گزارش؛
از اشتباه با شهرداری تا احترام عمیق؛ قصه مواجهه مردم با طلاب جهادی
دعای خیر، اشتباه با شهرداری و کمک در کنار طلاب؛ روایتی از واکنشهای مردم تهران به جهادگرانی که بدون چشمداشت در ویرانهها کار میکردند.
به گزارش خبرنگار سرویس حوزه و روحانیت خبرگزاری رسا، چند روزی بود که توجهام به واکنشهای مردم نسبت به این بچههای جهادی جلب شده بود. کنجکاو بودم که این مردم، با چه نگاهی به این طلاب نگاه میکنند، چه احساسی در دل دارند، و چگونه با آنان برخورد میکنند. چون آدمهای مختلفی در صحنه حضور داشتند و همین امر، موجب تعدد و تنوع مواجهه این افراد میشد.
تعجب و دعا
برخی از کسانی که میدیدند عدهای به این صورت، جهادی و بدون هیچ چشمداشتی، مشغول ساماندهی و تعمیرات و آواربرداری هستند، تعجب میکردند. تعجب از اینکه کسی بدون دستمزد، بدون توقع، در این سرما و گرما، در میانِ ویرانی، کار میکند. اما وقتی میفهمیدند که این افراد از طلاب هستند، تعجبشان دوچندان میشد. تعجب از اینکه طلاب، بیرون آمدهاند و به میدان آمدهاند. تعجب از اینکه طلبهای، به جای نشستن در حوزه و درس، آستین بالا زده و به کمکِ هموطن شتافته است.
آنها، با دعایی به جانِ بچهها، از کنارشان عبور میکردند. دعاهایی که از اعماقِ قلب برمیخاست، دعاهایی که نشان از قدرشناسی داشت، دعاهایی که ثوابِ آن، به همه کسانی که در این راه قدم برمیداشتند، میرسید.

اشتباه با شهرداری
برخی نیز بودند که این بچهها را با نیروهای شهرداری اشتباه میگرفتند. شاید به خاطرِ کارشان که شبیه به کارهای شهرداری بود — آواربرداری، تمیزکاری، تعمیرات و از این بچهها، توقعاتِ بچههای شهرداری را داشتند. توقع داشتند که مثلِ کارمندانِ دولتی، ساعتِ مشخصی کار کنند، یا توقع داشتند که مثلِ کارگرانِ شهرداری، عمل کنند.
اما وقتی میفهمیدند که این بچهها به صورتِ جهادی آمدهاند و از طلاب نیز هستند، ضمنِ تعجبِ شدید، شرمنده نیز میشدند. شرمنده از اینکه فکر کرده بودند اینها کارمند دولت هستند. شرمنده از اینکه توقعاتِ بیجا داشتهاند. شرمنده از اینکه فکر میکردند کسی بدونِ دستمزد، این همه زحمت نمیکشد.
و این شرمندگی، به احترام و محبت تبدیل میشد. احترام به کسانی که بدونِ چشمداشت، خدمت میکنند. محبت به کسانی که در این شرایطِ سخت، پیشقدم شدهاند.

شگفتی از مسلمان بودن
برخی نیز بودند که ابتدا بسته بودند روی اینکه برخی از اینان مسلمان نیستند. این فکر، برای خودم هم اتفاق افتاد. زمانی که از صاحبخانه تقاضای مهر کردم — مهری برای خواندن نماز — با تعجب پرسید: «مگه شما مسلمانین؟»
فکر کردم دارد شوخی میکند. فکر کردم این سؤال، سؤالی است که جوابش واضح است. اما بعداً از دوستان شنیدم که سؤالش جدی بوده. واقعاً تعجب کرده بود که طلاب، در میدانِ عمل حضور دارند. تعجب کرده بود که کسی که میتواند در حوزه بماند و درس بخواند، آمده و در ویرانهها کار میکند.
این تعجب، تعجبِ خوبی بود. تعجبی که نشان میداد، مردم، طلاب را در جایگاهِ دیگری تصور میکردند. جایگاهی که در آن، طلبه، فقط درس میخواند و تدریس میکند. اما این بچهها، این تصویر را شکستند. نشان دادند که طلبه، میتواند در میدانِ عمل هم حضور داشته باشد.

همراهی و همکاری
برخی نیز بودند که از همان ابتدا، در کنار طلاب آمده بودند تا کمک کنند. اینها، کسانی بودند که خودشان آسیب دیده بودند. خانههایشان ویران شده بود، وسایلشان از بین رفته بود، اما دست از کمک برنداشته بودند.
اینها، در کنار طلاب ایستادند. نه به عنوانِ کسی که کمک میگیرد، بلکه به عنوانِ کسی که کمک میدهد. با هم، آوارها را برداشتند. با هم، خانهها را تعمیر کردند. با هم، امید را به منطقه بازگرداندند.
این همراهی، زیباترین واکنش بود. واکنشی که نشان میداد، در این سرزمین، همه با هم هستند. مسلمان و غیرمسلمان، طلبه و غیرطلبه، آسیبدیده و کمکرسان. همه در یک قطار نشستهاند، همه به سمتِ یک هدف میروند: نجاتِ سرزمین.
این واکنشها، هر کدام به نوبه خود، زیبا بودند. تعجب، دعا، احترام، شرمندگی، شگفتی، و همراهی. همهی اینها، نشان از روحیهی مردم داشت. مردمی که در سختی، به هم کمک میکنند. مردمی که قدردانِ فداکاری هستند. مردمی که هنوز، انسانیت را فراموش نکردهاند.
ارسال نظرات