به گزارش سرویس فرهنگی اجتماعی خبرگزاری رسا، اکنون که درگیریها میان ایران و آمریکا کاهش یافته، شاید زمان مناسبی باشد که این پرسش را مطرح کنیم: «چه کسی پیروز این جنگ بود؟»
این یادداشت قصد ندارد حکمی قطعی صادر کند یا روایتی تبلیغاتی ارائه دهد. برعکس، میکوشد معیارهای شناختهشده تعیین پیروز جنگ را مرور کند و تطبیق این معیارها بر تحولات اخیر را به خواننده واگذارد. شاید مهمترین نتیجه همین باشد که بدانیم پیروزی را باید چگونه سنجید.
نخستین خطای رایج آن است که پیروزی را با شمارش کشتهها اندازه بگیریم. گویی هر طرف که تلفات بیشتری به طرف مقابل وارد کرده باشد، برنده جنگ است. این نگاه، اگرچه در هیاهوی رسانهای جذاب به نظر میرسد، اما در ادبیات جنگ، افزایش شمار قربانیان لزوماً نشانه قدرت نیست؛ بلکه گاه نشانه عبور از مرزهای اخلاق و حقوق جنگ است. مثلا کشتن کودکان میناب، نمیتواند برای آمریکا پیروزی به ارمغان بیاورد.
به همین ترتیب، میزان ویرانی نیز معیار مستقلی برای تشخیص پیروز جنگ نیست. هر جنگی هزینه دارد؛ هزینههایی که گاه دههها بر اقتصاد، زیرساختها و روان جمعی ملتها سایه میاندازد. در اغلب جنگهای معاصر، هر دو طرف خسارت میبینند و حتی کشورهای ثالث نیز از پیامدهای آن مصون نمیمانند. افزایش قیمت انرژی، اختلال در زنجیرههای تأمین، بیثباتی بازارهای مالی و کاهش سرمایهگذاری، تنها بخشی از این هزینههاست. حجم خسارتهای مادی و تخریب ساختمانها و زیرساختها نیز پاسخ نهایی را در اختیار ما نمیگذارد.
پس اگر نه اجساد و نه آوار، کدام معیارها میتوانند پیروز این میدان را مشخص کنند؟ این معیارها را با هم مرور میکنیم:
معیار اول: تحقق اهداف سیاسی جنگ
نخستین و شاید مهمترین معیار، تحقق اهداف سیاسی جنگ است. باید پرسید هر طرف با چه هدفی وارد جنگ شد و در پایان تا چه اندازه به آن اهداف دست یافت؟ این همان معیاری است که بسیاری از تحلیلگران روابط بینالملل، آن را مهمترین شاخص قضاوت درباره نتیجه جنگ میدانند؛ زیرا جنگ، در نهایت، نه برای انباشت ویرانی، بلکه برای تغییر رفتار یا موقعیت سیاسی طرف مقابل آغاز میشود.
آمریکا به صراحت هدف از حمله خود به ایران را تغییر نظام سیاسی ایران، تجزیه کشور و حتی نابودی تمدن ایران عنوان کرد. سلطنتطلبان علاوه بر این موارد، به دنبال به تخت نشاندن رضا پهلوی بودند و آن را در بانک اهداف جنگ قرار میدادند. در مقابل هدف صریح ایران، دفاع از تمامیت ارضی و بقای حاکمیت بود.
کدام طرف جنگ توانست اهداف خود را بهتر برآورده سازد؟
معیار دوم: تحمیل اراده سیاسی به طرف مقابل
شکست در جنگ، تنها به معنای از دست دادن خاک یا تجهیزات نیست؛ گاه شکست آنجاست که کشوری ناچار شود خواستههای رقیب را بپذیرد، از خطوط قرمز خود عقبنشینی کند یا قواعد بازی را به خواست طرف مقابل تغییر دهد.
آمریکا خواستههای مشخصی از ایران داشت: مواد غنیسازی شده را تحویل دهد، برد موشکهای خود را کاهش دهد و دست از حمایت از نیروهای مقاومت در منطقه بردارد. چه میزان این خواستهها توسط ایران پذیرفته شدند؟ ایران نه تنها از این خواستهها تمکین نکرد، بلکه برای اولین بار از حزب الله عملیات دفاعی نظامی آشکار انجام داد. امریکا نهتنها نتوانست این اقدام ایران را محدود کند بلکه در جهتی معکوس، مجبور شد اسراییل را مهار کند که حملاتش به بیروت را متوقف نماید.
از طرف دیگر، ایران تنها خواستهاش در دفاع این بود که حملات به کشور متوقف شود و آمریکا تغییر نظام سیاسی ایران را از دستور کار خارج کند.
معیار سوم: حفظ یا تغییر موازنه بازدارندگی
در جنگ، همه چیز در لحظه پایان شلیک آخرین موشک خلاصه نمیشود. آنچه آینده را میسازد، تصویری است که پس از جنگ در ذهن دشمن شکل میگیرد. اگر پیش از آغاز نبرد، طرف مقابل برای حمله تردید داشت و پس از پایان جنگ با جسارت بیشتری به گزینه نظامی میاندیشد، بازدارندگی آسیب دیده است؛ اما اگر هزینههای جنگ او را به این نتیجه برساند که تکرار چنین تجربهای بسیار پرهزینه خواهد بود، حتی اگر در میدان نبرد موفقیتهایی به دست آورده باشد، بازدارندگی تقویت شده است.
ایران، با ارتقای جنگ به سطح منطقه، مرحله جدیدی از نردبان تنش را طی کرد که برای متحدان آمریکا بسیار دردناک بود و برای متوقف کردن ایران وارد گفتگو و میانجیگری شدند. این موضوع بازدارندگی ایران را به شدت افزایش داده است. از طرف دیگر، ترامپ با ترور رهبر شهید انقلاب اسلامی، آخرین شانس خود برای براندازی جمهوری اسلامی را امتحان کرد و متوجه شد حتی با ترور بالاترین مقامات جمهوری اسلامی نمیتواند نظام سیاسی ایران را دچار فروپاشی کند. این موضوع نیز بازدارندگی دیگری برای نظام سیاسی ایجاد کرده است.
در جنگ اخیر، آسیبپذیری پایگاههای نظامی آمریکا در منطقه، جنگندههای پنهانکار و ناوهای این کشور آشکار شد و این سطح بازدارندگی ایالات متحده را کاهش داد.
معیار چهارم: تأثیر در ائتلافهای منطقهای و بینالمللی
جنگها فقط میان دو ارتش رخ نمیدهند؛ میان دو شبکه از منافع، ائتلافها و موازنههای قدرت نیز جریان دارند. از همین رو، تحلیلگران روابط بینالملل همواره از خود میپرسند که پس از پایان جنگ، نقشه قدرت در اردوگاه متحدان چگونه تغییر کرده است؟
در محور مقاومت، حزبالله لبنان شهدای زیادی تقدیم کرد، اما ضربههای سنگینی به اسرائیل زد و همچنان پرقدرت باقی مانده است. حمله مستقیم ایران به اسرائیل، معادلات را دگرگون کرد و به تقویت جایگاه حزبالله انجامید. ظرفیت محور مقاومت در عراق و یمن تقریباً دستنخورده است. گنجاندن موضوع گروههای مقاومت در توافق با آمریکا، به رسمیت شناختن آنها بود و جایگاه منطقهای و ژئوپلتیک محور مقاومت را بهبود بخشید.
در میان همپیمانان آمریکا، داستان به گونهای دیگر پیش رفت. ایالات متحده نتوانست امنیت شیخنشینهای خلیج فارس را تأمین کند. آسیب به پایگاههای آمریکایی در منطقه، اعتماد متحدان را خدشهدار کرد. کشورهای اروپای آشکارا از ایالات متحده دور شدند و البته این رفتار باعث خشم و واکنش عصبی ترامپ شد. رژیم صهیونیستی، که ترامپ را «بزرگترین فرصت» خود میدانست، اکنون از توافق ایران-آمریکا به عنوان «فاجعه» یاد میکند و روابط دوجانبهشان متشنج شده است. محبوبیت ترامپ در سرزمینهای اشغالی از +23 درصد به -23 درصد رسیده است.
معیار پنجم: قدرت ژئوپولتیک: تسلط بر شریان حیاتی
تنگه هرمز، شاهرگ ۲۰-۲۵ درصد نفت جهان (حدود ۲۰ میلیون بشکه در روز)، همیشه مورد توجه بود. تصور همگان این بود که بستن آن غیرممکن است. ایران اما با تسلط بر آن، نظام جدیدی برقرار کرد و نشان داد که آمریکا با ناوهای هواپیمابرش هم قادر به باز کردن اجباری آن نیست. اختلال در تنگه، قیمت نفت را به سطوحی بالا برد (تا بیش از ۱۰۰ دلار در برخی مقاطع) و آمریکا را وادار به پذیرش واقعیت جدید کرد. این ارتقای ژئوپولتیک، ایران را به بازیگری محوری در امنیت انرژی جهانی تبدیل کرده است.
در مورد آمریکا، هیچ موضوع جدیدی که بتواند جایگاه ژئوپولتیک این کشور را بهبود ببخشد رخ نداده است.
معیار ششم: تابآوری ملی
تابآوری ملی مفهومی است که اقتصاد، سرمایه اجتماعی، اعتماد عمومی، کارآمدی نهادهای حکمرانی، انسجام فرهنگی، توان رسانهای و امید اجتماعی را در کنار یکدیگر قرار میدهد.
پیش از جنگ، تورم ایران فاجعهبار بود (بیش از ۴۰-۵۰ درصد). پس از جنگ، همچنان فشار اقتصادی وجود دارد.
در آمریکا، شاخصهای اقتصادی نوسان شدیدی داشت. ذخایر استراتژیک نفت کاهش یافت و افزایش قیمت بنزین (به بالای ۴ دلار در گالن) بر معیشت مردم تأثیر گذاشت. تورم افزایش یافت و رشد اقتصادی تحت تأثیر قرار گرفت. جنگ، سختی معیشت را به خانههای آمریکایی برد و آنها هم از این نظر مانند مردم ایران، تورم و گرانی را احساس کردند.
معیار هفتم: اعتبار و مشروعیت سیاسی
در گذشته، فرمانروایان تصور میکردند برای پیروزی، تنها باید دشمن را شکست دهند؛ اما جهان امروز نشان داده است که در کنار میدان نبرد، میدان دیگری نیز وجود دارد که گاه سرنوشتسازتر است: میدان افکار عمومی. در عصر رسانههای برخط، شبکههای اجتماعی و ارتباطات لحظهای، روایتها به همان اندازه گلولهها اثرگذارند.
پیش از جنگ تحمیلی سوم، شکافهای اجتماعی و سیاسی در ایران عمیق شده بودند. حوادث دیماه ۱۴۰۴ باعث تشدید اختلافها و فشار سیاسی بر ایران شد. اما بلافاصله پس از جنگ، این معادله تغییر کرد. انسجام اجتماعی و سرمایه اجتماعی به بالاترین سطح دهههای اخیر رسیده و مشروعیت سیاسی تقویت شد.
در صحنه بینالملل نیز تابآوری ملی ایران در برابر ابرقدرت جهان، باعث شگفتی شد و تولیدات رسانهای مختلف(مثل انیمیشنهای لگویی) به شدت مورد توجه افکار عمومی دنیا قرار گرفت.
در آمریکا تظاهراتهای مختلفی علیه جنگ برپا شد. این فرصت برای رقیبان ترامپ فراهم شد که به سرزنش او بپردازند و 9 بار نمایندگان مجلس تلاش کردند کردند که اختیارات جنگی ترامپ را محدود کنند. محبوبیت ترامپ به پایینترین حد خود رسیده است(39درصد).
معیار هشتم: تاثیر بر برند ملی و عناصر شکل دهنده آن
علیرغم اینکه ایالات متحده در تمام این سالها مراقب برند ملی خود بود و اصولا تسلط هژمونیک خود را مدیون حفظ و ارتقای برند ملی است، اما به گواهی رسانههای جهان، برند ملی آمریکا در این جنگ آسیب زیادی دیده است. خبرها و تحلیلهایی که گاهگاه در این رسانهها منتشر میشود نشان میدهد که در جنگ با ایران، دچار ضعف، سوءمدیریت، اشتباههای مکرر و اختلاف میان تصمیمگیران شده است. در آخرین نمونه آن، افشای خبر کاهش ذخایر استراتژیک مهمات آمریکا، جهان را با این واقعیت مواجه کرد که دیگر آمریکا یک ارتش شکستناپذیر و ابرقدرت با امکانات نامحدود نیست.
اکنون میتوان بار دیگر به پرسش آغازین بازگشت: پیروز جنگ کیست؟ برای پاسخ به این پرسش باید معیارهای بالا را در داوری دخیل کرد و صرفا بر اساس حجم ویرانی یا شمار تلفات قضاوت نکرد.
نوشتاری از دکتر کمیل قیدرلو عضو هیأت علمی دانشگاه امام صادق علیهالسلام و دکتر محسن ردادی مدیر گروه مطالعات انقلاب اسلامی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی