رژیم صهیونی در تله پیامدهای جنگ با ایران
به گزارش خبرنگار سرویس سیاسی خبرگزاری رسا، در نخستین روزهای جنگ تحمیلی سوم، بسیاری از ناظران از تغییر بنیادین موازنه به سود رژیم صهیونی سخن میگفتند. اما چهل روز بعد، پرسش اصلی این بود که چه کسی توانسته اهداف سیاسی خود را محقق کند و چه کسی در میان انبوه هزینهها، با دستاوردی کمتر از انتظار میدان را ترک کرده است. آنچه در جنگ چهلروزه میان جمهوری اسلامی ایران، رژیم صهیونی و آمریکا رخ داد، بیش از آنکه نبردی برای تغییر موازنه نظامی باشد، آزمونی برای سنجش ظرفیت تبدیل قدرت سخت به دستاورد سیاسی بود؛ آزمونی که نشانههای فراوانی از ناکامی تلآویو در آن مشاهده شد.
وقتی شکست، در میدان نظامی رخ نمیدهد
بزرگترین شکستهای تاریخ الزاماً با فروپاشی ارتشها آغاز نشدهاند و زمانی شکل گرفتهاند که میان قدرت و توانایی تولید نظم، شکاف ایجاد شده است. تجربه امپراتوری روم، بریتانیا و حتی ایالات متحده در ویتنام، عراق و افغانستان نشان میدهد افول، بیش از آنکه محصول ضعف مطلق باشد، نتیجه ناتوانی در ترجمه برتری نظامی به دستاورد سیاسی پایدار است.
جنگ چهلروزه نیز در همین چارچوب قابل فهم است. اگرچه رژیم صهیونی و آمریکا با اتکا به برتری فناورانه و توان تخریبی گسترده وارد میدان شدند، اما خروجی نهایی، تصویری متفاوت از اهداف اولیه ترسیم کرد. مسئله اصلی این نبود که چه میزان خسارت وارد شده، این بود که آیا اهداف اعلامی و پنهان جنگ محقق شدهاند یا خیر.
پیش از جنگ؛ فرضیه بازدارندگی یکجانبه
پیش از آغاز رویارویی، ساختار امنیتی منطقه بر این فرض استوار بود که رژیم صهیونی همچنان قادر است از طریق برتری نظامی، ابتکار عمل را حفظ کند. این برداشت، محصول دههها هژمونی روایت امنیتی تلآویو و حمایت بیقید و شرط آمریکا بود.
رژیم صهیونیستی تصور میکرد میتواند از طریق اعمال قدرت سخت، هزینه مقاومت را افزایش داده و محیط امنیتی مطلوب خود را بازسازی کند. اما محیط ژئوپلیتیکی غرب آسیا دیگر محیط دهههای گذشته نبود. ظهور بازیگران جدید، فرسایش نظم تکقطبی و افزایش ظرفیت بازدارندگی جمهوری اسلامی ایران، زمینههای تغییر موازنه را فراهم کرده بود. در واقع، رژیم صهیونی با اتکا به الگوهای قدیمی، وارد محیطی شد که قواعد آن دستخوش تحول شده بود.
فرسایش راهبردی در دل برتری نظامی
مهمترین ویژگی جنگ چهلروزه، آشکار شدن محدودیتهای قدرت سخت بود. رژیم صهیونیستی اگرچه توان وارد کردن ضربات نظامی را حفظ کرد، اما نتوانست اراده سیاسی خود را بر طرف مقابل تحمیل کند.
در ادبیات روابط بینالملل، قدرت زمانی معنا پیدا میکند که بتواند رفتار طرف مقابل را تغییر دهد. هنگامی که این هدف محقق نشود، حتی موفقیتهای تاکتیکی نیز ممکن است به شکست راهبردی تبدیل شوند.
جنگ چهلروزه چنین وضعیتی را آشکار کرد. جمهوری اسلامی ایران نه به دنبال توسعه جنگ بود و نه در پی پذیرش شرایط تحمیلی. همین «مغلوب نشدن» به یک مؤلفه بازدارنده تبدیل شد؛ الگویی که در نظریههای جدید قدرت، بخشی از جنگ شناختی و نبرد ارادهها محسوب میشود.
در این میان، آمریکا نیز در وضعیتی مشابه گرفتار شد. واشنگتن نه امکان عقبنشینی کامل داشت، نه آمادگی ورود به جنگی گستردهتر را و نه تحمل بلندمدت هزینههای وضعیت موجود. این بنبست سهگانه، عملاً محدودیتهای قدرت ائتلاف غربی را آشکار ساخت.
جنگ روایتها؛ شکست در عرصه مشروعیت
یکی از ابعاد کمتر دیدهشده جنگ چهلروزه، نبرد بر سر معنا و مشروعیت بود. رژیم صهیونیستی همواره تلاش کرده است خود را به عنوان بازیگری بازدارنده و تعیینکننده معرفی کند. اما استمرار مقاومت و ناتوانی در دستیابی به اهداف اعلامی، این روایت را با چالش روبهرو کرد.
در چارچوب نظریههای سازهانگارانه، قدرت صرفاً در توان نظامی خلاصه نمیشود، بلکه مشروعیت، تصویر ذهنی و روایت مسلط نیز بخشی از قدرت هستند. هنگامی که تصویر شکستناپذیری آسیب ببیند، بخشی از سرمایه راهبردی بازیگر نیز فرسوده میشود.
از این منظر، جنگ چهلروزه صرفاً میدان تبادل آتش نبود؛ بلکه صحنه رقابت دو روایت درباره آینده نظم منطقهای بود.
پس از جنگ؛ آغاز عصر جدید موازنه منطقهای
پساجنگ چهلروزه، آغاز مرحلهای تازه در غرب آسیاست. مهمترین ویژگی این مرحله، عمیقتر شدن روند چندقطبی شدن محیط امنیتی منطقه است.
برخلاف گذشته که رژیم صهیونی خود را بازیگر تعیینکننده معادلات میدانست، اکنون معادلات امنیتی منطقه بیش از پیش به سمت توازنهای پیچیده حرکت کردهاند.
در این شرایط، ظرفیتهای ژئوپلیتیکی جمهوری اسلامی ایران، عمق راهبردی، موقعیت جغرافیایی و توان بازدارندگی، وزن بیشتری در محاسبات بازیگران منطقهای پیدا کرده است.
به همین دلیل، آنچه در جنگ چهلروزه رخ داد، صرفاً یک منازعه مقطعی نبود، بلکه بخشی از فرآیند انتقال تدریجی قدرت در غرب آسیا به شمار میآید.
بزرگترین شکست استراتژیک رژیم صهیونی؛ شکاف میان قدرت و نتیجه
بزرگترین شکست راهبردی رژیم صهیونیستی را باید در ناتوانی آن برای تبدیل ظرفیت نظامی به نظم سیاسی جستوجو کرد.
رژیم صهیونی وارد جنگ شد تا بازدارندگی خود را احیا کند، اما پایان جنگ، پرسشهای تازهای درباره میزان اثربخشی این بازدارندگی ایجاد کرد.
تلآویو در پی تغییر رفتار جمهوری اسلامی ایران بود، اما با واقعیتی روبهرو شد که حذف ایران از معادلات امنیتی منطقه را ناممکنتر از گذشته نشان میدهد.
این همان شکاف قدرت ـ نظم است که بسیاری از نظریهپردازان افول هژمونی از آن سخن گفتهاند؛ وضعیتی که در آن، ابزارهای سنتی قدرت دیگر قادر به تولید نتایج سیاسی مطلوب نیستند.
پیامدهای حکمرانی و الزامات آینده
تحولات پساجنگ چهلروزه، ضرورت بازنگری در برخی رویکردهای سیاستگذاری را برجسته کرده است.
نخست آنکه حفظ انسجام داخلی و سرمایه اجتماعی، بخشی از قدرت ملی محسوب میشود و نباید صرفاً به مؤلفههای سخت قدرت محدود شد.
دوم آنکه رقابتهای آینده بیش از گذشته در حوزه جنگ شناختی، فناوری و نبرد روایتها جریان خواهد داشت.
سوم آنکه نظم جدید منطقهای، بر پایه حذف بازیگران شکل نخواهد گرفت، بلکه مبتنی بر پذیرش واقعیتهای جدید قدرت خواهد بود.
چهارم آنکه عقلانیت راهبردی، حفظ مصالح عمومی، استقلال و جلوگیری از سلطه خارجی، همچنان مهمترین مؤلفههای تصمیمگیری در شرایط جدید محسوب میشوند.
آینده؛ سناریوی «نه جنگ، نه صلح»
شواهد موجود نشان میدهد محتملترین سناریو، تداوم وضعیتی میان تنش و مهار متقابل است. نه رژیم صهیونیستی توان تحمل یک جنگ فرسایشی گسترده را دارد و نه آمریکا مایل است منابع خود را در بحرانهای پایانناپذیر غرب آسیا مستهلک کند.
از سوی دیگر، جمهوری اسلامی ایران نیز راهبرد تثبیت بازدارندگی و مدیریت بحران را دنبال خواهد کرد.
در چنین فضایی، جنگ چهلروزه احتمالا نه به عنوان طولانیترین نبرد منطقه، بلکه به عنوان نقطهای تعیینکننده در تغییر هندسه قدرت غرب آسیا در حافظه راهبردی منطقه ثبت خواهد شد.
زیرا همانگونه که تاریخ نشان داده است، قدرتهای بزرگ زمانی وارد مسیر فرسایش میشوند که دیگر نتوانند قدرت خود را به نظم تبدیل کنند؛ و شاید مهمترین معنای جنگ چهلروزه نیز در همین نقطه نهفته باشد.
پاینده باد جمهوری اسلامی ایران
شکستهتر باد هیمنه ایالات متحده
الداعی الی سواء السبیل و الآخذ بید الأمة إلی مدارج الکمال