چگونه برای طوفانهای زندگی آماده شویم؟/درسهایی از زندگی شهید علمالهدی
به گزارش خبرنگار سرویس حوزه و روحانیت خبرگزاری رسا، در دنیای پرهیاهوی امروز که هر روز با چالشها، دلخوریها و مشکلات تازهای روبرو میشویم، گاهی سادهترین دعواها و ناراحتیها آنقدر در وجودمان عمیق میشود که راه چاره را گم میکنیم.
در این میان، پناه بردن به فضای مجازی شاید راهی برای فرار از افکار آزاردهنده باشد، اما گاهی هم همین فضا، تلنگری است برای بازگشت به حقیقت.
روایت زیر، داستان همین تلنگر است؛ جایی که یک دلخوری ساده، با شنیدن خاطرهای از شهید سید حسین علمالهدی، به سفری درونی به سوی معنای حقیقی صبر، بخشش و بندگی تبدیل میشود. سفری که نشان میدهد بزرگی دل، راز ماندگاری در طوفانهای زندگی است.
«تازه با رفیقم دعوام شده بود و حوصله هیچکسی رو نداشتم. یه راست رفتم توی اتاقم و سعی کردم یه جوری از فکر و خیال حرفهایی که بهم زده، بیام بیرون؛ برای همین پناه بردم به گوشی و دل رو زدم به دریای دنیای مجازی. میخواستم یادم بره چه اتفاقی افتاده، بلکه کمی از عصبانیت کم بشه. بیحوصله و بیهدف صفحات مجازی رو بالا و پایین میکردم که یهو دیدم یه آقایی داره میگه: «تو مشکلات و اتفاقهای سخت و سنگین زندگی به صبر و صلات پناه ببرین».
از شدت عصبانیت، نیمخیز شدم تا یه چیزی بهش بگم که یهو گفت: «این توصیه خداست! آیه قرآن: ﴿وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاةِ﴾ چون حرف خدا بود، خودم رو نگه داشتم و دوباره ولو شدم روی تخت؛ اما اصلاً این توصیه برام قابل درک نبود. من الان وسط آشفتگی یه دعوای ساده با دوستم بودم و حوصله خودم رو هم نداشتم، چه برسه به نماز. خلاصه داشتم هزار و یک دلیل و مصداق برای پذیرفتن این راهکار قرآنی توی ذهنم ردیف میکردم که اون آقا یه خاطره گفت: خاطرهای از نوجوانی شهید سید حسین علمالهدی.
میگفت: آقا سید حسین وقتی نوجوون بود، سر مبارزه با شاه دستگیر شد. گفتن بچهساله! بندازیمش توی بند نوجوونی بزهکار تا هم به غلط کردن بیفته، هم مثل اونا حال خلاف بشه و فسق و فجور. به خیال خودشون میخواستن با یه تیر دو نشون بزنن. خلاصه سید حسین رو وارد بند بزهکارها کردن و تا این بچهسید، پاش رو گذاشت توی بند، یه عده شروع کردن به تیکه انداختن و مسخره کردن؛ اما برخلاف تصور خیلیها، سید حسین نهتنها از کوره در نرفت، بلکه صبر کرد و انرژیش رو گذاشت برای نفوذ به قلبشون. آخر سر هم این صبر و تحملها نتیجه داد. چند روز بعد، مأموران زندان دیدن همون نوجوونها دارن به امامت سید حسین نماز جماعت میخونن. کرک و پرشون ریخت که چی فکر میکردیم، چی شد.
اون آقا داشت این خاطره رو میگفت و من مدام ذهنم میرفت سمت موقعیت مشابه خودم توی مدرسه. یاد زمانی میافتادم که تا کسی بهم حرفی میزد یا مسخرهام میکرد، میشستم و میذاشتمش کنار یا اگه زورم بهش نمیرسید، حسابی به هم میریختم و کینهاش به دلم مینشست. غرق این تفاوت رفتاری با شهید بودم که بندهخدا رسید به اینجای خاطره:
شکنجهگر سید حسین میگه: «تا فهمیدم کسی که باید بازجوییاش کنم یه نوجوونه، با خودم گفتم به محض ورود به اتاق بازجویی جوری میزنمش که همون اول بگه: "غلط کردم، امام کیه؟!" وقتی هم گفت "درود بر شاه"، میذارم بره. برای همین تا وارد شدم، یه لگد محکم زدم به ساق پاش و افتاد؛ ولی حتی یه آخ هم نگفت.» میگه: «اونقدر زدمش که خسته شدم؛ اما این نوجوون، داغ یه "آخ" گفتن رو هم به دلم گذاشت.» بعد از انقلاب وقتی شکنجهگرش رو دستگیر میکنن، با سید تماس میگیرن و میگن بیا که وقت انتقامه؛ اما برخلاف تصور همه، سید حسین علمالهدی میره و میگه: «من از ایشون شکایت ندارم. ایشون وظیفهش بوده که شکنجه کنه. منم وظیفهم این بوده که تحمل کنم.» یه وقت فکر نکنین علمالهدی رو ساده شکنجهاش کرده بودنها؛ جوری شکنجهش کرده بودن که بندهخدا...کف کفشش ده سانت پنبه گذاشته بود تا بتونه بدون درد راه بره. حتی شکنجهگرش میگه: «من فکر کردم اگه بیاد توی دادگاه و بگه چیکارش کردیم، کارم تمومه!» ولی آقا سید حسین بخشیدش. میگن شکنجهگر افتاد به پای سید حسین و از اون روز به بعد مسیر زندگیش عوض شد.
میخکوب شده بودم پای این خاطرات. آخه برای منی که سر کوچکترین گیر دادن پدر و مادر هم گاهی آمپر میچسبوندم و صدام میرفت بالا، هضم این همه صبر و تحمل و گذشت ممکن نبود. داشتم با خودم کلنجار میرفتم که اون آقا انگار ذهن من رو خونده باشه، گفت:
میدونین چرا امثال شهید علمالهدی توی مشکلات بهم نمیریختن و صبور بودن؟ چون دلشون بزرگ بود. آدمهایی که دلشون کوچکه، مثل لیوان پر از آبی میمونن که اگه یه سنگریزه هم بیفته داخلش، متلاطم میشه و آب ازش میریزه بیرون؛ اما اگه دل مثل دریا بزرگ شد، اون وقت سنگهای چندتنی هم حالوهواش رو طوفانی و متلاطم نمیکنه.
بزرگکردن دل هم فقط با بندگی خدا ممکنه؛ یعنی هرچه انسان بیشتر اهل عبادات و دوری از گناه شد، دلش بزرگتر میشه؛ اون وقت طبق توصیهی آیه «وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاةِ» هم در برخورد با انواع بلاها صبوری میکنه و هم توی مشکلات، برخلاف خیلیها که عباداتشون تق و لق میشه، اتفاقاً اون بیشتر پناه میبره به نماز و عبادت.
آره رفیق! اگه سید حسین علمالهدی به خاطر تمسخر نوجوونهای بزهکار بهم نمیریخت یا در مقابل شکنجههای سنگین ساواک صبر میکرد و آخرش هم اهل بخشش شد، نه انتقام؛ واسه این بود که از همون بچگی دلش رو بزرگ کرده بود.
میگه نوجوون که بود، ساواک دستگیرش کرد. رفتم ملاقاتش و دیدم اوضاع زندان اصلاً خوب نیست. اتاقهای زندان بسیار کوچک و قدیمی و کاملاً غیربهداشتی بود. به سید حسین گفتم: «چه چیزی لازم داری برات بیارم؟» گفت: «فقط یه جلد قرآن برام بیارین.»
آقا سید حسین حتی توی میدون جنگ هم به ارتباط مستقیم «یاری گرفتن از صبر و صله با بندگی خدا» توجه داشت و تلاش کرد به نیروها یاد بده که باید در کنار پیشرفت نظامی، رشد معنوی هم پیدا کنن برای روزهای سخت.
میگن واسه تهیه تدارکات و اسلحه نیروها رفته بود اهواز. اسلحه و تدارکات رو که تهیه کرد، افتاد دنبال کتابفروشی. اون موقع کتابفروشیها تعطیل بودن، اما با تلاش زیاد نهجالبلاغه تهیه کرد و همراه اسلحه به تکتک بچهها یه نهجالبلاغه داد، و گفت: «در کنار آموزش نظامی، باید با نهجالبلاغه هم آشنا بشین.»
خلاصه یادمون باشه! اگر چه زمانی توی مشکلات نتونستیم صبر کنیم یا حال عبادت نداشتیم، باید بدانیم که ارتباطمون با خدا قوی نیست و قبل از هر کاری باید وقت بذاریم برای قویترشدن رابطهمون با خدا. خدا رحمت کنه مرحوم ابوترابی رو. رفیقش میگه: «مدتی بود که توی پیچ وخم زندگی و ناملایمات حسابی کم آورده و تقریباً خونهنشین شده بودم. یه روز حاج آقا ابوترابی که دوست دوران اسارتم بود، به دیدنم اومد و گفت: "عباس! میدونی چرا اینجوری شدی؟ چون تو از قرآن و دعا و زیارت عاشورا فاصله گرفتی. همین زیارت عاشورا و امثال اون بود که من و تو و خیلیهای دیگه رو زیر دست جلادان صدام زنده نگه داشت."»
پس حالا که فهمیدیم صبر در مشکلات و میل به عبادت توی بحرانها، اینقدر ربط داره به رابطهی قوی با خدا، بیایم از همین الان که توی ساحل آرامشیم، برای عبور از طوفانهای زندگی، با بندگی خدا، واسه خودمون کشتی نجات درست کنیم.»