سقوطِ حماسه در بنبستِ روایت؛ چرا «جانشین» قهرمان نمیسازد؟
به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگی اجتماعی خبرگزاری رسا، کارگردان «جانشین» در اظهارات خود بهدرستی به خلأ «قهرمان واقعی» در سینمای ایران اشاره میکند؛ شخصیتی که باید هم الهامبخش باشد و هم برای مخاطب ملموس و قابلدرک. اما فیلم در عمل، دقیقاً در همین نقطه دچار فروپاشی میشود. «جانشین» که قرار بود ادای دینی به شهید حسین املاکی و نقش استراتژیک او در عملیات پیچیده نصر ۴ باشد، در حد یک «طرحواره» متوقف میماند و هرگز به یک اثر سینمایی زنده و جاندار تبدیل نمیشود.
فیلم تلاش میکند گزارشی بیپرده از زندگی شهید املاکی ارائه دهد، اما این رویکرد گزارشی، توان قانع کردن مخاطب را ندارد. مسئله اینجاست که فیلم بر پایه نیاز دراماتیک تماشاگر شکل نگرفته است؛ گویی از همان ابتدا فرض گرفته شده که صرفِ نام و جایگاه قهرمان، برای ایجاد ارتباط کافی است. همین نقطه به پاشنهآشیل اثر تبدیل میشود و باعث میگردد مخاطب نتواند با شخصیت اصلی پیوند عاطفی و دراماتیک برقرار کند.
در نتیجه، فیلم بهجای خلق یک قهرمان زنده با لایههای شخصیتی و کشمکشهای ملموس، به بازنمایی سطحی یک چهره تاریخی بسنده میکند. اثری که فاقد ژرفا و پیچیدگی در شخصیتپردازی قهرمان است، طبیعی است که نتواند برای تماشاگر تجربهای درگیرکننده و بهیادماندنی رقم بزند.

بحران شخصیتپردازی؛ قهرمانی در دوردست
بزرگترین ضعف فیلم، ناتوانی در نفوذ به عمق شخصیت شهید املاکی است. سینمای پرترهمحور، مستلزم ایجاد همزادپنداری میان مخاطب و قهرمان است؛ اما در «جانشین»، تماشاگر تنها با پوستهای از یک فرمانده روبهرو میشود. دوربین و فیلمنامه، بهجای نقب زدن به لایههای درونی و زیست قهرمانانه شخصیت، در سطح باقی میمانند و از مواجهه با پیچیدگیهای انسانی او پرهیز میکنند.
در نتیجه، مخاطب نه از جهان درونی حسین املاکی تصویری روشن به دست میآورد و نه با انتخابها، تردیدها و کشمکشهای او درگیر میشود. چنین رویکردی، شخصیت اصلی را از یک انسان کنشمند و باورپذیر به یک تیپ آشنا و تکراری تقلیل میدهد؛ قهرمانی که بهجای حضور در متن درام، در فاصلهای دور از تجربه زیسته مخاطب باقی میماند.
پتانسیل سوختهی پیرنگ؛ تعلیقِ از دست رفته
فیلمنامه یک ایدهی دراماتیکِ بسیار جذاب دارد: گمان حضور یک رفیقِ قدیمیِ منافق (ناصر) در کنار شهید املاکی. این تقابل میتوانست موتور محرکِ درام و منبع اصلی تعلیق فیلم باشد. اما متأسفانه فیلمنامه از این پتانسیل عظیم استفاده نمیکند. این نفوذ و تضاد، به جای آنکه باعث درگیری ذهنی مخاطب شود، در میان ضعفِ پرداخت گم میشود و مخاطب از لذتِ این پیچش داستانی و تعلیقِ موجود در آن بهرهای نمیبرد.
گسستِ روایی و آشفتگی در تصویرسازی
ایدهی «آشفتگی و فراموشی خاطره» قهرمان و باقی ماندنِ نقشهی عملیات در ذهن او، در سطح مفهومی میتواند یک مؤلفه مدرن و قابلاعتنا در روایت جنگی باشد. اما در بطن فیلم، این ایده هرگز به یک کنش سینمایی مؤثر تبدیل نمیشود و در حد یک موقعیت بالقوه باقی میماند. در نتیجه، ظرفیتی که میتوانست به موتور محرک درام و تنش روایی بدل شود، عملاً بلااستفاده میماند و پتانسیل داستانی آن از میان میرود.
کارگردان در به تصویر کشیدن جغرافیای عملیات و هدایت نیروهای خودی ناتوان است. میزانسنهای جنگی شلوغ و بیهدف هستند و ما با هیچکدام از اعضای گروه شهید املاکی پیوند برقرار نمیکنیم. شخصیتهای فرعی به جای آنکه بازوهای قهرمان باشند، مانند سیاهیلشکرهایی هستند که مخاطب نه نامشان را میداند و نه سرنوشتشان برایش اهمیت پیدا میکند.

ضعف در هدایت بازیگران و فرم فنی
«جانشین» از ضعف شدید بازیگری رنج میبرد. بازیها فاقد ظرافتهای لازم برای انتقال حسِ لحظات بحرانی جنگ هستند. وقتی کارگردان نمیتواند از بازیگران بازیهای زیرپوستی و باورپذیر بگیرد، دیالوگهای مهم فیلمنامه به شعارهای بیجان تبدیل میشوند. این ضعف در کنار فیلمنامه ضعیف، تدوین و ریتمِ لنگِ فیلم، باعث شده که «جانشین» بیشتر شبیه به یک مستند-بازسازیِ تلویزیونی به نظر برسد تا یک فیلم بلند سینمایی که لایق اکران در جشنواره باشد.
نتیجهگیری
«جانشین» ثابت میکند که داشتن یک سوژهی ناب و یک قهرمان ملی، به تنهایی برای ساخت یک فیلم خوب کافی نیست. بدون فیلمنامهای که از سطح «طرح» به «درام» برسد و بدون کارگردانی که بتواند عملیات نظامی را دراماتیزه کند، «جانشین» تنها یک فرصتسوزیِ بزرگ در سینمای دفاع مقدس باقی میماند. قهرمانِ فیلم، نه در میدان جنگ، بلکه در پیچوخمِ یک روایت ضعیف شکست میخورد.