از سوگِ فراق تا مسئولیتِ ادامه راه
به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگی اجتماعی خبرگزاری رسا، پویش ملی «۱۰۰۱ روایت» خبرگزاری رسا، مجموعهای از دلنوشتهها، یادداشتها و روایتهای مردمی را گرد هم آورده است؛ روایتهایی که در آنها وداع با رهبر شهید، مسئولیتپذیری، پاسداری از آرمانها، مقاومت، امید و استمرار راه، در قالب تجربهها و نگاههای گوناگون بازخوانی شده و تصویری از همبستگی و وفاداری به ارزشهای انقلاب اسلامی را به نمایش میگذارد.
مدیریت پاسخگو؛ امانتی میان وجدان، مردم و خدا
در آیین رهبر شهید، مدیریت پاسخ گو نه وامدار آیین نو، که زاده بینش توحید و بار امانت است. از این رو سال پاسخ گویی سه قوه نام نهاد تا هر که بار مسئولیت بردارد، گفتار و کردار خویش را به تراز خرد و داد بسنجد و از خودکامگی و غفلت بپرهیزد. پاسخ گویی را سه روی است: نخست به وجدان که آیینه نیت و کردار است، دوم به مردم که سزاوار راستی و روشنی اند، سوم به خدا که روز شمار و حساب در پیش است و هیچ نعمت و هیچ عمل از پرسش نرهد.
آنگاه حوزه را نمونه آورد و گفت: سرمایه بسیار است و بهره اندک؛ چونان که گنجی کلان نهند و سودی ناچیز برگیرند. پس همگان را به بازنگری و سامان مدیریت خواند تا کار فزون شود، اعتماد استوار گردد، امانت الهی نگاه داشته آید و مدیر در محکمه وجدان و خلق و خدا حکم راند.
و بنیاد این همه، بیم پاسخ در پیشگاه حق است؛ بیمی که نه دست از کار بازدارد، بلکه دل را از سستی برهاند و به عدل و حکمت برانگیزد. چنین است که مدیریت پاسخ گو، آمیزه خرد و دیانت و پیوند امانت و کفایت است؛ نظامی که در آن مسئول پاسخ وجدان دهد، اعتماد مردم نگاه دارد و امانت خدا به نیکی بگزارد و کار ملک را به راه صلاح و اثر رساند.
وداع با تکیهگاه امید؛ روایت یک بدرقه ماندگار
سپیده هنوز بر شهر ننشسته بود که خیابانها از گامهای مردمان لبریز گشت؛ هر کس خاطرهای در سینه و دعایی بر لب داشت. پرچمها در نسیم میلرزید، مرثیه در فضا پیچید و اشک و سکوت تصویری از وداعی سترگ آفرید. پیر و جوان هر یک به زبان خویش سوگواری میکردند؛ شهر خود را راویِ اندوهی مشترک یافت که در سکوتِ قدمها و نگههای خیس بازگفته میشد.
در کنارِ راه، مسئولان و اهلِ نظر دلنوشتهها و یادداشتهایی آورده بودند؛ سخنانی آمیخته با خاطره و ارادت و حسرت که واژهها را به بدرقهای دیگرگون بدل کرد. باورِ این فقدان دشوار است؛ همچون تکیهگاهی که ناگاه فرو ریخت. صدایی که در بزنگاهها مایهٔ آرامش بود، اکنون به سکوتی سنگین مبدّل شده است. او برای بسیاران پناهگاهِ امید و اعتماد بود؛ و اکنون که در خاک آرام گرفته، یادِ اخلاق و صبوریاش چراغِ راهِ نسلهای آینده خواهد ماند.
امروز وداعی تلخ و آمیخته با سپاس است؛ سپاسِ از عمری در خدمت، از رنجی بردوشکشیده و از راهی که با ایمان پیموده شد. از خداوند میخواهیم که او را در رحمتِ خویش جای دهد و به دلدادگانش صبری از جنسِ امید و استقامت عطا فرماید.
محمد عباسی
نامهای به رهبر شهید؛ از دلتنگی تا عهدِ ادامه راه
امروز را می خواهم فارغ از هر نگاه رسانهای برای تو بنویسم... از دلتنگیهایم بگویم، از چند ماه نبودنت... از بیم و امیدهایم.... از بغضهایی که شاید کسی ندید و اشکهایی که مجال چکیدن نیافت.
آقای شهیدم، از اسفندماه ۱۴۰۴ که دست دشمن تو را از ما گرفت، بیش از چهار ماه میگذرد. اما فقط چهار ماه نبود، انگار ۴۰ سال از عمرمان را با خودش برد.
از آن روز به بعد، خانههای زیادی زیر بمباران دشمن ویران شد… نه فقط دیوارها، که دلها نیز هم ترک برداشتند. دست پلید دشمن برخی مساجد را خراب کرد، سقفها فرو ریخت، ستونها شکست… اما این مردم، زیر همان خرابهها دوباره قامت بستند، نماز خواندند تا بگویند: خدا هست، حتی اگر دیوارها نباشند.
مدارس و دانشگاهها را هم ویران کردند… اما علم نایستاد. چراکه اساتید، در سایه همان ویرانیها، کلاسهای مجازی برپا کردند… شاید میخواستند بگویند: میشود ساختمان را گرفت، اما اندیشه را نه.... میشود دیوار را شکست، اما فهم را نه.
و حالا ما ماندهایم با شهری که زخم دارد…
با زمانهای که هنوز بوی ۹ اسفند از آن میآید… اما در همین زخمها، یک حقیقت روشنتر از همیشه دیده میشود: این مردم، حتی در خرابه هم زندگی را رها نمیکنند.
رهبر شهیدم؛ بعد از رفتنت نه تنها نیروهای دفاعی از مرزها دفاع کردند بلکه این ملت هم درس آزادگی، ایثار، شهادت و ایستادگی را به خوبی در کف خیابان مشق کرده و شعار اتحاد و همدلی سرودند.
هر شب به خیابان آمدیم و باز هم خواهیم آمد تا بگوییم این راه، خاموشی و این صدا، فراموشی ندارد. آمدیم تا در دل شبهای سنگین، روشنایی را گم نکنیم، تا نشان دهیم اگرچه دیوارها فرو ریختهاند، اما ارادهها هنوز ایستادهاند.
آقای خوبم، ما نه از دشمن میترسیم و نه از تهدیدها و قدرت پوشالیاش... نه از مرگ میهراسیم و نه از صدای توپ و خمپاره... فقط غم نبودنت دلمان را سخت در هم میفشرد.
گاهی نبودنت را نه در خبرها، که در سکوت دلها میشود فهمید. در نگاههایی که دنبال تکیهگاه میگردند و در کلماتی که هنوز هم با نام تو آرام میگیرند.
تو رفتی، اما رفتنت شبیه تمام شدن نبود… بیشتر شبیه آغاز یک دلتنگی طولانی بود. تو برای ما فقط یک نام یا یک مسئولیت نبودی بلکه تصویر روشنی از ایمان در عمل بودی.
ساده میزیستی، اما بزرگ میاندیشیدی... صداقت در کلامت موج میزد و عدالت در رفتارت و بیآنکه نیاز به توضیحی داشته باشد، خودش را نشان میداد.
حالا که نیستی، جای خالیات در تصمیمها، در امیدها و در دلهایی که به بودن تو گرم بود، بیشتر از همیشه حس میشود.
تو به ما یاد دادی که مسئولیت، فقط یک عنوان نیست، یک عهد است و ما حالا با همان عهد ماندهایم، با همان نگاه که هنوز دنبال ادامه راه تو میگردد.
رهبر شهیدم.... وقتی بودی، خیلیهایمان نمیدانستیم که هستی… نه اینکه نبینیمت، نه… بودی، اما شاید عادت کرده بودیم به بودنت؛ به حضوری که مثل هوا، دیده نمیشد اما زندگی را ممکن میکرد.
شاید باورمان نمیشد روزی نباشی، شاید فکر میکردیم این حضور، همیشه ادامه دارد… اما حالا که نیستی، جای خالیات تازه معنا پیدا کرده است.
حالا میفهمیم بعضی آدمها را باید در همان لحظه داشتن، بیشتر فهمید، بیشتر دید، بیشتر قدر دانست. حالا که صدایت کمتر شنیده میشود، تازه میفهمیم سکوتی که بعد از تو مانده، چقدر سنگین است.
رهبر شهیدم… امروز میلیونها نفر برای دخیل بستن به تابوت بهشتیات از گوشه و کنار جهان آمدهاند تا بگویند حب تو فراتر از مرزهاست… آمدهاند تا ثابت کنند بعضی نامها، وطن ندارند و بعضی صداها، در یک جغرافیا جا نمیگیرند.
آرام بخواب رهبر شهیدم… امروز خامنهایها، سردار باقریها و سلیمانیهای زیادی برخاستهاند تا پرچمی را که به خون آغشته شد، زمین نگذارند... تو رفتی، اما راهی گذاشتی که بسته نمیشود. راهی که در آن هر داغ، تبدیل به اراده میشود و هر اشک، به عهدی تازه برای ادامه.... آری؛ امروز جهان دید که این خاک هنوز مردانی دارد که از دل غم، قیام میسازند…
امروز مشتهای فولادین اراده، بیش از گذشته در هم قفل شدهاند و ملتی که تو به بیداریاش ایمان داشتی، قد علم کرده است.
ملت ایران، همان مردم مبعوثشدهای که وعدهاش را داده بودی، حالا پرچم ایران را بر قلههای رفیع پیروزی برافراشتهاند… دیگر این راه، بیصاحب نیست. هرچند جای تو خالی است، اما رد نگاهت در تصمیمها پیداست… در غیرت مردانی که ایستادهاند و در صبر زنانی که امید را نگه داشتهاند.
آرام بخواب که این پرچم، دیگر تنها نیست. باز هم به رهبری سید مجتبی خامنهای، این مسیر را ادامه خواهیم داد و نخواهیم گذاشت خون شهدا بر زمین بماند.
رقیه رحمتیراد فعال فضای مجازی
تشییع باشکوه؛ تجدید بیعت ملت و شکست روایت دشمن
نخستین پیام تشییع قائد شهید امت آن بود که راه مقاومت راهی استوار و گریزناپذیر است. دشمن به تیغ ترور خواست اراده این ملت را بشکند، اما خروش مردم و بیعت دوباره با رهبری، نشان داد که این درخت نه خشکیده، که ریشه دوانیده و شاخسار گسترده است. دومین پیام، فرو ریختن بنای تبلیغات غرب بود. آنچه رسانه ها از شکاف ملت و نظام و سستی انقلاب می گفتند، در برابر آن حماسه رنگ باخت و باد شد. نیز حضور هیأت های سیاسی و مردمی از کشورهای گوناگون، پرده از ناکامی دشمن برداشت و آرزوی انزوای ایران را به نومیدی بدل ساخت.
عهدی بر امتداد راه؛ بیعتی دوباره با آرمانهای رهبر شهید
هنوز دستان لرزان تاریخ، این فصل غریب یتیمی را با ناباوری ورق میزند؛ هنوز دیدگان محزون هستی، این روزهای جانکاه را با بهت نظاره میکند؛ هنوز گلوی مملو از بغض زمانه، در این وداع غمبار عقده گشایی نکرده است. اما روزشمار هجران، هر لحظه نهیب میزند که باید برخاست؛ زیرا به زودی، جهان نظاره گر تشییعی خواهد بود که شکوه بدرقهای الهی را به رخ تاریخ میکشد.
تشییع جانسوز و شکوهمند رهبر شهید، حضرت آیت الله سیدعلی خامنه ای، در پیش است و ما یتیمان دلتنگ، باید تازیانه های این فراق را به جان بخریم و در راه آرمانهایش، پرچم بدوش تر از همیشه قدم برداریم.
آه از آن لحظه که «جان ایران خامنه ای عزیز»، بر فراز دستان لرزان امت، از تهران تا قم، از نجف تا کربلا، و تا حریم قدسی بارگاه رضوی تشییع شود و جهانی را به سوگی بی منتها بنشاند. این تشییع، تنها عبور پیکری پاک نیست؛ وداع با سلاله ای از تبار فاطمه، عصاره ای از مظلومیت علی و جلوه ای از صلابت حسین است در روزگار به انتظار ظهور.
ما فرزندان سیدعلی، در میان شعله های این فراق و فغان «وا محمدا» و «وا علیا»، باید زینب وار، به خونخواهی امام شهیدمان بیندیشیم و در قامت طلبه ای سرشار از استقامت، سر بر آستان معشوق بساییم و این بار، قلم را به دست دل بسپاریم تا عهدی بر تار و پود وجودمان حک کنیم؛ بیعتی در سیل جمعیت و اشک، از جنس ایمان و استقامت؛ بیعتی در امتداد «هل من ناصر» حسین که به گوش جان ما رسیده است.
عهد می بندم در امتداد مشت گره کرده ات، با درایت، مشت بر دهان یاوه گویان بزنم؛ غبار غفلت بر دغدغه هایت ننشیند؛ پاسدار «هیهات منا الذله» ات باشم و مصائب را «ما رایت الا جمیلا» تفسیر کنم. زمزمه «یا لیتنا کنا معک» را به فریادی برای نصرت دین بدل کنم؛ در راه «یا لثارات الخامنه ای»، با حفظ وحدت، از «وظیفه جان فدایان» غافل نشوم؛ در جنگ شناختی، با تقوا و سواد رسانه ای، سنگر ایمان را حفظ کنم؛ در پروپاگانداهای اهریمنان، سرباز هشیار «جهاد تبیین» باشم؛ با جهاد علمی، پنجره های معرفت را بگشایم؛ از جنس زنی باشم که طوعه وار، نایب امام زمان را یاری دهد؛ و با تبعیت از صالح بعد از تو، زمینه ساز طلوع ولایت باشم.
راه خلف صالحت، امام سیدمجتبی خامنه ای را، با جان و دل نگاهبان باشم و با اندیشه، قلم، سکوت و فریادم، پاسدار این ودیعه الهی باشم. «قوموا لله...»