غیور است و غیر نپسندد!
به گزارش خبرنگار سرویس حوزه و روحانیت خبرگزاری رسا، صاحبدلی از بهرِ حج، به اخلاص در هر مجال دعا و پس هر نماز به راز و نیاز مینشست و دست به قنوت میگشود و تشرفش را تمنا میکرد. سالها بدین منوال در انتظارِ عنایت صاحبِ بیت بماند و امید منقطع نکرده و دعا تکرار میکرد. سرانجام حضرت حق دعایش به اجابت مقرون ساخت و اسباب تشرفش را فراهم نمود.
باشوق و شعف، آهنگِ حج نمود. قبل از هر چیز سوی رفیقی برای طریق و سفر گشت، چونکه امیرالمؤمنین فرمود: «سَلْ عَنِ الرَّفِيقِ قَبْلَ الطَّرِيقِ».
به بیان شیخ اجل:
تو اول بگو با کیان زیستی؟
پس آنگه بگویم که تو کیستی!
رفیقی شایسته در قافلهای بجست و قرار سفر با او بست. سپس به تدارک زاد و راحله برآمد و همی تلاش داشت که متاع و مرکب نیکو و بهین بهر راه و توشه سفر گزیند تا در طریق و اقامت، ذهن و فکر منحصر به مقصد و محبوب گردد و به غیر آن مشوش و مشغول نسازد.
مرکب و توشه به وسواس از حاصل کسب و کارش که بیشبهه و بیشائبه بود تدارک کرد؛ چنانکه صاحب خانه به راهیان کویش توصیه فرمود: «وَتَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوَىٰ»، تا جان و پای به خانه پاک نهد و ظاهر و باطنش پاک باشد و حجی پاک به جای آورد.
به انتظار لحظهها شماره میکرد تا بانگ رحیل نواخته شد. از اقارب و اهل خانه و عشیره حلیت طلبید و وصیت به قاعده و اساس شریعت بنمود. در روز موعود همراه قافله پای در راه نهاد و چند روزی آسوده طی طریق کرد تا آنکه مرکب راهوارش رنجور شد و به تدریج تاب و توانش سلب گردید. ناگزیر در منزلگاهی او را به کسی سپرد و دیناری بداد تا تیمارش نماید.
به فکرت فرو رفت که چه کند تا از سفر و قافله باز نماند؛ چاره در آن دید که به قدر توان و ضرورت، توشه بر انبانی نهد و بر دوش کشد.
بسیار مشقتها تحمل نمود. به قلت آذوقه اندک میخورد و به سبب پیاده طی طریق نمودن، پاها پینه بسته بود و انبان توشه بر دوش رنجورش گران. اما حضور در ضیافت حق تعالی هر روز شائقترش میکرد و خستگی از او میزدود. مدام ذکر و حمد خداوند بر لب داشت که همراهان از این شکر او در آن همه رنج و مرارت سخت متعجب گشتند.
اصحاب قافله گاه به ترحم و گاه از کرم، درخواست میکردند ساعاتی بر مرکبشان نشیند یا انبان توشه بر بارشان گذارد، اما هیچ نپذیرفت. حال او چنان بود که اهل ایمان بر او رشک برده و با حسرت بدو مینگریستند؛ که چه حالی دارد و چه شوقی که به او بال پرواز میدهد.
شبانگاهی در منزلی اطراق کردند. رفیق شفیقی که در قافله داشت و شاهد حالش بود، چون او را در خلوت بدید به کنارش رفت و از وی تفقد نمود و پرسید: چرا با این همه رنج و جراحات شادمانی؟ چه چیز تو را منبسطالحال و با نشاط نگه داشته؟ در راه هیچ شکوه و ابراز درد از تو ندیدیم، هرچه شنیدیم ذکر حق بود و شکر او!
گفت: رازی پنهان ندارم؛ حالم نمایان است و ذکرم عیان!
گفت: ظاهرت از باطنی حکایت دارد، از نهانت بازگو!
گفت: در این ایام در این طریق که به نظر اصحاب قافله با رنج و مرارت همراه بود، بسیار اندیشه کردم که برای چه حقتعالی چنین معاملهای با من کرد؟ با آن همه وسواس در تهیه مرکب و توشه و انجام دستورات شریعت، چرا چنین شد و از همه آنچه تدارک کرده بودم جز اندک بهرهای نبردم؟
از این تأملات بدین بصیرت رسیدم که محبوب، به غیرت بر من چنین سخت گرفت.
پرسید: چه غیرتی؟ روشن سخن بگو!
گفت: به دلم رجوع کردم، یافتم که عاشق و محب اویم، اما هنوز تهماندهای از علقه و محبت به غیر او باقی است. محبوب خواست که آن بزداید تا صاف و پاک بر او وارد شوم. و این دعای مداوم من بود که: «ای خدای خلیل! حجی پاک و بیغش روزیام کن»؛ و چنانکه به خلیلت فرمودی خانه پاک سازد، دلم که خانه توست پاکش کن تا حق امرت بهجا آورم. و نیز دانم که خداوند غیور است و غیرت پسندد. او که معشوق غیرتمند است، نپسندد که عاشق به غیر او بنگرد و کس و چیزی دیگر محبوبش باشد.
چنانکه گفتهاند: غیرت معشوق، رشک و غیرت حق است بر اولیای خویش که جز وی کسی را دوست ندارند. غیرتش غیر در جهان نگذاشت.
پس غیرت حق بر سالکان، دنیا را بر ایشان با مصیبت و رنج و سختیها همراه کند تا دل به دنیا نبندند.
خلق را با تو چنین بدخو کنند
تا تو را ناچار رو آنسو کنند
آیا این لطف نباشد و سزاوار حمد نیست؟
حجت الاسلام حمید احمدی