امپراتوری ناوها و امارت تردیدها؛ چرا آمریکا از جنگ با ایران میگریزد؟
به گزارش سرویس سیاسی خبرگزاری رسا، نخستین نکته بنیادین در ماجرای انفجار بندرعباس، نسبت میان واقعیت میدانی و عملیات ادراکی است.
حادثه یا حاشیهسازی؟ آغاز جنگ در میدان روایت
حادثهای که در یکی از حساسترین گلوگاههای اقتصادی و نظامی جنوب کشور رخ داد، پیش از آنکه ابعاد فنیاش روشن شود، در فضای رسانهای با روایات شتابزده و ادعاهای بیپشتوانه از سوی دشمن همراه شد؛ روایاتی که از «ترور فرمانده نیروی دریایی سپاه» گفتند و از «ضربه هدفمند» نوشتند، اما ساعاتی بعد، خود به سکوت یا تکذیب و اصلاح خبر پناه بردند.
این الگو، بیش از آنکه نشانی از یک عملیات سخت باشد، حکایت از یک عملیات نرم دارد.
پرتاب یک خبر بزرگ، فعالسازی زنجیره راستیآزمایی، ایجاد ابهام در افکار عمومی و سپس بهرهبرداری از تکذیب رسمی، شگردی آشنا در جنگ شناختی است؛ جنگی که هدفش فرسایش اعتماد است.
واقعیت آن است که بررسیهای میدانی و تحلیلهای تخصصی، هیچ شاهد متقنی از اقدام خارجی ارائه نکرد. محل انفجار مقر نیروی دریایی نبود، هیچ فرماندهی هدف قرار نگرفت و هیچ «امضای عملیاتی» متعارف منتسب به بازیگران سرویس جاسوسی خارجی مشاهده نشد؛ امری که احتمال منشأ فنی یا ایمنی را تقویت کرد و فرضیه خرابکاری پیچیده را به حاشیه راند.
ساختار، نه شخص؛ ستون فقرات قدرت نظامی ایران
اصل دوم در فهم دکترین امنیت ملی دفاعی ایران، درک جایگاه ساختار در برابر فرد است.
نیروهای مسلح جمهوری اسلامی، چه در ارتش و چه در سپاه، بر مبنای سلسلهمراتب روشن، جانشینی از پیش تعریفشده و رویههای مکتوب اداره میشوند؛ بدین معنا که فقدان ناگهانی یک فرمانده، خلأ راهبردی ایجاد نمیکند.
در این منظومه، فرماندهی قائم به شخص نیست و مستظهر به سازمان است.
جانشین بلافصل، بیدرنگ مسئولیت را بر عهده میگیرد، امضاها جاری میماند، تصمیمها متوقف نمیشود و عملیات، بیوقفه ادامه مییابد؛ همان قاعدهای که در همه ارتشهای منظم جهان رعایت میشود و تنها در گروههای متکی بر کاریزمای فردی، حذف یک نفر میتواند کل سازه را فرو ریزد.
از همین روست که دشمنان نیز بهخوبی میدانند «ترور فرمانده» در ایران، کارایی راهبردی پایدار ندارد. هدفگیری افراد، شاید خوراک رسانهای بسازد، اما ساختار چندلایه و عمق سازمانی نیروهای مسلح، چنین ضرباتی را مستهلک میکند و اجازه نمیدهد حادثه به بحران تبدیل شود.
ناوهای غولپیکر و تردیدهای پنهان
سومین محور تحلیل، به توان نظامی آمریکا در منطقه بازمیگردد.
ایالات متحده با ناوگروههای هواپیمابر، زیردریاییهای هستهای، ناوشکنهای مجهز به سامانههای پیشرفته و اسکادرانهای هوایی چندمنظوره، حضوری سنگین در آبهای پیرامونی ایران دارد؛ حضوری که در ظاهر پرطمطراق است و در باطن، آکنده از محاسبه و سرشار از شکنندگی.
ناو هواپیمابر، با همه لایههای دفاعیاش، همچنان هدفی بزرگ و نمادین است
آسیب جدی به چنین داراییای، ضربه حیثیتی در مقیاس جهانی است؛ زخمی که بر پیکر اعتبار آمریکا مینشیند و سالها ترمیم نمیشود.
از همینجاست که هر تصمیم برای درگیری مستقیم با ایران، در واشنگتن با تردیدهای جدی همراه است. اتاقهای فکر پنتاگون بهخوبی میدانند که جنگ با ایران، یک عملیات کوتاهمدت نبوده و ورود به میدان فرسایشی و پرتلفات است که خروج آبرومندانه از آن تضمینشده نیست.
جنگی که سود ندارد، بحرانی که جهانی میشود
چهارمین گزاره کلیدی، به پیامدهای بالقوه یک جنگ تمامعیار بازمیگردد.
درگیری مستقیم ایالات متحده با ایران، بهسرعت بحران منطقهای فراگیر می شود و پای بازیگران متعدد را به میدان میکشد و جغرافیای تنش را از خلیج فارس تا مدیترانه میگستراند.
از منظر اقتصادی، چنین جنگی بلافاصله بازار انرژی را ملتهب میکند.
افزایش شدید قیمت نفت، اختلال در تنگه هرمز، جهش هزینه بیمه کشتیرانی و فرار سرمایه از منطقه، تنها بخشی از تبعاتی است که آسیا و اروپا و حتی خود آمریکا را نیز درگیر میکند.
از منظر سیاسی و روانی نیز، هرگونه تلفات سنگین یا ناکامی عملیاتی، یادآور خاطرههای تلخ ویتنام، عراق و افغانستان خواهد بود. این حافظه تاریخی، همچون سایهای سنگین بر تصمیمسازان آمریکایی افتاده و آنان را از ماجراجویی مستقیم بازمیدارد.
جمهوری اسلامی ایران و منطق بازدارندگی نامتقارن
پنجمین ستون این تحلیل، راهبرد دفاعی–تهاجمی جمهوری اسلامی ایران است.
این راهبرد بر جنگ نامتقارن استوار شده؛ جنگی که در آن، هدف رقابت کلاسیک ناو به ناو یا جنگنده به جنگنده نیست و تحمیل هزینههای غیرقابل تحمل به مهاجم است.
توسعه موشکهای بالستیک و کروز نقطهزن، تولید انبوه پهپادهای رزمی، تقویت توان دریایی سبک و شبکهسازی منطقهای، مجموعهای چندلایه پدید آورده که هر اقدام خصمانه را مسئلهای پیچیده میکند.
در این منظومه، پاسخ تنها نظامی نیست؛ ترکیبی است از توان سخت، عمق منطقهای و تابآوری داخلی.
جمهوری اسلامی آغازگر جنگ نیست، اما پذیرای تحمیل نیز نخواهد بود.
منطق تهران بر اساس راهبردهای فرماندهی معظم کل قوا، روشن است: اگر تنش تحمیل شود، پاسخ، پرهزینه و فرساینده خواهد بود؛ پاسخی که چرخه فشارهای مقطعی را میشکند و معادله را به سود بازدارندگی فعال تغییر میدهد.
دکترین امنیت ملی؛ از صبر راهبردی تا قدرت هزینهساز
ششمین و شاید مهمترین نکته، فهم روح دکترین امنیت ملی نظامی ایران در دفاع بازدارنده پیشکنشی است. این دکترین، هیجان آنی یا انفعال مزمن نبوده، بر ترکیبی از صبر راهبردی، سازمانیافتگی نهادی و قدرت هزینهساز بنا شده است.
حادثه بندرعباس، فارغ از منشأ آن، بار دیگر نشان داد که جمهوری اسلامی، تهدید را در میدان سخت نمیبیند. میدان روایت، میدان اعتماد عمومی و میدان ادراک نخبگانی، همگی بخشی از صحنه امنیت ملیاند و مدیریت آنها، به اندازه مدیریت موشک و پهپاد اهمیت دارد.
در این چارچوب، رسانه، امنیت ساز است؛ ساختار، امنیت است؛ و انسجام اجتماعی، نخستین خط دفاع. دشمن شاید بتواند خبر بسازد، اما نمیتواند ستونهای سازمانیافته یک نظام را با شایعه فرو بریزد.
وقتی بازدارندگی سخن آخر را میگوید.
نتیجه این بررسی آن است که جمهوری اسلامی ایران، در برابر فشارهای فزاینده، بر منطقی استوار ایستاده است. نه حادثهای موضعی، نه عملیات روانی زودگذر و نه نمایش قدرت ناوها، قادر نیست این معادله را بر هم زند؛ زیرا توازن قوا دیگر در تعداد شناورها خلاصه نمیشود و در عمق راهبرد، گستره شبکهها و اراده بازیگران معنا مییابد.
پیام نهایی دکترین امنیت ملی نظامی امنیتی جمهوری اسلامی ایران به گوش تصمیمسازان آنسوی اقیانوس میرسد: هر دستاندازی به این سرزمین، زنجیرهای از واکنشها را بیدار میکند که مهارش آسان نیست؛ هر جرقهای، آتشی منطقهای برپا می دارد و هر خیال خامی درباره «ضربه بیهزینه»، در میدان واقعیت رنگ میبازد.
امروز، در سکوت سنگین آبهای گرم جنوب، معادلهای نانوشته جاری است: ناوها میآیند و میروند، اما بازدارندگی نیروهای مسلح مقتدر ایران اسلامی باقی میماند و آنگاه که طبل تهدید در واشنگتن نواخته شود، پاسخ تهران نه در شعار، که در ترازوی هزینهها سنجیده خواهد شد؛ ترازویی که کفهاش، برای هر مهاجم بالقوه، سنگین و سهمگین است.
شکست هیمنه آمریکا در راه است.
پاینده باد جمهوری اسلامی ایران
الداعی الی سواء السبیل و الآخذ بید الأمة إلی مدارج الکمال