سلطنت موروثی خلاف عقل و منطق است
مسئله سلطنت در دوره پهلوی با تاریخسازیهای صوری که به برگزاری جشنهای ۲۵۰۰ ساله ختم شد، یکی از مسائل بغرنج جامعه ایران در دهههای متمادی بود. محمدرضا پهلوی نیز علیرغم اینکه با ازدواجهایش، به دنبال ولیعهدسازی بود تا آینده سلطنت را تضمین کند؛ خود در توانایی فرزندش برای ادامه راه تردید داشت.
علاوه بر این؛ چنین مسئلهای نه تنها در لایههای مختلف اجتماعی و حتی گروههای روشنفکری و دینی رسوخ کرده بود؛ بلکه در سطح بالایی از کارگزاران رده اول رژیم پهلوی نیز جریان داشت. اسدالله علم نخستوزیر و وزیر دربار محمدرضا پهلوی که سالها از نزدیکترین یاران شاه بود و به گواه خاطراتش بسیاری از مسائل را با او در میان میگذاشت و همچنین خود از دستاندرکاران اصلی برگزاری جشنهای ۲۵۰۰ ساله بود، بسیار پیشتر از سالهای میانی دهه پنجاه به این مهم اشاره داشت.
علم به عنوان کارگزار متنفذ و قدرتمند رژیم پهلوی در بخشی از خاطراتش به نگرانیهای فرح درباره آینده فرزندش رضا پهلوی اشاره میکند. به همین بهانه در ۱۹ اردیبهشت ۱۳۴۹ علیرغم تعهد و سرسپردگیاش به شاه در نقد سلطنت مینویسد: «.. من مجموعاً شهبانو را نسبت به آینده نگران دیدم حق هم دارد. فرزند دلبند و نور چشم او باید در آینده شاه بشود و هر عملی بر ضرر رژیم بر ضرر اوست من هم مکرر به ایشان عرض کردهام، با آن که معتقدم سلطنت در ایران با توجه به سنن ملی که ما داریم هنوز تا لااقل دویست سیصد سال دیگر طرف احتیاج مبرم کشور است، ولی حقیقت ایــن است که سلطنت در دنیا رنگی ندارد. آن هم سلطنت موروثی یعنی خلاف عقل و منطق است. به چه مناسبت فرزند بزرگ شاه باید مالک جان و مال مردم باشد؟ مگر آن که شاه سلطنت بکند نه حکومت آن هم در ایران ممکن نیست یعنی به محض آن که شاه به سلطنت کردن قانع شد، فاتحه خودش را خوانده است. مثل احمد شاه قاجار و امثالهم و واقعاً مردم هم رشد آن را ندارند که قابل حکومت دموکراسی باشند. به قول شاهنشاه اگر قرار باشد در ایران حکومت دموکراسی واقعی برقرار گردد، بیست و هفت میلیون جمعیت ایران، بیست و هفت ملیون رأى مختلف و مخالف یکدیگر میدهند این امر را من وقتی رئیس دانشگاه پهلوی بودم و در مرکز انتلکتوئل ایران بودم به تجربه دریافتم.»