۰۸ اسفند ۱۴۰۳ - ۱۵:۲۰
کد خبر: ۷۷۵۸۵۱

وضعیت زندانی‌های انقلاب در مدرسه رفاه

وضعیت زندانی‌های انقلاب در مدرسه رفاه
من گاهی با خودم فكر می‌كردم اگر این افراد، كه در میان آن‌ها افسران رنجر و قوی و حرفه‌‌‌‌‌‌ای هم بود، همان مختصر در و پنجره را می‌شکستند ‌‌‌‌‌‌‌‌و بیرون می‌ریختند، با آن همه نارنجک و چیزهای خطرناکی كه در صحن حیاط پخش شده بود می‌توانستند همه افراد متفرقه و شبه‌نظامی را هم از بین ببرند.

آیت‌الله سید محمد خامنه‌ای، برادر بزرگ‌تر رهبری و فقیه، فیلسوف و استاد دانشگاه است که در جریان مبارزات ضد رژیم پهلوی و تحولات بعد از انقلاب جزء شاهدان عینی بوده . او در نوجوانی و جوانی پس از گذراندن دوره مقدمات و سطح علوم دينى، در حوزه علميه مشهد در درس خارج فقه و اصول حضرات آيات سيد محمدهادى ميلانى، شيخ هاشم قزوينى و ميرزا جواد تهرانى شركت كرد سپس با مهاجرت به قم و بهره‌مندى از محضر استادان بزرگى چون آيات عظام بروجردى و امام خمينى(ره)، دوره‌هاى عالى فقه و اصول را به پايان برد. وى فلسفه و عرفان را نيز از محضر فيلسوف و عارف بزرگ علامه طباطبايى فرا گرفت و علاوه بر فراگيرى علوم حوزوى، در دانشكده حقوق دانشگاه تهران به تحصيل پرداخت و به دريافت ليسانس حقوق نائل شد. وى كه در مبارزات سياسى و اجتماعى از مواضع آیت‌الله كاشانى در نهضت ملى حمايت كرد در زمان قيام امام خمينى(ره) در شمار پيشگامان انقلاب اسلامى قرار گرفت. در سال 1351ش با همكارى و همراهى گروهى از فضلاى قم مؤسسه تحقيقاتى حقوق اسلام را در سطح عالى بين‌المللى تأسيس كرد كه بعد از دستگيرى برخى از افراد مؤسسه يادشده توسط ساواک، به دعوت استاد شهيد مرتضى مطهرى در حسينه ارشاد به كارهاى علمى و فرهنگى پرداخت. او در ابتدای انقلاب به عنوان حقوقدان و وکیل، جزء موسسین كميته دفاع از زندانیان سياسى بود و به واسطه اداره برخی امور در مدرسه رفاه، در جریان تحولات و دستگیری‌های سران رژیم پهلوی در آستانه پیروزی انقلاب اسلامی بوده است. در ادامه بخشی از خاطرات او از این دوره را که توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر شده می‌خوانید:

در یكی از روزهایی كه در طبقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ سوم (مركز بررسی اسناد) مشغول فعالیت بودیم یكی از قضات دلسوز دادگستری یعنی آقای دكتر مدنی  ـ كه مدتی عضو شورای نگهبان شد ـ نزد من آمد و از‌ بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نظمی شدید اوضاع زندانی‌ها و هرج و مرج دستگیری و آزادسازی آن‌ها شكایت كرد و مصراً‌ از من خواست اوضاع را به دست بگیرم و سامان بدهم. من آن موقع سخت مشغول دریافت و طبقه‌بندی اسناد و حفظ و حراست آن‌ها بودم و فرصت انجام كار جدیدی را نداشتم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، اما بنا به اصرار ایشان به طبقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ دوم آمدم و به حیاط و اتاق‌هایی كه زندان بود سری زدم و عیناً ‌همان‌ بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نظمی را مشاهده كردم. قرار گذاشتیم یک «دادسرای موقت انقلاب» تشكیل دهیم تا از وقوع ضایعات سیاسی و انسانی بیشتر جلوگیری شود.

من و آقای دكتر مدنی در طبقه‌ اول در یک اتاق خالی دو عدد میز گذاشتیم و من با دست خودم چند نسخه (فرم) پرسشنامه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ تحقیقات و بازپرسی تهیه كردم كه در آن علاوه بر نام و نام خانوادگی متهم و شماره‌ شناسنامه و نام پدر و تاریخ و محل تولد، شغل و پست اداری یا نظامی و درجه و علل دستگیرشدن و سؤالات دیگر نوشته شده بود. این ورقه را تایپ و تكثیر كردیم و دو نفر از جوانان مسلح را هم مأمور مراقبت و بستن و حراست از اتاق گذاشتیم و قرار شد برای همه‌ زندانی‌ها یک پرونده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ قضایی تشكیل شود؛ چون بسیاری از زندانی‌ها‌ بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌قاعده و با تشخیص مردم عادی دستگیر و تحویل شده بودند و كسی برای آن‌ها سند و مدرک یا چیز مكتوبی نگذاشته بود.

اولین نفری كه به بازپرسی ما دعوت شد یک نظامی بود كه اسم و درجه و اتهام او را پرسیدیم. مسلم بود كسی هیچ اتهامی را قبول نمی‌كرد و همه منكر ارتكاب جرم بودند. پرونده‌‌‌‌‌‌ای برای او تشكیل دادیم و او را دوباره به زندان فرستادیم تا پرونده تكمیل شود. به همین ترتیب با همكاری آقای دكتر مدنی و بعد از آن چند تن از همكاران بخش اسناد مثل آقای زواره‌ای و بقیه را، كه همه وكیل دادگستری بودند، به بخش دادسرا دعوت كردیم. عده‌ای بازپرس (مركب از قاضی و وكیل) تشكیل دادیم و مشغول تشكیل پرونده شدیم. سرپرستی آن‌ها را به آقای زواره‌ای دادم تا به كارهای دیگر هم برسم. همین دادسرای كوچک انقلابی بود كه با شروع مدارس و لزوم تخلیه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ مدرسه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ رفاه، به زندان قصر منتقل شد كه آن هم داستانی شنیدنی دارد.

در دادسرای انقلاب، كه من نقش دادستان آن را پیدا كرده بودم، متوجه شدم كه وضع زندانی‌ها خیلی نامنظم است. چهار دسته زندانی داشتیم: دسته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ اول، مهره‌های اصلی رژیم مانند هویدا و نصیری و مقدم و مانند آن‌ها بودند كه در كلاس بزرگی در طبقه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ دوم رو به حیاط نگهداری می‌شدند. دسته‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ دوم و سوم در اتاق‌های داخل حیاط و زیرزمین زندانی بودند كه درِ آن‌ها از بیرون با یک چفت مختصر بسته شده بود. من گاهی با خودم فكر می‌كردم اگر این افراد، كه در میان آن‌ها افسران رنجر و قوی و حرفه‌‌‌‌‌‌ای هم بود، همان مختصر در و پنجره را می‌شکستند ‌‌‌‌‌‌‌‌و بیرون می‌ریختند، با آن همه آلات و ادوات و نارنجک و چیزهای خطرناکی كه در صحن حیاط پخش شده بود نه فقط می‌توانستند فرار كنند، بلكه حتی می‌توانستند همه افراد متفرقه و شبه‌نظامی را هم از بین ببرند. آن‌چه مانع این خطر می‌شد ترس و هیبت عجیبی بود كه در دل آن‌ها افتاده بود كه شاید فكر می‌كردند اگر شلوغ كنند بلافاصله كشته می‌شوند یا با انفجاری به هوا می‌روند.

دسته‌‌‌‌‌ای از زندانی‌ها هم در منزلی در جنب در جنوبی مدرسه‌ رفاه داخل همان كوچه‌ باریک بودند كه یكی از كسبه (به نظرم آقای لاجوردی)  مسئول آن‌جا بود و وضع بهتری داشت. مسئولیت زندانی‌ها را امام به آقای قدوسی داده بود. ایشان هم مشكل داشت و هر وقت به من می‌رسید از‌ بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌نظمی و خودسری‌ها شكایت می‌كرد و معتقد به حجم موجود زندانی‌ها نبود و طبق اظهار ایشان، از تراكم زندانی‌ها ناراحت بود و مكرر از امام هم خواسته بود تكلیف زندانی‌های مقصر را زودتر روشن و بقیه را آزاد كنند. یكی از روزهایی كه من طبق برنامه در طبقه‌ سوم (مركز بررسی اسناد) بودم، این دوستان برای ملاقات من به آن‌جا آمده بودند: آقای ربانی شیرازی و آقای اخوی و آقای قدوسی.  ما چهار نفر نزدیک در اتاق روی زمین نشسته بودیم و چون وقت ناهار بود ناهار ما را آورده بودند آن‌جا، غذا می‌خوردیم و درباره‌ مسائل روز صحبت می‌كردیم.

در همان احوال آقای محمد كچویی  كه خیلی جوان و از طرف آقای قدوسی مسئول زندان حیاط بود، به آن‌جا آمد و به آقای قدوسی فشار آورد و به اصطلاح نک و نال داشت كه مشكلی پیش آمده و او را به عجله و ترک اتاق وادار می‌كرد، ولی هنوز ناهار ما تمام نشده بود. آقای قدوسی شكایت او را به ما كرد كه این جوان خیلی به من فشار می‌آورد، گویی از دستش عاجز شده بود. ناگهان مثل آن‌كه چیزی یادش آمده باشد رو كرد به من و مرا قسم داد كه مسئولیت امور زندانی‌ها را هم بپذیریم و او مسئولیت نداشته باشد. دوستان هم او را تصدیق و تأیید و اصرار كردند و من ناچار قبول كردم.

آقای قدوسی رو كرد به آقای كچویی و گفت بعد از این رئیس تو این آقای خامنه‌ای است و خلاص. او هم‌ بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تعارف شروع كرد همان اصرار و تعجیل را برای من خواندن. من اشاره كردم به نیمه غذایی كه هنوز در بشقاب بود و گفتم باید به اندازه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ تمام شدن این غذا صبر داشته باشی و پس از غذا من خواهم بود و توهمین هم شد. من چند دقیقه بعد از غذا از دوستان جدا شدم و با آقای كچویی به سمتی كه او مشكل داشت رفتیم و مشكل را رفع كردیم و من در عین داشتن سمت دادستانی انقلاب و مسئولیت اسناد، مسئول كل زندانی‌ها شدم.

ارسال نظرات