هنر رهازیستن: چگونه در طوفان حوادث، صاحبخانۀ دل خود باشیم
به گزارش خبرنگار گروه جمعیت و تعالی خانواده خبرگزاری رسا، در جهان پرمشغله امروز که هر روز با انبوهی از دغدغهها، مسئولیتها و چالشهای ریز و درشت روبهرو هستیم، گاهی آنقدر درگیر روزمرگی میشویم که صدای فطرت خویش را گم میکنیم. در این هیاهوی زندگی، چه چیزی میتواند لنگر آرامش ما باشد؟ چه پناهی امنتر از کلام خدا برای تسکین دلهای پراضطراب؟
زندگی با آیهها، یعنی اجازه دادن به نور وحی برای تابیدن در تاریکترین لحظات؛ یعنی یافتن پاسخی برای پرسشهای بیپاسخ، تسکینی برای زخمهای ناپیدا و نیرویی برای ایستادن در برابر طوفانهای سهمگین. آیههای قرآن تنها متنهایی مقدس بر روی کاغذ نیستند، بلکه نسیمهایی هستند که از جانب دوست میوزند و روح خسته ما را نوازش میدهند.
چه زیباست وقتی در میان شلوغیهای زندگی، لحظهای میایستیم و با آیهای از کلام خدا همکلام میشویم؛ گویی او مستقیماً با ما سخن میگوید، از غمهایمان آگاه است، از رنجهایمان خبر دارد و دقیقاً همان کلماتی را به زبان جاری میکند که مرهم دل ماست.
زندگی با آیهها به ما میآموزد که صبر، تنها تحمل کردن نیست؛ یک مقاومت آگاهانه و فعال است. نماز، فقط یک عبادت خشک و خالی نیست؛ یک سیستم عامل معنوی است که ما را به منبع لایزال قدرت الهی متصل میکند. توکل، به معنای دست کشیدن از تلاش نیست؛ بلکه به معنای تکیهکردن بر قدرتی است که از همه قدرتها برتر است.
در این مجموعه گفتارها، با تأمل در آیههای نورانی قرآن، به ویژه آیاتی که درباره صبر، نماز و مسئولیتهای انسانی سخن میگویند، تلاش میکنیم تا با نگاهی نو، این گنجینههای الهی را در زندگی روزمره خود جاری سازیم. سفری به عمق معانی، با تکیه بر نقش ویژه زنان در هستی و چالشهای منحصربهفردی که با آن روبهرو هستند.
با ما همراه شوید تا زندگی با آیهها را تجربه کنیم...
جزء بیست و هفتم(هنر رهازیستن)
از طوفان حوادث تا ساحل آرامش الهی
لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ
بدانید حوادث، پیش از وقوع، در کتاب تقدیر الهی ثبت شده اند] تا بر آنچه از دستتان رفته، تأسف نخورید، و به آنچه به شما داده است، مغرورانه شادمان نگردید.
امروز میخواهم با شما از احساسی بسیار آشنا، مشترک و عمیقاً زنانه سخن بگویم؛ از حالوهوایی درونی که گمان میکنم همهٔ ما زنان، کموبیش، با آن زندگی کرده و دستوپنجه نرم میکنیم. این حس آشنا، چیزی نیست جز احساس سواربودن بر االکلنگی عاطفی که بیووقفه باالوپایین میرود.
تصور کنید صبحی را با انرژی آغاز کردهاید. خبر موفقیت فرزندتان در مدرسه، شما را تا اوج آسمان میبرد. هنگام خرید روزانه، یک تخفیف خوب پیدا میکنید و احساس خوشبختی تمام وجودتان را فرا میگیرد. اما همین که به خانه میرسید، متوجه میشوید گلدان یادگاری مادرتان از دست فرزندتان افتاده و شکسته است. ناگهان از آن اوج، به عمق درۀ غم و عصبانیت سقوط میکنید. هنوز از این شوک بیرون نیامدهاید که با تماسی تلفنی، از یک مشکل اقتصادی جدید یا باالبردن مبلغ اجارهخانه باخبر میشوید. اینبار، اضطراب و نگرانی، مهمان ناخواندهٔ دلتان میشود.
این الاکلنگ بیرحم، تمام روز ادامه دارد. گویی حال خوب و بد ما به ریسمانی نازک بند است که با هر خبر خوش یا ناخوش، با هر نسیم موافق و مخالف، با هر تعریف و تمجیدی، با هر نگاه و طعنهای و حتی با هر نوسان قیمتی در بازار، به اینسو و آنسو کشیده میشود. ما دائماً بین «شادیهای زودگذر» و «غمهای فرساینده» در رفتوآمدیم.
ناگفته نماند که این دغدغه، فقط یک مسئلۀ فردی برای تک تا منا زنان نیست. ما قلب تپنده و مرکز ثقل عاطفی خانواده ایم. این یک تعارف نیست؛ واقعیتی روانشناختی است. وقتی ما آرام باشیم، گویی لنگرگاهی امن در خانه ایجاد کردهایم که کشتی خانواده در پناه آن آرام میگیرد؛ اما وقتی مضطرب و نگران باشیم، این اضطراب همچون موجی ویرانگر، به همسر و فرزندانمان نیز سرایت میکند و تمام خانه را متالطم میسازد.
بنابراین، پرسش اساسی این است که آیا راهی برای پیاده شدن از این االکلنگ فرساینده وجود دارد؟ آیا میتوان در دل این دنیای پرآشوب، به آرامشی پایدار و ثباتی درونی دست یافت؟ آیا میتوان صاحبخانۀ دل خود بود، نه مستأجر بیاختیار حوادث روزگار؟ و آیا میشود در دل این طوفان حوادث، برای روح خود مرکزیتی آرام و استوار درست کرد؟
آية تعادل
خبر خوب این است که خدای مهربان، مانند همیشه، 1400 سال پیش از آمدن ما به این دنیا، به فکر آرامش ما بوده و نسخهای شفابخش و اصلی طالیی برای رسیدن به آرامش پایدار، در کتاب راهنمای زندگیمان قرار داده است؛ اصلی که اگر آن را درک کنیم و به کار ببندیم، از بردگی عواطف و حوادث آزاد میشویم.
در آیات 22 و 23 سورة مباركة حديد، خداوند قانونى بنيادين را براى ما بيان مىكند: «مَا أَصَابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي أَنْفُسِكُمْ إِلَى فِيكَابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهَا إِنَّ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ * لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ»؛ هیچ رخداد ناخواستهاى (نه در زمين ونه در وجود شما) اتفاق نمىافتد، مگر اينکه پيش از آفرينش آن، همه در کتابى ثبت شده است... تا بر آنچه از دستتان رفته، بيش ازحد اندوهگين نشويد و به آنچه به دست آوردهايد، دلبسته و سرمست نگرديد.
این آیه، انقالبی در نگاه ما به زندگی درست میکند. خداوند نمیگوید احساس نداشته باشید، نمیگوید از موفقیت شاد نشوید یا از شکست غمگین نشوید، حتی نمیگوید نخندید یا گریه نکنید؛ بلکه میگوید اسیر و زندانیاین شادیها و غمها نشوید. اجازه ندهید افسار زندگی شما، در دست حوادث بیرونی باشد. این آیه، دعوتی به ساختن یک شخصیت مستقل عاطفی است و تعادل در زندگی را به ما میآموزد.
علم روانشناسی امروز، به ما میآموزد که ریشۀ بسیارى از رنجها، اضطرابها و افسردگیها نه در خود اتفاقات، بلکه در تفسیر ما از آن اتفاقات، نهفته است؛ یعنی ما خودمان را با افکار، احساسات و داشتههایمان یکی میدانیم.
یکی از این خطاهای تفسیری، وابستهکردن احساس ارزشمندی و آرامش به عوامل بیرونی است. بهعنوان مثال، من زمانی خوشبخت و آرامم که اوالً، فرزندم نمرۀ عالی بگیرد؛ ثانیاً، وضع اقتصادیام خوب باشد؛ ثالثاً، دیگران از من تعریف کنند و رابعاً هیچ اتفاق بدی رخ ندهد! این یعنی سپردن کنترل آرامش خود به دست دنیایی که ذاتش تغییر و نوسان است؛ درحالیکه همۀ ما میدانیم زندگی همیشه بر وفق مراد نیست. لذا اگر چنین وابستگیهایی داشته باشیم، با کوچکترین تلنگر، با دریایی از ناامیدی و افسردگی مواجه خواهیم شد.
ـ اگر فرزندمان در کنکور قبول نشود، واکنش ما چه خواهد بود؟ «من همان مادری هستم که فرزندش در کنکور شکست خورده؛ پس من یک مادر شکستخوردهام!»
ـ اگر مردی در مقابل ما از همسرش تعریف کند، چه حسی پیدا میکنیم؟ «من همان زنی هستم که دیگران از او تعریف نمیکنند؛ پس من بیارزشم!»
ـ اگر اجارهخانه زیاد شود یا اوضاع اقتصادی بههم بریزد، چه میگوییم؟ «من همان کسی هستم که فلان خانه یا ماشین را ندارد؛ پس من یک انسان ناموفقم!»
خانمهای عزیز! بیایید باور کنیم که این گرهزدن هویت به داشتهها و داشتهها، ما را بهشدت آسیبپذیر میکند. آیۀ «لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ»، دقیقاً همین گرههای کور روانی را باز میکند. خداوند به ما میآموزد که یک لنگرگاه درونی برای خودمان بسازیم؛ لنگرگاهی که مستقیماً به اقیانوس آرام و بیکران علم، حکمت و رضایت الهی متصل است، نه به امواج متالطم دنیا (مثل موفقیت، شکست، پول، تعریف دیگران و هزاران عامل ناپایدار دیگر). زنی که به این ثبات درونی دست پیدا کند، به تابآوری روانی فوقالعادهای میرسد؛ یعنی پس از مواجهه با سختیها و نامالیمات، توانایی بازگشت سریع به حالت تعادل را خواهد داشت. چنین زنی نه اسیر طوفانها، بلکه ناخدای آرام کشتی زندگی خویش است.
خانه دل و مهمان های ناخوانده
خواهران من! قلب و روح هریک از ما زنان را میتوان همانند خانهای زیبا و دنج تصور کرد؛ خانهای که صاحب و مدیر آن، خود ما هستیم. در طول روز، مهمانهای متفاوتی، سرزده و بیخبر، به این خانه میآیند: یک روز، مهمانی به نام «موفقیت فرزند» در میزند؛ شاد، خندان و پر انرژی؛ روز دیگر، مهمانی به نام «مشکل اقتصادی» از راه میرسد؛ با چهرهای عبوس و نگران؛ گاهی مهمانی به نام «تعریف و تمجید دیگران» با دستهگلی زیبا وارد میشود و ما را سرمست میکند؛ گاهی هم مهمانی به نام «شکستن ظرف کریستال یادگاری مادر» با سروصدایی بلند، آرامش خانه را برهم میزند. مهمانها متفاوتند و البته سرزده و بیخبر.
صاحبخانۀ ضعیف و بیتجربه، با آمدن مهمان شادی، چنان ذوقزده و سرمست میشود که سند خانه را به نام او میزند، تمام اتاقها را در اختیارش میگذارد و فراموش میکند که این مهمان، روزی خواهد رفت. با آمدن مهمان غم، چنان وحشتزده و مضطرب میشود که در گوشهای از خانه مینشیند و کز میکند و در آخر، کنترل همهچیز را از دست میدهد، تا جایی که اجازه میدهد این مهمان ناخوانده، تمام خانه را به تصرف خودش در بیاورد.
اما صاحبخانۀ قدرتمند، باایمان و هنرمند (که شما باشید)، صاحبخانهای که سبک زندگیاش براساس آیۀ «لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ» شکل گرفته، هنر میزبانی را بلد است. او میداند که تمام این حوادث، فقط مهمانانی موقتی هستند، نه صاحبخانه. او در را به روی مهمان شادی باز میکند، با خوشرویی از او پذیرایی میکند، از حضورش لذت میبرد و خدا را شکر میگوید؛ اما هرگز سند خانۀ دلش را به نام او نمیزند. او میداند که این مهمان ماندنی نیست، پس به او دلبسته نمیشود؛ چراکه خداوند متعال در این آیه فرموده: «وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ»؛ بهخاطر آنچه به شما داده شده، دلبسته و سرمست نشوید.
این صاحبخانۀ قوی، وقتی مهمان ناخوشایندی مثل غم یا نگرانی سراغش میآید، در خانه را به رویش نمیبندد (چون میداند گاهی این غمها برای رشدش ضروریاند)، اما اجازه نمیدهد این مهمان عبوس، تمام خانه را به هم بریزد. او با مهربانی و قاطعیت، مهمان را در اتاق مهمان (ذهن و دلش) جای میدهد، به او حق میدهد که مدتی بماند، اما به او اجازه نمیدهد به تمام خانه سرک بکشد و نظم و آرامش کل زندگی را برهم بزند.
خاطرهای از مادر شهید داوود
خواهران من! میخواهم برای شما از مادری بگویم که استاد این هنر میزبانی از مهمانهای ناخوانده بود. «شهید داوود فخریپور» یکی از شهدای جوان انقلاب اسلامی و دفاع مقدس است. پیکرش چند روز پس از شهادت در بیابانهای اطراف پیدا شد. وقتی پیکر را آوردند، بدنش بوی شهادت میداد. مادر داوود تعریف میکند: «در سردخانه، پیکر داوود را که میخواستند کفن کنند، همه از بوی عجیبی که از بدنش میآمد تعجب کرده بودند. من رفتم و پیکرش را بوییدم و گفتم: این بوی آشنایی است. این بوی خود داوود است. سالها پیش از شهادتش، هر وقت از راه دور میآمد، همین بو را میداد. میدانستم که این بوی خوش، نشانهای از آن دنیاست.»
مادر داوود در ادامه این خاطره شیرین، اما تلخ، از لحظهای میگوید که نشاندهندۀ اوج ایمان و هنر میزبانی او از غم است. او میگوید: «هنگام غسل دادن داوود، آب بر بدنش میریختیم و من از شدت بوی خوش بدنش، سرم را میبردم داخل کیسه و میبوییدم. سرم را که بیرون میآوردم، میگفتند مادر چرا گریه نمیکنی؟ گفتم: من گریهام را برای بعد از کفن کردن میگذارم. وقتی کفنش کردیم و خواستند در تابوت بگذارند، گفتم: «داوود! حلال کن. اگر ناراحتی از مادر، من از تو راضی هستم. از تمام دوستانت هم حلالیت بطلب.» بعد رو کردم به حاضران و گفتم: «از شما هم میخواهم داوود را حلال کنید.» بعد تابوت را بوسیدم و بدرقهاش کردم.
بعد از آن، با خودم گفتم: «مگر من مادر نیستم؟ مگر دل مادر برای بچهاش نمیسوزد؟ چرا من گریه نمیکنم؟» رفتم گوشهای نشستم و با خودم خلوت کردم. با داوود حرف زدم. گفتم: «داوود جان! مادرت برایت گریه میکند؛ اما نه از سر ناامیدی، نه از سر اعتراض به خدا. گریه من، گریه شوق است. خوشحالم که پسرم راه حق را رفت و به آرزویش رسید. میدانم که تو الآن در جایگاهی هستی که اگر برگردی به این دنیا، باز هم میخواهی شهید شوی.»
داوود را به خاطر سپردم. ذره ذرهاش را در ذهنم مرور کردم. از روز تولدش تا آخرین لحظهای که از خانه بیرون رفت. یادم آمد که چطور موقع خداحافظی، سرم را بوسید و گفت: «مادر! دعا کن من شهید شوم.» یادم آمد که چطور میگفت: «مادر! من به تو مدیونم. دعا کن سرباز خوبی برای امام زمان باشم.»
بعد بلند شدم و رفتم سراغ کارهای خانه. دلم خیلی برایش تنگ میشد، اما آرامش عجیبی داشتم. میدانستم که داوود پیش خداست و خدا از او راضی است. این برای من از هر چیزی بزرگتر بود.»
به این جملات زیبا دقت کنید: «سرم را میبردم داخل کیسه و میبوییدم و میبوسیدم. همۀ تنش را لمس کردم. ذره ذرة داوود را بهخاطر میسپردم.»
این یعنی در خانۀ دلش را به روی غم باز کرده و درون منزل دلش از او استقبال کرده؛ اما ششدانگ وجودش را هرگز به نام غم نزده است. فقط مدیریتشده و موقت او را به مهمانی پذیرفته و بعد راهیاش کرده است. این یعنی با فرهنگ قرآن زندگیکردن.
اینگونه زندگیکردن باعث میشود که همین مادر بعد از شهادت دو فرزندش خطاب به امام خمینی ﴿ره﴾ بگوید: «سال 1367 بود که علیرضا و رسول، در سنین 16 و 19 سالگی، شب عید قربان، در منطقۀ شلمچه و در آغوش یکدیگر به شهادت رسیدند. زمانی که این دو فرزندم شهید شدند، دشمن خیال میکرد ضربۀ بزرگی به ما وارد کرده و این خانواده دیگر منزوی میشود. اما غیرتم اجازه نداد که این سخنان را تحمل کنم؛ زمانی که پیکر فرزندانم را دم درب خانه آوردند، کنار آنها ایستادم و خطاب به امام خمینی ﴿ره﴾ گفتم: «امام! سرت سلامت! دو تا از این بچههای ناقابلم به اولین پسرم پیوستند؛ ولی هنوز کار ما تمام نشده است. هنوز پدرشان هست! حتی اگر پدرشان هم شهید شود، من امیرحسین دوسالهام را برای آزادی قدس پرورش خواهم داد. اگر او هم نباشد، خودم کمر همت میبندم و چادربهسر، در همۀ جهات و جبههها برای پایداری و ایستادگی کشورمان میجنگم. امروز هم چیزی تغییر نکرده است هنوز هم پشت سر امام خامنهای ﴿حفظه الله﴾ هستیم و پیرو ایشان و تا آخرین لحظه ظهور امام زمان (عج) با صلابـت ایستادگی کرده و خواهیم جنگید...»
این نتیجۀ مدیریت زندگی را به دست غم یا شادی ندادن است. کسی که افسار زندگی را در هر حالی به دست بگیرد؛ میتواند بدون گرفتارشدن در سرمستیهای غفلتزا در دوران شادی و بدون فرورفتن در ناامیدیهای زمینگیرکننده در دوران سختی، روزگار را سپری کند و ساحل آرامش زندگیاش، اسیر طوفانها نشود.
تجلی هنر رهاز یستن
خانمهای گرامی! این صاحبخانهبودن، یک مفهوم ذهنی و انتزاعی نیست. در جزئیترین تصمیمات روزمرۀ ما نمود پیدا میکند و میتواند کیفیت زندگیمان را از اینرو به آنرو کند.
سختترین آزمون مادرانه
یکی از سختترین مهمانهایی که به خانۀ دل ما مادران سر میزند، مهمان شکست فرزند است. وقتی فرزند دلبندمان که برایش زحمت کشیدهایم، در کنکور، مسابقۀ ورزشی یا یک آزمون مهم، به نتیجۀ دلخواهش نمیرسد یا شکست میخورد، قلب ما به درد میآید. اینجا هنر مادر بودن معنا پیدا میکند؛ اینجاست که روح عملکننده یا ترککنندۀ آیۀ «لِکِیْلَ تَأْسَوْا عَلَ مَا فَاتَکُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ» خودنمایی میکند.
یک مادر ضعیف، مضطرب و وابسته، با این شکست، هویت خودش را هم شکست خورده میبیند و همراه با فرزندش در این غم غرق میشود. او خود و فرزندش را سرزنش میکند و به مقایسه با دیگران میپردازد و ناخواسته، این شکست را به یک فاجعۀ ابدی و زخم عمیق بر عزتنفس فرزندش تبدیل میکند.
اما یک مادر باایمان و قدرتمند، نخست با فرزندش همدلی میکند و میگوید: «میفهمم که ناراحتی عزیزم». سپس، به او یادآوری میکند که این فقط یک مهمان است، نه پایان راه. او به فرزندش میآموزد که تو با نتیجۀ امتحانت یکی نیستی؛ تو ارزشمندی، حتی اگر شکستخورده باشی. او به فرزندش، هنر افسوسنخوردن و تمرکز بر درسگرفتن از شکست برای آینده را میآموزد. این مادر، در حال ساختن یک انسان قوی و مقاوم برای آینده است.
این مادر به دخترش یاد میدهد که در این دنیا هیچچیز دائمی نیست و هر شکست، فرصتی برای یادگیری و رشد است و میتواند بهعنوان درسی ارزشمند در مسیر رشد و پیشرفت او به شمار بیاید. او به دخترش میگوید احساساتی ماند افسوس یا شادیهای لحظهای دنیا نباید بر تصمیمهای مهم زندگی سایه بیندازند. به او میگوید که زندگی پر از چالش و موانع است و مهمترین نکته این است که چگونه به این چالشها پاسخ میدهیم. او دخترش را تشویق میکند تا بهجای ناامیدی، بهدنبال راهحلها باشد و از تجربیاتش بهره ببرد.
او همچنین به پسرش میآموزد که خودباوری و اعتمادبهنفس، کلیدهای اصلی موفقیتاند. به فرزندش میگوید: «هیچکس نمیتواند تو را بهتر از خودت بشناسد. به تواناییهایت ایمان داشته باش و هرگز اجازه نده نظر دیگران تو را از مسیرت منحرف کند». چنین آموزشی، نهتنها از او انسان قویتری میسازد، بلکه نگاهش را به زندگی مثبتتر میکند و این باور را در او مینشاند که هر تجربۀ خوب یا بد، فرصتی برای یادگیری و رشد است.
روز اعالم نتایج
امروز میخواهم داستان واقعی دو مادر و دو پسر را برایتان تعریف کنم؛ داستانی که درسهای مهمی از زندگی برای ما دارد.
فکر کنید دو دوست صمیمی داریم که هر دو پسری هم سن و درسخوان دارند. روز اعالم نتایج کنکور از راه میرسد. پسر یکی از مادرها رتبۀ بسیار خوبی کسب میکند و مادرش غرق شادی و غرور میشود. ناگهان به یاد میافتد که باید این خبر را به تمام فامیل بدهد. گوشی را برمیدارد و به همه زنگ میزند! در گروههای مجازی هم جشن مفصلی بهپا میکند؛ انگار تمام خوشبختی دنیا نصیب او شده است. متأسفانه این مادر یادش رفت که قرآن میگوید: «﴿وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ﴾؛ بهخاطر آنچه به شما داده شده، دلبسته و سرمست نشوید).
میرویم سراغ پسر مادر دوم! این پسر با اینکه تالش زیادی کرده بود، اما به رتبۀ دلخواهش نرسید و حاال بسیار غمگین است. مادرش پس از دیدن نتیجه، چند لحظهای سکوت میکند، سپس پسرش را در آغوش میگیرد و با مهربانی میگوید: «پسرم! من به تو و تمام تالشی که کردی افتخار میکنم. این نتیجه، ذرهای از ارزش تو کم نمیکند. حتماً خدا خیر دیگری برایت در نظر گرفته». سپس لبخند میزند و ادامه میدهد: «بلند شو عزیزم! یک چایی بیاور تا با هم بنوشیم. خدا بزرگ است؛ انشاءاللّه سال بعد بهترینِ خودت میشوی». این مادر غرق در اندوه نمیشود؛ چون از خدای مهربان شنیده است: «﴿لِکَیْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَکُمْ﴾؛ برای آنچه از دست دادهاید، اندوهگین نشوید».
فکر میکنید یک سال بعد چه اتفاقی افتاد؟
پسر اول، که با آن همه جشن و شادی وارد دانشگاه شده بود، دچار افتتحصیلی و افسردگی شد؛ چراکه نتوانست موفقیت پیشینش را تکرار کند. در مقابل، پسر دوم با روحیهای قوی دوباره تالش کرد، در رشتهٔ مورد علاقهاش پذیرفته شد و به فردی موفق و متعادل تبدیل گشت. جالب است که هنوز هم پسر دوم در مسیر موفقیت پیش میرود، اما خبری از پسر اول نیست!
دوستان من! فراموش نکنیم که مادر دوم، هنر میزبانی از شادی و غم را بهخوبی آموخته بود. او میدانست زندگی مجموعهای از لحظات خوب و بد است و باید از هر دو درس گرفت.
طوفانهای اقتصادی
یکی دیگر از آزمونهای روزمرۀ زندگی که با روح و روان ما زنان نیز سروکار دارد، مسائل و مشکلات اقتصادی است. وقتی با تغییرات ناگهانی بازار روبهرو میشویم، قیمتها باال میرود و قدرت خرید کم میشود، طبیعی است که نگران شویم. اما تفاوت زن مؤمن با دیگران در همینجاست؛ او اجازه نمیدهد «مهمان نگرانی مالی»، تمام اتاقهای ذهن و قلبش را اشغال کند. او تالشش را میکند، مدیریت میکند، اما آرامش خود و خانوادهاش را به نوسانات قیمت دلار و مرغ گره نمیزند. او میداند که روزیرسان، کس دیگری است و این روزها نیز میگذرد.
بیایید دو مادر را در موقعیتی مشابه تصور کنیم. دو بانویی که هر کدام گلدانی کریستال گرانقیمت و زیبایی را بهعنوان یادگار مادرشان در خانه دارند و اتفاقاً به آن گلدان عالقة زیادی هم نشان میدهند. یک روز، فرزندان این دو، هنگام بازی، بهطور اتفاقی گلدانها را میشکنند. واکنش این دو مادر اهمیت دارد. واقعاً اگر ما در چنین موقعیتی قرار بگیریم، کدام رفتار را انتخاب میکنیم؟ شبیه مادر اول خواهیم بود یا دوم؟
مادر اول، تمام احساس خوشبختی و خاطراتش را به آن گلدان گره زده بود. با دیدن گلدان شکسته، از کوره درمیرود؛ بر سر فرزندش فریاد میزند، شاید گوش او را بکشد یا حتی تککش بزند. بعید هم نیست مقداری از عصبانیتش را برای همسر بی خبر از همه جا نگه دارد! ساعت ها غصه می خورد و فضای خانه را برای همه تلخ و سنگین می کند. او عمیقاً بر آنچه از دست داده تأسف می خورد «تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَکُمْ».
اما ببینیم واکنش مادر دوم چیست. او نیز گلدانش را دوست داشت و از دیدن صحنۀ شکستن آن ناراحت میشود؛ اما بهجای خالیکردن تمام این ناراحتی بر سر کودک وحشتزدهاش، لحظهای مکث میکند. او میداند که با عصبانیت و تنبیه، گلدان شکسته باز نمیگردد. با وجود ناراحتی، بچه را در آغوش میگیرد و با آرامش میگوید:«عزیزم! درست است که کارت اشتباه بود و نباید داخل خانه توپبازی میکردی، درست است که من این گلدان را خیلی دوست داشتم و یادگار مادرم بود، اما حاال که شکسته، فدای سرت! مهم این است که تو سالمی و آسیبی ندیدهای.»
این مادر میداند هیچچیز مادی، ارزش برهمزدن آرامش خانه و شکستن دل فرزندش را ندارد. او هنر رهاکردن و افسوسنخوردن را آموخته است. این زن، عامل به این آیه است: «لِکَیْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَکُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ»؛ بر آنچه از دست دادهاید اندوهگین نشوید و به آنچه به شما داده شده، دلبسته و سرمست نگردید.
رهایی از زندان بخل
و اما خواهران عزیز و گرامی! میرسیم به یکی از زیباترین و عمیقترین نتایج این سبک زندگی. این اصل بنیادین قرآنی (نه تأسفخوردن بر آنچه از دست رفته و نه سرمستی از آنچه به دست آمده) تنها یک تکنیک روانشناختی برای رسیدن به آرامش فردی نیست؛ بلکه شاهکلیدی اساسی برای رسیدن به یکی از والاترین مقامات انسانی است؛ مقام انفاق و سخاوت.
شاید بپرسید ارتباط بین تعادل روحی و انفاق چیست؟ چرا خداوند بالفاصله پس از دستور عدم دلبستگی، از بخل و سخاوت سخن میگوید؟
خدای متعال در ادامه همین آیة «لِکَیْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَکُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ»، فوراً پس از بیان این اصل طالیی، به این ارتباط اشاره میکند و میفرماید: «...وَاللَّهُ لَا یُحِبُّ کُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورِ * الَّذِینَ یَبْخَلُونَ وَیَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبُخْلِ...»؛ خداوند هیچ متکبر فخرفروشی را دوست ندارد؛ همان کسانی که بخل میورزند و مردم را به بخل فرمان میدهند).
این کنارهم آمدن دو موضوع، یک نکتۀ روان شناختی و معنوی بسیار عمیق را به ما نشان می دهد. قرآن کریم به ما می آموزد که ناتوانی در بخشش، یک مشکل مالی نیست؛ بلکه یک بیماری روحی است. ریشۀ اصلی بخل، این صفت ناپسندی که روح انسان را منجمد، کوچک و بی حرکت می کند، در دو زنجیر سنگین نهفته است که بر پای جان انسان بسته می شود؛ ترس از دست دادن و دل بستگی افراطی به داشته ها.
زنجیر ترس از آینده
زنجیر اول، ترس ازدستدادن است. فردی که دائماً در حسرت گذشته و داشتههای ازدسترفتهاش بهسرمیبرد و غرق در «تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَکُمْ» است، نسبت به آینده نیز دچار اضطراب مزمن میشود. ذهن او پیوسته در حال ساختن سناریوهای هراسآور است: «نکند فردا این را هم از دست بدهم؛ نکند نیازمند شوم؛ نکند فرزندانم در مضیقه قرار بگیرند».
این ترس، همچون زندانیانی سختگیر، روح او را به اسارت میکشد. زندانیانی که هرگاه دست او بهسمت بخشش و انفاق میرود، بر سرش فریاد میزند: «دست نگه دار! برای روز مبادا لازمش داری». چنین فردی نمیتواند ببخشد، نه به این دلیل که ذاتاً انسان بدی است، بلکه چون از وحشتِ خالیشدن دستهایش در آینده، فلج شده است. او اسیر «چه خواهد شد؟»هاست.
زنجیر دل بستگی به امروز
زنجیر دوم، که شاید ظریفتر اما خطرناکتر باشد، دلبستگی شدید به داشتهها است. فردی که با بهدستآوردن اندکی مال یا موفقیتی زودگذر، سرمست و مغرور میشود و در «تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ» غرق میگردد، آنچنان به آن داشتهها وابسته میشود که هویت خود را با آنها یکی میبیند. او دیگر فاطمه خانم یا مریم خانم نیست؛ از االن به بعد، او صاحب آن خانۀ مچلل است، دارندۀ آن جواهرات گرانقیمت است و مادر آن فرزند رتبهبرتر است. او خودش را با داشتههایش تعریف میکند.
چنین فردی نمیتواند ببخشد، نه به این دلیل که انسان بدی است، بلکه چون به یک زندانی زیبای داشتههای خودش بدل شده است. برای او بخشیدن پول، طلا یا هر دارایی دیگر، مانند جداکردن عضوی از بدنش، دردناک و طاقتفرسا است؛ چون احساس میکند در حال ازدستدادن پارهای از هویتش است؛ هویتی که با آن برای خود ارزش و اعتبار خریده است.
داستان ثعلبه
ثعلبه مردی فقیر بود که زندگی سادهای داشت و دارایای چشمگیری در اختیارش نبود. روزی خدمت پیامبر اکرم ﷺ رسید و عرض کرد: «ای رسول خدا! برایم دعا کن تا خداوند روزی ام را زیاد کند و ثروتی به من ببخشد.» پیامبر ﷺ فرمودند: «ای ثعلبه! مالی که اکنون داری، اگر شکرش را بهجا بیاوری برایت بهتر است از ثروتی که نتوانی مسئولیت آن را تحمل کنی. آیا دوست نداری از سبک زندگی پیامبرت درس بگیری؟ به خدا، اگر بخواهم، کوهها برایم طلا و نقره میشوند، اما بهترین زندگی آن است که همراه با عفاف و قناعت باشد و بهترین مال، مالی است که انسان شکرش را بهجا آورد.»
ثعلبه از سخن پیامبر ﷺ قانع نشد. دوباره اصرار کرد و گفت: «ای رسول خدا به خدایی که تو را به پیامبری برگزید، اگر خداوند ثروتی به من بدهد، حق محتاجان را از آن خواهم داد». پیامبر ﷺ پس از مشاهدة اصرار او، برایش دعا کردند. پس از آن، زندگی ثعلبه به سرعت دگرگون شد. ابتدا چند گوسفند خرید، سپس گله اش زیاد شد و ثروتش باال گرفت. کار دامداری اش رونق یافت و آن قدر مشغول کار شد که دیگر فرصت حضور در مسجد، نماز جمعه و دیدار پیامبر را از دست داد.
زمانی رسید که زکات واجب شد. پیامبر ﷺ مأمورانی را برای جمع آوری زکات فرستاد و آنان به سراغ ثعلبه رفتند تا سهم واجب او را بگیرند. اما ثعلبه سر باز زد و گفت: «زکات چیزی شبیه جزیه است که از اقلیت ها گرفته می شود. چرا باید من مسلمان چنین مالیاتی بدهم؟!». وقتی خبر بخل و سرپیچی او به پیامبر ﷺ رسید، حضرت دو بار فرمودند: «وای بر ثعلبه! وای بر ثعلبه!».
او همچنان به جمع مال ادامه داد و دلش بیش از پیش به دارایی دنیا بسته شد. اما همان گونه که قرآن فرموده است، نتیجة این دل بستگی جز زیان و سوء عاقبت نبود. ثروتی که به آن دل بسته بود، از دست رفت و در پایان، برایش جز حسرت باقی نماند.
دوره روان درمانی قرآنى
بنابراین، آیه «لِکَیْلَا تَأْسَوْا... وَلَا تَفْرَحُوا...» تنها یک توصیۀ اخلاقی برای رسیدن به تعادل نیست. این آیه، یک نسخۀ درمانی دووجهی است؛ دارویی شفابخش که خداوند برای آزادکردن روح ما از هر دو زندان، یعنی زندان ترس و زندان دل بستگی، برایمان فرستاده است.
آیة «لِکَیْلَا تَأْسَوْا... وَلَا تَفْرَحُوا...» در واقع یک دورۀ روان درمانی قرآنی و یک پیش نیاز اساسی برای رسیدن به مقام والای انفاق است. زنی که به چنین تعادل روحی رسیده باشد، از بند بخل آزاد شده است؛ او نه آن قدر از آینده میترسد که دستش را ببندد و نه آن قدر دلبستۀ رزق و برق دنیاست که نتواند از آن برای گرهگشایی از کار بندگان خدا بگذرد. او به راحتی میبخشد، زیرا باور کرده است که مالک حقیقی خداوند است و این اموال، تنها امانتی زودگذر در دستان او هستند. او هنر رهازیستن را آموخته و به همین دلیل، دستودلش برای بخشش و مهربانی باز است.
امیرالمؤمنین علی ﷺ در کلامی بینظیر در نهج البلاغه، تمام حقیقت زهد و وارستگی را در همین آیه خلاصه کرده اند: «الزُّهْدُ کُلُّهُ بَیْنَ کَلِمَتَیْنِ مِنَ الْقُرْآنِ قَالَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ: «لِکَیْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَکُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ»؛ وَ مَنْ لَمْ یَأْسَ عَلَى الْمَاضِی وَ لَمْ یَفْرَحْ بِالْآتِی فَقَدْ أَخَذَ الزُّهْدَ بِطَرَفَیْهِ؛ تمام زهد، میان دو کلمه از قرآن است. خداوند سبحان فرمود: "تا بر آنچه از دستتان میرود اندوهگین نباشید و بدانچه به دستتان میآید شادمانی نکنید و کسی که بر گذشته تأسف نخورد و به آینده شادمان نباشد، زهد را به دو جانبش گرفته است.»
بنابراین، خواهران من! بیایید با این دو بال، پرواز را بیاموزیم. بال اول، رهایی از بند گذشته و حسرتهای آن، بال دوم، رهایی از دلبستگی به آینده و نگرانیهایش. در غیر این صورت، دست و دلمان برای بخشش باز نخواهد شد و در بند بخل و تنگنظری اسیر خواهیم ماند. با این دو بال، میتوانیم با آرامش از ناملایمات روزگار عبور کنیم و با دلی دریایی، در مسیر بندگی گام برداریم.
خدایا! به ما بصیرت عطا فرما تا فرق بین «حسرت» و «یادگیری»، بین «دلبستگی» و «لذت بردن» را بدانیم. به ما قدرتی بخش که صاحبخانۀ دل خود باشیم و مهمانها را مدیریت کنیم، نه اینکه اسیر آنها شویم.