۰۹ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۲۳:۵۲
کد خبر: ۸۱۳۴۲۲
گزارشی از حال و هوای مشهد در سالروز ولادت امام رضا(ع)؛

روایت قلمی بی اختیار از کرمی قدیمی و بی انحصار

روایت قلمی بی اختیار از کرمی قدیمی و بی انحصار
خراسان– این روایت قرار بود از کرامتی سابقه دار به قدمت تاریخ سخن بگوید از مهرو عطوفتی که خاندان کرم بی انحصار به بندگان خدای کریم دارند از لطف و کرم و احسانی قدیمی که این روزها در مشهد جریان دارد اما قلمش به اختیار خود نبود.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری رسا در خراسان، اینجا مشهد است پایتخت دلها، مامن جانها که گنبدی طلا دارد  خورشید عالم تاب، صبح دم از مشرق به نور او قوتِ طلوع می گیرد، اینجا پریشانی معنا ندارد وقتی روح روانت به مضجع شریف مهربان امام آرام می گیرد.

زائران نرسیده به این شهر دلشان همچون کبوتران حرم سوی صحن و سرا پر می کشد هرچه نزدیک تر می شوند بی تاب و کم طاقت تر! دیرشان می شود چشمشان به گنبد طلای رضا نور بگیرد..

همچو عاشقی در پی معشوق قلبشان تندتر می زند تا وارد حریم حرم شوند و از گِیت که می گذرند چشم به این سو، دل به آن سو، پاها به سوی دیگر می کشند..هنگام وصال دلشان حال کودکی بی قرار دارد که دور از پدرو مادر بوده است شاید افزون تر! چرا که او از آنان نیز مهربان تر است..

چشم که به ضریح افتاد، قطره های اشک که روان شد جواب سلامی که می دهی به جان می شنوی که آرام جان می گیری اما میل رفتن نداری..!

دوست داری بجای همه نبودن ها بمانی، بجای همه دلتنگی ها گلایه و از دوری اش شکوه کنی..!

خلاصه که این حال و هوای زائران است که از بر مهربان امام خود پناه آورده اند..!

کرامت رضوی که همیشه دنیا را تحت سیطره خود دارد همچون چشمه ای پاک دائما در جوشش است و مثل رودی روان جریان دارد تا به مشهد که میرسد به مانند دریایی در موج و خروش می شود اما امسال انگار روزها با گذشته فرق دارند..

آنها که زائرش شدند گویی از هجوم غم پناه آورده اند چرا که نخستین سال است که خادم خورشید را ندارند و بی قرارند..

هنوز گرمی ماجرا مانع از درک عمق درد و سوزش دلشان شده است وای از روزی که پیکر مطهر خادم الرضا به تیره تراب پنهان شود! آن روز شانه های مردان از سنگینی غمش ناتوان می شود و زنان حالشان بدتر..!

یادم از ارتحال امام آمد چه روز تلخی بود که به کودکی تجربه کردم از صدای گریه های بلند پدرم که صلابتش را لرزش شانه های مردانه اش به چالش کشیده بود و مادری که اشک ریزان به سرو پا میزد ترسی عجیب به جانم انداخته بود که من نیزعاقبت ندانسته به گریه افتادم..

قرار بود حال و هوای مشهد و شب و روز میلاد را روایت کنم اما قلم به تلخی و سردی و غم، رنگ ماتم گرفته و به سوی دیگر می رود.. نقطه می گذارم و سرخط می روم تا دوباره از نو سیاهه کنم..!

دهه کرامت که شروع شد شادی و سرور میلاد خواهر کمی دلها را به مهرشان گرم کرد به میلاد برادر که رسیدیم حال و هوای شهر از مهربانی اش زیباتر شد اما بازهم با سال های گذشته فرق دارد اگرچه لبخندی به لب می نشیند اما باز عنان دل از کف می رود و غم به فضا حاکم می شود..!

شب میلاد علی بن موسی الرضا حرم جای سوزن انداختن نبود موج جمعیت را هیچ کجا غیر اینجا نخواهی دید هرکسی باکسی در حریم گرمابخش سلطان گرم صحبت بود تا صدای حاج محمود در حرم طنین انداز شد اما اوهم گویا حالش خوب نبود که سر از روضه و توسل و گریه درآورد... انگار نه انگار که شب میلاد رضاست! غم فراق بزرگ خادمش، گلوی دل را سخت می فشارد.. حتی به خواندن ای ایرانش هم آرام نشد! مگر می شود چون اویی که به یک اشاره بال درآورده و قلم و کاغذی که اسباب نوکری اش بوده را ناخودآگاه به زمین انداخته تا امتثال امر مولا کند حال آرام بگیرد؟ هرگز! او که از تو به یک اشاره از من به سر دویدن را نشانه شد محال است آرام شود..!

برنامه های حرم اگرچه بسیار و پربار است اما همگی کمبود امام شهید را به وضوح نشان می دهند محال است یادی از او نشود..!

چه کنم از چه بگویم اختیار قلم، دست دلی افتاده گویا سپاه تنگ در برش گرفته و هیچ قَدَری قدرت آزادی او را ندارد.. چاره ای نیست مگر تسلیم  به بیچارگی ام..!/933/

نویسنده: جوادرستمی

ارسال نظرات