۱۶ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۱:۳۴
کد خبر: ۸۰۵۶۱۶
دل‌نوشته؛

در مسیر جمکران، انتظار قدم می‌زد

در مسیر جمکران، انتظار قدم می‌زد
در شب نیمه‌شعبان، خیل عظیمی از عاشقان امام زمان (عج) با حضور پرشور در مسیرهای منتهی به مسجد مقدس جمکران، جشن ولادت منجی موعود را به صحنه‌ای از همدلی، خدمت مردمی و تمرین زیست مهدوی تبدیل کردند.
به گزارش خبرنگار گروه فرق و ادیان خبرگزاری رسا، چشم تا چشم کار می‌کرد، خیل کثیری از عاشقان مهدی موعود (عج) گرد هم آمده بودند؛ دل‌هایی که قرار نداشت و پاهایی که شتابان، راهی مسجد مقدس جمکران بود تا تولد صاحب این روزها را تبریک بگویند. مسیری طولانی پیشِ رو بود؛ مسیری که بی‌اختیار، خاطره‌ی پیاده‌روی اربعین را زنده می‌کرد؛ همان هم‌نفسی‌ها، همان سلام‌ها و لبخندها، همان «با هم بودن»‌هایی که از مرزهای فردیت عبور می‌کند و جمع را به یک پیکر بدل می‌سازد.
 
در امتداد راه، موکب‌ها یکی پس از دیگری قد برافراشته بودند؛ هر کدام نشانی از خدمتی صمیمی و بی‌ادعا. گروهی دیگ‌های غذا را هم می‌زدند و نان و محبت را با هم تقسیم می‌کردند، گروهی چای دم می‌آوردند تا سرمای شب و خستگی راه را بنشانند، عده‌ای تنقلات شادی می‌دادند؛ و آن‌سوتر، غرفه‌های فرهنگی جان گرفته بود: کودکانی که با لبخند سرگرم می‌شدند، قاب‌هایی از شهدا که روایت ایثار را زنده نگه می‌داشت، و پاسخ‌گویی به پرسش‌ها و شبهات دینی. گویی هر کس سهمی از این جشن بزرگ را به دوش گرفته بود و هیچ خدمتی کوچک شمرده نمی‌شد.
 
در مسیر جمکران، انتظار قدم می‌زد
 
چراغ‌های رنگارنگ، تاریکی بیابان را رام کرده بودند؛ نوری نرم که بر چهره‌ها می‌نشست و تجربه‌ای از «زیستِ شادی» را ممکن می‌ساخت؛ شادی‌ای که نه سطحی و زودگذر، که ریشه‌دار و معناپذیر بود. رفتارها و حال‌وهوای مردمان، فراتر از زیست مادی می‌نمود؛ انگار تمرینی جمعی برای آینده‌ای موعود. زیستِ انسانی که از ماده عبور کرده و به افق معنا چشم دوخته است؛ زیستی که در آن «من»‌ها به «ما» بدل می‌شوند.
 
بوی باران با بوی خاک درآمیخته بود؛ اشک شوق با اشک دلتنگی، خنده با گریه، و همه‌چیز در هم تنیده. باران می‌بارید؛ نه به‌مثابه مانع، که به‌سان نشانه. بارانی که شادی عاشقان حضرت حجت (عج) را شست‌وشو می‌داد و همدلی را تازه می‌کرد؛ بارانی که گام‌ها را کند نکرد، بلکه دل‌ها را به هم نزدیک‌تر ساخت.
 
در لابه‌لای همهمه جمعیت، در نگاه‌های مصمم، در اشک‌های پنهان و در گفت‌وگوهای پراکنده، لایه‌های عمیق‌تری از انگیزه و باور موج می‌زد. اینجا فقط یک تجمع ساده نبود؛ میعادگاهی بود برای کسانی که درد غزه را با امید فرج پیوند زده بودند و هر کدام به شیوه‌ای، در حال ایفای نقش خود در این «زمینه‌سازی» بزرگ بودند.
 
از غرفه‌های فرهنگی که با زبان هنر سخن می‌گفتند تا مشاوره‌هایی با نگاه به آینده و نسل منتظر، از مادرانی که کودکانشان را با پرچم ایران و یا مهدی آراسته بودند تا جوانانی که دغدغه کار رسانه‌ای و روشنگری داشتند؛ هر گوشه از این صحن وسیع، روایتی مستقل اما هم‌جهت را در خود جای داده بود.
در مسیر جمکران، انتظار قدم می‌زد
 
در میان جمعیت پرشور و قدم‌هایی که با نیت الهی برداشته می‌شد، به موکبی برخوردم که حال‌وهوای متفاوتی داشت؛ موکبی که صرفاً به پخش غذا یا ارائه خدمات رفاهی مشغول نبود، بلکه می‌کوشید جان‌ها را سیراب کند، نه فقط جسم‌ها را.
 
مسئول موکب، از انگیزه‌ای ساده اما عمیق می‌گفت؛ از عشقی که او را به اینجا کشانده بود تا سهمی فرهنگی در این اجتماع داشته باشد. می‌گفت هرکس در این مسیر وظیفه‌ای دارد و سهم او، همین یادآوری‌های کوچک است؛ هدیه‌ای به نام امام زمان (عج)، جمله‌ای کوتاه با این معنا که «این از طرف آقاست»؛ یادآوری‌هایی که دل‌ها را به حضرت گره می‌زند و بذر امید و انتظار را آرام و بی‌صدا در دل‌ها می‌کارد.
 
در آن شب، جمکران فقط مقصد نبود؛ مسیر بود، معنا بود و وعده‌ای ناتمام از آینده‌ای روشن. هر قدم، سلامی بود به صاحب‌الزمان؛ هر خدمت، تمرینی برای جامعه‌ای که قرار است بر مدار عدالت و محبت بچرخد. و آن‌گاه که نگاه‌ها به گنبد می‌افتاد، زمزمه‌ای مشترک در دل‌ها جاری می‌شد:
«ای صاحب این جشن، ما آمده‌ایم؛ با دل‌هایی امیدوار، با دست‌هایی آماده، و با عهدی که هنوز ادامه دارد.»
ارسال نظرات