مارون؛ فروپاشی در فرم و معنا
به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگی اجتماعی خبرگزاری رسا، گاه در پهنهی سینما، با آثاری مواجه میشویم که فراتر از ضعف معمول، نشان از یک شکست سیستمی در فرآیند خلق دارند. «مارون» ساختهی امیراحمد انصاری، به عنوان یکی از فیلماولیهای جشنوارهی چهلوچهارم فجر، متأسفانه مصداقی تلخ از چنین پدیدهای است. اثری که به نظر میرسد فاقد حداقلهای زبانی و فنی برای شکلگیری به عنوان یک پدیدهی سینمایی قابل دفاع است. گویی تیم مؤلف (نویسنده و کارگردان) پیش از ورود به دنیای پیچیدهی روایت تصویری، از آموختن الفبای آن بازماندهاند.
نقد چنین اثری، نیازمند عبور از حاشیه و پرداختن به ریشههای فاجعه است. میزان ضعف فنی این فیلم، حتی برای بینندهی غیرحرفهای نیز به شدت عیان و غیرقابل تحمل است. کاربرد ناشیانه و کاملاً غیراصولی پردهی سبز (گرین اسکرین)، صحنههایی را خلق کرده که شخصیتها را همچون کاتاوتهایی جداافتاده در دل فضاهایی ساختگی و بیجان رها میکند. این عدم انطباق میان بازیگر و محیط، یکی از نخستین و سادهترین قواعد باورپذیری (Believability) را نقض میکند و مخاطب را در هر لحظه از تجربهی سینمایی بیرون میریزد. میزانسن وجود ندارد، قاببندی از اصول ابتدایی عاری است و تصویربرداری فاقد هرگونه حس زیباییشناختی یا هدف روایی مشخصی به نظر میرسد.
اما فاجعه تنها در فرم خلاصه نمیشود. فیلمنامهی «مارون»، نمونهای است از آشفتگی مطلق در ساختار روایی. فیلم به جای آنکه داستانی را نمایش دهد، انبوهی از دیالوگ، سخنرانی و اطلاعات را به صورت پی درپی و بیهدف بر سر مخاطب فرو میریزد. این اکسپوزیسیون (شیوهی نمایش اطلاعات) خام و تحمیلی، هیچ فضایی برای نماهای توصیفی، سکوتهای معنادار یا کنشهای دراماتیک باقی نمیگذارد. شخصیتها به ویژه ضدقهرمان به موجوداتی کاغذی و فاقد هرگونه پیشینهی روانی (بکاستوری)، انگیزهی قابل درک یا سیر تحول (Character Arc) تبدیل شدهاند. آنها تنها مجرایی برای انتقال دادهها هستند، نه انسانهایی زنده که مخاطب بتواند با موفقیتها یا شکستهایشان همراه شود.
در چنین بستری، مخاطره یا کشمکش اصلی (Conflict) فیلم— هرچه که باشد— هرگز برای تماشاگر حیاتی نمیشود. هیچ تعلیق (Suspense) واقعی شکل نمیگیرد، زیرا اساساً چیزی برای از دست دادن یا به دست آوردن وجود ندارد. فیلم در ادعای پرداختن به موضوعی حساس، حتی از ایجاد کوچکترین درگیری درونی یا بحران اخلاقی در شخصیتهایش عاجز است و صرفاً به بازگویی خشک و بیروح مفاهیم بسنده میکند.
«مارون» بیش از آنکه یک شاهکار سینمایی باشد، به سندی آموزشی از تمامی خطاهای ممکن در فرآیند فیلمسازی بدل شده است. این اثر پرسشهای بنیادینی را دربارهی گزینش پروژهها، نظارت هنری و تخصیص بودجه در بدنهی تولید فیلم در ایران برمیانگیزد. وقتی منابع مالی و فرصتهای ارزشمند صرف خلق آثاری میشود که فاقد کوچکترین اعتبار حرفهای یا ارزش هنری هستند، طبیعی است که جملهی تلخ پایانی نقد— که آرزوی به کارگیری این بودجه در مسیری انسانیتر را دارد— به ذهن خطور کند. سینما نیازمند جسارت و فرصتسازی برای نوآموزان است، اما این فرصتسازی نباید به معنی نادیده گرفتن کامل استانداردهای حداقلی و مسئولیت در قبال مخاطب باشد. «مارون» نه یک تجربهی ناموفق، که یک هشدار جدی است؛ هشداری دربارهی زمانی که سینما از هنر و صنعت تهی میشود و به اتلاف منابع تبدیل میگردد.
محمد حسین بنی احمدی