۲۰ آذر ۱۳۹۴ - ۱۵:۱۷
کد خبر: ۳۰۷۱۵۱
روایتی از شیخ رجبعلی خیاط؛

پسرک عاشق متحولش کرد

خبرگزاری رسا ـ نیمه شبی سرد زمستانی در حالی که برف بشدت می‌بارید و تمام کوچه و خیابان‌ها را سفید پوش کرده بود از ابتدای کوچه دیدم که در انتهای کوچه کسی سر به دیوار گذاشته و روی سرش برف نشسته است.
شيخ رجبعلي خياط

به گزارش خبرگزاری رسا، شیخ رجبعلی خیاط در روایتی درباره تحت تأثیر قرار گرفتن از عاشق شدن یک جوان می‌گوید:

 

در نیمه شبی سرد زمستانی در حالی که برف بشدت می‌بارید و تمام کوچه و خیابان‌ها را سفید پوش کرده بود از ابتدای کوچه دیدم که در انتهای کوچه کسی سر به دیوار گذاشته و روی سرش برف نشسته است!

باخود گفتم شاید معتادی دوره گرد است که سنگ کوب کرده!
جلو رفتم دیدم او یک جوان است!
او را تکانی دادم!
بلافاصله نگاهم کرد و گفت چه می‌کنی!
گفتم: جوان مثه اینکه متوجه نیستی!
برف، برف!
روی سرت برف نشسته!
ظاهراً مدت‌هاست که اینجایی!
مریض می‌شوی!
خدای ناکرده می‌میری!
اینجا چه می‌کنی ؟
جوان که گویی سخنان مرا نشنیده بود! با سرش اشاره‌ای به روبرو کرد!
دیدم او زل زده به پنجره خانه‌ای!
فهمیدم عاشق شده!

نشستم و با تمام وجود گریستم!
جوان تعجب کرد!
کنارم نشست!
گفت تو را چه شده‌ای پیرمرد!
آیا تو هم عاشق شدی؟!
گفتم قبل از اینکه تو را ببینم فکر می‌کردم عاشقم! [عاشق مهدی فاطمه] ولی اکنون که تو را دیدم [چگونه برای رسیدن به عشقت از خودبی خود شدی] فهمیدم من عاشق نیستم و ادعایی بیش نبوده!
مگر عاشق می‌تواند لحظه‌ای به یاد معشوقش نباشد./1330/د102/ف2
 

منبع: خبرگزاری دفاع مقدس

ارسال نظرات