۰۱ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۴:۵۲
کد خبر: ۸۲۱۶۳۳
معرفی کتاب؛

روایت ایستادگی کودکان غزه در «دختر جنگ»؛ اثری تازه از لعیا اعتمادی

کتاب جمکران
کتاب «دختر جنگ» نوشته لعیا اعتمادی با روایتی داستانی از زندگی کودکان غزه در سایه جنگ و آوارگی، از سوی انتشارات کتاب جمکران منتشر شد.

به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگی اجتماعی خبرگزاری رسا، کتاب «دختر جنگ» تازه‌ترین اثر لعیا اعتمادی، نویسنده و کارشناس ادبیات کودک و نوجوان، با روایتی انسانی از زندگی کودکان غزه، از سوی انتشارات کتاب جمکران منتشر و روانه بازار نشر شد.

این اثر با تمرکز بر ابعاد روحی و زندگی روزمره کودکان در شرایط جنگ، تلاش می‌کند تصویری صادقانه از روزهای سخت اما سرشار از امید مردم غزه ارائه دهد. نویسنده در این کتاب، فراتر از آمارها و گزارش‌های رسمی، به روایت ترس‌ها، آرزوها، رنج‌ها و همبستگی انسان‌هایی می‌پردازد که در دل بحران، همچنان برای زندگی و آینده تلاش می‌کنند.

داستان «دختر جنگ» با شخصیت دیما، دختربچه‌ای ده‌ساله، آغاز می‌شود؛ کودکی که زندگی آرام و دنیای کودکانه‌اش با حملات جنگی و ویرانی خانه از هم می‌پاشد. او پس از به هوش آمدن در بیمارستان و روبه‌رو شدن با فقدان مادرش، ناگزیر وارد مسیر دشوار آوارگی و تحمل رنج‌های جنگ می‌شود.

با این حال، «دختر جنگ» تنها روایت تلخی از ویرانی و فقدان نیست؛ بلکه داستانی از رشد، امید و پایداری است. دیما در کنار دوستانش و زنانی صبور، می‌آموزد چگونه در میان ویرانه‌ها امید را زنده نگه دارد، بر ترس‌هایش غلبه کند و معنای واقعی شجاعت، مهربانی و ایستادگی را در زندگی روزمره تجربه کند.

لعیا اعتمادی که پیش‌تر آثاری همچون «ژنرال ماه»، «گوشواره‌های آلبالویی» و مجموعه «غیبت پیامبران: خواب عجیب» را منتشر کرده است، در این اثر نیز با زبانی روان و متناسب با مخاطب کودک و نوجوان، مفاهیمی همچون مقاومت، همدلی، امید و تاب‌آوری را در قالب داستانی تأثیرگذار روایت می‌کند.

کتاب «دختر جنگ» در ۱۴۵ صفحه و با بهای ۲۷۰ هزار تومان از سوی انتشارات کتاب جمکران منتشر شده و در اختیار علاقه‌مندان به ادبیات کودک و نوجوان قرار گرفته است.

برشی از کتاب:

«دوست ندارم با کسی حرف بزنم، نه با آنجلا، نه با ثنا، نه با خاله. دیگر دوست ندارم مادر آنجلا را هم ببینم. حتی دوست ندارم خوب بشوم. تا دیروز دوست داشتم زود زود خوب بشوم و بروم پیش مادرم. به‌همین خاطر قرص‌ها و شربت‌های تلخ و بدمزه‌ای را که بهم می‌دادند، می‌خوردم...»

ارسال نظرات
captcha