده نظریه‌پردازی در علوم انسانی اسلامی
عضو هیئت علمی مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره) با تبیین مبانی فلسفی و معرفتی علوم انسانی با اشاره به نقش تعیین‌کننده انسان‌شناسی، هستی‌شناسی و معرفت‌شناسی در شکل‌گیری نظریه‌های علوم انسانی، «انسان‌شناسی قرآنی» را زیربنای امکان‌پذیری و معنابخشی به علوم انسانی اسلامی دانست.

به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگی و اجتماعی خبرگزاری رسا، حجت‌الاسلام والمسلمین احمدحسین شریفی، عضو هیئت علمی مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره) با تبیین مبانی فلسفی و معرفتی علوم انسانی با اشاره به نقش تعیین‌کننده انسان‌شناسی، هستی‌شناسی و معرفت‌شناسی در شکل‌گیری نظریه‌های علوم انسانی، «انسان‌شناسی قرآنی» را زیربنای امکان‌پذیری و معنابخشی به علوم انسانی اسلامی دانست.

متن کامل سخنان حجت‌الاسلام والمسلمین احمدحسین شریفی بدین شرح است؛
 
در بُعد توصیه‌ای علوم انسانی، یعنی ارزش‌گذاری و کنترل، تردیدی وجود ندارد که علوم انسانی می‌تواند اسلامی و غیر اسلامی داشته باشد. کسی که اسلام را بشناسد، نمی‌تواند منکر این باشد که اسلام در این حوزه حرف برای گفتن دارد. قرآن سراسر ارزش‌گذاری است؛ روایات، نظام ارزشی گسترده‌ای را ارائه می‌دهند و این امر قابل انکار نیست.
 
برخی گفته‌اند که ما «علوم انسانی اسلامی» نداریم، زیرا قرآن توصیه است و علوم انسانی توصیف واقعیت. این ادعا نیز نادرست است. نخست آن‌که قرآن صرفاً توصیه نیست؛ بخش عمده آیات آن توصیف واقعیت است و توصیه‌ها نیز ریشه در همین توصیف‌ها دارند. توصیه‌های دینی قرارداد محض نیستند، بلکه مبتنی بر واقعیت‌اند.
 
با این حال، برخی مخالفان علوم انسانی اسلامی ادعا می‌کنند که دو بخش پایانی (یا همان کارکردهای توصیه‌ای و هنجاری) اصلاً جزء علوم انسانی نیستند، بلکه «ایدئولوژی» یا «فناوری»‌اند؛ منظورشان از فناوری، فناوری‌های رفتاری، نرم، فرهنگی و اجتماعی است، نه فناوری به معنای مصطلح فنی.
 
این گروه‌ها می‌کوشند این توصیه‌ها و هنجارها را از علوم انسانی خارج کنند، اما در عین حال خودشان نیز می‌پذیرند که ایدئولوژی و فناوری می‌تواند اسلامی و غیر اسلامی باشد. حتی برخی از آنان کتاب‌هایی درباره فناوری‌های نرم و فرهنگی اسلامی نوشته‌اند. بنابراین، اصل اسلامی و غیر اسلامی بودن را انکار نمی‌کنند؛ اختلاف صرفاً بر سر این است که آیا این دو بخش جزء علم محسوب می‌شوند یا نه.
 
در پاسخ به این دادگاه باید گفت که هنجارها و توصیه‌ها واقعاً بخشی از علوم انسانی‌اند. اگر قرار باشد به روان‌شناس گفته شود که حق توصیه یا هنجارگذاری ندارد، اساس روان‌شناسی تعطیل می‌شود. برای مثال، فردی که دچار رفتار وسواسی شده است، به روان‌شناس مراجعه می‌کند. روان‌شناس ابتدا تعریف می‌کند که وسواس چیست، سپس علل و عوامل آن را توضیح می‌دهد، آینده آن را پیش‌بینی می‌کند و می‌گوید اگر درمان نشود، وضعیت فرد بدتر خواهد شد. اگر در این‌جا روان‌شناس بگوید «دیگر به من مربوط نیست که چه باید بکنی؛ این بخش ایدئولوژی یا فناوری است»، مراجعه‌کننده حق دارد بگوید این مشاوره بی‌معنا بوده است.
 
بنابراین، توصیه، هنجارگذاری و هدایت، بخش جدایی‌ناپذیر علوم انسانی‌اند و نمی‌توان آن‌ها را از علم جدا کرد.
 
اگر وزیر اقتصاد اعلام کند وضعیتی که با آن مواجه هستیم «رکود تورمی» است، بیش از نیمی از مردم می‌پرسند این اصطلاح جدید چیست. لازم است توضیح داده شود، جلسات کارشناسی و میزگرد برگزار شود و روشن گردد رکود تورمی چیست و علل و عوامل آن کدام‌اند. اما اگر پس از این توضیحات، اقتصاددانان بگویند «حال چه باید کرد؟ این دیگر به ما مربوط نیست؛ ما توصیه‌ای نداریم و هنجارگذاری نمی‌کنیم؛ این حوزه ایدئولوژی یا فناوری است»، چنین پاسخی پذیرفتنی نخواهد بود.
 
عالمان علوم انسانی دقیقاً برای رسیدن به مرحله «کنترل و راهکار» آموزش می‌بینند. آنان باید راه‌حل ارائه دهند؛ برای مثال، بگویند چگونه می‌توان ارزش پول ملی را تقویت کرد یا با چه سیاست‌هایی می‌توان از بحران عبور کرد. در حوزه تعلیم و تربیت، علوم رفتاری و علوم اجتماعی نیز وضعیت به همین شکل است. بنابراین، این دو بخش پایانی واقعاً جزء علوم انسانی‌اند و نمی‌توان آن‌ها را با یک قرارداد صوری از علم خارج کرد.
 
آیا در مرحله توصیف، اسلامی و غیر اسلامی بودن معنا دارد یا نه؟
 
پرسش اصلی این است که آیا در مرحله توصیف، اسلامی و غیر اسلامی بودن معنا دارد یا نه؟ آیا این بحث مطلوب است یا نه؟ و آیا اساساً این بحث ضرورتی دارد یا خیر؟
 
برای روشن شدن بحث، لازم است لایه دیگری از علوم انسانی توضیح داده شود. تقریباً همه علوم انسانی ـ یا دست‌کم آن دسته از علوم انسانی که محور اصلی این مناقشات‌اند ـ علومی وابسته‌اند. به تعبیر دیگر، علوم پیرو و وابسته به شرایط‌اند. این وابستگی اشکال مختلفی دارد. ؛ وابسته به کنش‌های انسانی، جامعه، تاریخ، فرهنگ و حتی شرایط اقلیمی. همین وابستگی‌هاست که سبب شده برخی از «علوم انسانی بومی» سخن بگویند. وقتی گفته می‌شود علوم انسانی بومی، منظور این است که اقتضائات زیست‌بوم ما بر کنش‌های انسانی اثر می‌گذارند. تفسیری که از کنش انسانی در آمریکا، با نظام سیاسی خاص، یا در پاریس و لندن، با سنت تاریخی و فرهنگی متفاوت ارائه می‌شود، لزوماً گره‌ای از مسائل زندگی منِ [ایرانی] نمی‌گشاید؛ زیرا من در زیست‌بوم دیگری زندگی می‌کنم، فرهنگ و سنت متفاوتی دارم و رفتارهایم در بستر دیگری شکل گرفته‌اند.
 
دست‌کم یکی از این وابستگی‌ها، وابستگی به شرایط اقلیمی است. برای نمونه، اگر بخواهیم نقش اقلیم را در رفتارها، ذوق، سلیقه و میل بررسی کنیم، کافی است به ذائقه موسیقایی ایرانیان توجه کنیم. موسیقی جنوب کشور با موسیقی شمال، غرب، شرق، مناطق کوهستانی و مناطق کویری تفاوت‌های جدی دارد. همه این‌ها بر پایه حس زیبایی‌شناسانه شکل گرفته‌اند، اما شرایط اقلیمی در این تفاوت‌ها نقش تعیین‌کننده دارد. همین مسئله درباره ذائقه غذایی، سبک زندگی، میل‌ها و حتی برخی رفتارهای اجتماعی نیز صادق است.
 
انسان‌شناسی زیربنای علوم انسانی است
 
برای تقریب به ذهن، می‌توان علوم انسانی را به ساختمانی تشبیه کرد که بر روی زیربنایی بنا شده است. زیربنای علوم انسانی چیست؟ انسان‌شناسی. علوم انسانی کنش‌ها و پدیده‌های انسانی را تحلیل می‌کند؛ اما پرسش اساسی این است که «انسان» کیست؟
 
آیا تفسیر داروینیستی از انسان درست است که انسان را محصول تصادف، بی‌هدف و بدون طرح قبلی می‌داند؛ موجودی که از تکثیر سلولی در گل‌ولای کف اقیانوس‌ها آغاز شد، میلیون‌ها سال گذر کرد و در نهایت، با جهشی تصادفی، از نسل شامپانزه، انسان پدید آمد؟ یا تفسیرهای دیگری از انسان وجود دارد؟
 
برای مثال، در تفسیر اومانیستیِ آگوست کنت، انسان محور و خالق معناست؛ یا در دیدگاه برخی فیلسوفان یونان باستان ـ مانند پروتاگوراس ـ که می‌گفت «انسان معیار همه چیز است». هر یک از این انسان‌شناسی‌ها، فونداسیون متفاوتی برای علوم انسانی می‌سازد و طبعاً نتایج متفاوتی در تحلیل، تفسیر و توصیه به‌دنبال خواهد داشت.
 
پروتاگوراس بر این باور بود که «همه چیز وابسته به انسان است»؛ هستی و نیستی، خوب و بد، همگی تابع انسان‌اند. این دیدگاه، همان مبنای اومانیستی است. در کنار آن، نظریه تکامل داروینی نیز تفسیری خاص از انسان ارائه می‌دهد. در مقابل، انسان‌شناسی قرآنی قرار دارد.
 
گمان نمی‌کنم کسی که اسلام را بشناسد و با قرآن انس داشته باشد، بتواند ادعا کند که قرآن تفسیری از انسان ارائه نمی‌دهد. قرآن انسان را «خلیفهالله» می‌داند و این تلقی تفاوتی بنیادین با دیدگاه داروین یا با نگرش‌های اومانیستیدارد. قرآن برای انسان ویژگی‌هایی برمی‌شمارد که جایگاه او را به‌کلی متفاوت می‌سازد: انسان را دارای کرامت ذاتی می‌داند، او را برتر از بسیاری از مخلوقات معرفی می‌کند و مهم‌تر از همه، انسان را مخلوق خداوند می‌داند.
 
در این نگاه، انسان موجودی هدفمند است. قرآن مکرر تأکید می‌کند که انسان بیهوده آفریده نشده و خلقت او غایت و هدف دارد. این تلقی، تفسیری کاملاً متفاوت از انسان ارائه می‌دهد و در نتیجه، «زیربنای» علوم انسانی را دگرگون می‌سازد.
 
بنابراین، باید توجه داشت که زیربنایی  گوناگونی برای علوم انسانی وجود دارد و هر یک از این مبانی انسان‌شناختی، نتایج متفاوتی در تحلیل و تفسیر کنش‌های انسانی به همراه خواهد داشت.
 
فصل ممیز انسان از سایر موجودات
 
درباره «فصل ممیز انسان» ـ یعنی ویژگی‌ای که انسان را از سایر موجودات متمایز می‌کند ـ دست‌کم ده نظریه مهم وجود دارد. این‌که تفاوت انسان با دیگر موجودات چیست، محل اختلاف جدی است.
 
برخی گفته‌اند فصل ممیز انسان ۱. «نطق» یا عقلانیت است و انسان را «حیوان ناطق» دانسته‌اند. برخی دیگر معتقدند انسان ۲. «حیوان اعتبارساز» است؛ یعنی موجودی که اعتبارات اجتماعی می‌سازد. برای مثال، تکه‌ای کاغذ را با یک قرارداد اجتماعی به «صد دلار» تبدیل می‌کند، یا علامتی را به‌عنوان «عبور ممنوع» وضع می‌کند. گروهی دیگر انسان را ۳. «موجودی تاریخ‌ساز» می‌دانند؛ موجودی که تاریخ خود را می‌فهمد و از آن آگاه است، در حالی که حیوانات ـ دست‌کم ظاهراً ـ درکی از تاریخ خود ندارند.
 
دیدگاه‌های دیگری نیز وجود دارد: انسان را موجودی ۴. کمال‌جو می‌دانند، یا اساساً او را ۵. حیوان نمی‌شمارند و معتقدند جنس او با حیوان متفاوت است؛ موجودی که طالب کمال مطلق است. به تعبیر حضرت آیت‌الله جوادی آملی، انسان «حیّ متألّه» است و فصل و جنس او با سایر موجودات تفاوت بنیادین دارد. بنابراین، در تفسیر و تعریف انسان اختلافات جدی وجود دارد.
 
هستی‌شناسی و معرفت‌شناسی زمین علوم انسانی است
 
زمین علوم انسانی چیست؟ هستی‌شناسی و معرفت‌شناسی. ما می‌دانیم که انواع مختلفی از هستی‌شناسی وجود دارد: هستی‌شناسی الهی، هستی‌شناسی مادی و ماتریالیستی، و هستی‌شناسی متعالی. کافی است هستی‌شناسی مادی را با هستی‌شناسی متعالیِ حکمت متعالیه ملاصدرا مقایسه کنیم تا تفاوت‌های عمیق آن‌ها روشن شود.
 
در معرفت‌شناسی نیز اختلافات بنیادین وجود دارد. برای مثال، معرفت‌شناسی پوزیتیویستی معتقد است تنها منبع معرفت، تجربه است. اما پرسش این است که آیا تجربه تنها منبع معرفت است، یا عقل، شهود و وحی نیز منابع معرفت‌اند؟ اگر کسی در معرفت‌شناسی به این نتیجه برسد که تجربه حتی ارزش بالایی هم ندارد و معرفت اصلی از عقل، شهود یا وحی حاصل می‌شود، این دیدگاه تأثیر مستقیم بر مطالعه پدیده‌ها و کنش‌های انسانی خواهد داشت.
 
به تعبیر دیگر، خداوند چهار «چشم» برای شناخت واقعیت در اختیار انسان قرار داده است: تجربه، عقل، شهود باطنی و وحی. حال اگر در مطالعه کنش‌های انسانی، سه چشم را ببندیم و تنها با یک چشم نگاه کنیم، آیا می‌توانیم به فهم دقیقی از واقعیت برسیم؟ من چنین رویکردی را قابل نقد می‌دانم. برای درک واقعیت باید از همه ابزارهای معرفتی بهره گرفت تا فهمی دقیق‌تر حاصل شود.
 
اگر کسی به این نتیجه برسد که وحی حجیت ندارد، عقل ارزشی ندارد و شهود بی‌اعتبار است و تنها تجربه معتبر است، روشن است که او در زمینی کاملاً متفاوت از من بازی می‌کند.
 
مقاصد زیست انسانی
 
این‌که مقاصد زیست انسانی چیست، خود پرسشی اساسی است: انسان برای چه آفریده شده است؟ چه هدفی را دنبال می‌کند؟ سرانجام او چیست و به کجا می‌رود؟ این‌ها پرسش‌هایی بنیادین‌اند که در ادامه می‌توان به آن‌ها پرداخت.
 
آیا انسان موجودی منقطع‌الآخر است یا موجودی جاودانه؟ حادث است، اما جاودانه است؛ به این معنا که مرگ برای او پایان نیست، بلکه انتقال است. این دو نوع نگاه، کنش‌های انسانی را به‌طور کاملاً متفاوتی مدیریت و حتی تفسیر می‌کند.
 
تعریف علوم انسانی اسلامی در بُعد توصیف
 
آیا ما هستی‌شناسی اسلامی، معرفت‌شناسی اسلامی و قرآنی، و انسان‌شناسی اسلامی و قرآنی داریم یا نداریم؟ اگر پاسخ مثبت است، و اگر علوم انسانی به‌طور عمیق به این مبانی وابسته‌اند ـ یعنی به انسان‌شناسی، هستی‌شناسی و معرفت‌شناسی ـ آنگاه علوم انسانی از این حیث قابل تقسیم به اسلامی و غیر اسلامی هستند.
 
اگر نظریه‌ای در علوم انسانی بر مبنای انسان‌شناسی اسلامی شکل گرفته باشد، مبتنی بر نگاه قرآن و اسلام به انسان، و بر اساس هستی‌شناسی و معرفت‌شناسی اسلامی بنا شده باشد، طبیعتاً می‌توان آن نظریه را اسلامی دانست. اشتراک در مبانی، منابع، روش‌ها و مقاصد، معیار این انتساب است.
 
بر این اساس، علوم انسانی اسلامی در بُعد توصیفی ـ یعنی همان پنج مرحله نخست ـ این‌گونه تعریف می‌شود: علومی که مبتنی بر مبانی، منابع، متون، روش‌ها و مقاصد اسلامی باشند، یا دست‌کم با آن‌ها سازگار باشند. حتی حداقل در یکی از این ابعاد با اسلام اشتراک داشته باشد، به همان میزان قابل اتصاف به اسلامی یا غیر اسلامی بودن است. به تعبیر دیگر، «اسلامی بودن» یک علم یا نظریه، امری تشکیکی و ذو مراتب است؛ شدت و ضعف دارد. ممکن است علمی در منابع اسلامی باشد، یا در مبانی، یا در مقاصد، یا در روش‌ها، یا در دو یا سه مورد از این‌ها، و یا در همه آن‌ها. بنابراین، اسلامی بودن امری صفر و یکی نیست.
 
بررسی ارکان علوم انسانی برای اثبات وجود علوم انسانی اسلامی
 
در علم‌شناسی کلاسیک گفته می‌شد که علم دارای سه رکن است: موضوع، مسئله و غایت. در علم‌شناسی جدید، «روش» نیز به این ارکان افزوده شده است. بنابراین، هر علم انسانی ـ مانند جامعه‌شناسی یا اقتصاد ـ دارای موضوع، مسائل، غایت و روش است. به تعبیر دیگر، خیمه هر یک از علوم انسانی بر چهار ستون استوار است.
 
حال پرسش این است: آیا این چهار رکن می‌توانند اسلامی یا غیر اسلامی باشند یا نه؟
در حوزه موضوع، برای مثال «انسان اقتصادی» موضوع علم اقتصاد است، «انسان اخلاقی» موضوع علم اخلاق است (و علم اخلاق نیز از علوم انسانی است)، و انسانی که قابلیت رشد و ارتقا دارد موضوع علم تعلیم و تربیت است. آیا اسلام درباره این موضوعات، نگاهی و تعریفی دارد یا ندارد؟
 
در حوزه مسائل، آیا اسلام درباره مسائل اقتصادی، روان‌شناختی، اخلاقی و مدیریتی ـ که هر یک از علوم انسانی به آن‌ها می‌پردازند ـ مسئله‌ای طرح کرده است یا نه؟
 
در حوزه غایت، آیا اسلام برای کنش‌های انسانی غایتی ترسیم می‌کند؟ حتی برای کنش‌های علمی، برای علم‌آموزی، تعلیم و تعلم، و خودِ علم، آیا مقصد و هدفی تعیین می‌کند یا نه؟
 
و در حوزه روش، آیا اسلام ـ به‌ویژه در علوم انسانی ـ روش‌هایی را پیشنهاد داده است؟ به تعبیر مقام معظم رهبری، آیا در قرآن به روش‌های متعدد برای فهم و تحلیل واقعیت توجه شده است یا نه؟
 
اگر از همین زاویه نیز نگاه کنیم، باز هم اسلامی و غیر اسلامی بودن علوم انسانی معنا پیدا می‌کند. این حداقلِ بحث است. اما مرتبه بعدی این است که آیا علوم انسانی اسلامی مطلوب است یا نه؟ بهتر است یا بهتر نیست؟ ضرورت دارد یا ضرورت ندارد؟
 
این‌ها مباحث دیگری است که مجال جداگانه‌ای می‌طلبد.
ارسال نظرات