تهرانِ سی روز پس از آغاز جنگ/طلاب بسیجی در جستوجوی وظیفه و فداکاری
فرمانده پس از نماز، بچهها را برای مأموریت آماده کرد و آنان را در جریان خطرات پیش رو قرار داد. مأموریتی خطیر با تنها ۲۵ درصد احتمال بازگشت، یعنی از هر چهار نفر، تنها یک نفر.
به گزارش خبرنگار سرویس حوزه و روحانیت خبرگزاری رسا، نمیدانم از کجا باید آغاز کنم. از کدامین واژه، از کدامین حس، از کدامین نقطه آغازینِ این روایت؟ شاید بهتر باشد همچون رودی که بیهیچ مقدمهای از کوهستان سرازیر میشود، متن من نیز جاری شود.
تهران، سی روز پس از آغاز
سی روز از آغاز جنگ میگذشت. سی روز از آن لحظه تلخ که مرزهایمان آتش گرفته بود و آسمانِ سرزمینمان رنگِ خون گرفته بود. در این سی روز، تهران چه کرده بود؟ تهران چگونه نفس میکشید؟
با این کنجکاویِ سرکش و البته نگران، وارد شهر شدم. میخواستم ببینم، میخواستم بدانم آیا هنوز هم میشود ردپایی از آن تهرانِ آرام و بیغوغای قبل از جنگ یافت، یا اینکه جنگ، شهر را به کلی دگرگون کرده است؟
پاسخ را با چشمانم یافتم. شاید این پاسخ به مذاقِ کسانی که انتظارِ تصویریِ غمانگیز و ویران داشتند، خوش نیاید؛ اما آنچه دیدم، تهرانی بود زنده، تهرانی که در عینِ آمادهباش، هنوز نفس میکشید، هنوز امید را در دلِ خود زنده نگه داشته بود. تهرانی با هوایی به یادماندنی، هوایی که بویِ مقاومت میداد و بویِ ایثار. تهرانی که شاید دیگر تکرار نشود، تهرانی که در تاریخ ماندگار خواهد شد.

و اینگونه بود که به اسکان رسیدیم. ساختمانی پر از جمعیت، پر از طلاب جوانِ بسیجی که هر کدامشان روایتی از ایثار و فداکاری در چشمانشان نهفته داشتند. برخی در گوشهای مشغول فوتبال بودند، انگار میخواستند لحظاتِ آخرِ آزادی را در آغوش بکشند پیش از آنکه میدانِ نبرد، همهچیز را جدیتر کند. برخی در کنار هم نشسته بودند و با صدایی آرام، شاید از خانواده، شاید از آینده، شاید از رویاهایی که هنوز نگفته بودند، سخن میگفتند. و برخی ساکت و متفکر، چشم به راهِ فرمانِ عملیات...

شبِ اول
همهچیز پس از نمازِ مغرب و عشاء آغاز شد. شبی که فهمیدم این بچهها، اگر در کربلا هم بودند، امامشان را تنها نمیگذاشتند. همان روحیه، همان فداکاری، همان آمادگی برای جانفشانی.
فرمانده گروه، پس از نماز، همه را به صف کرد. صدایش محکم بود اما در عینِ حال، مهربان. شروع کرد به بیانِ نکاتی در خصوصِ مأموریتی که به آنان محول شده بود. میخواست بچهها را برای این عملیات آماده کند، توجیهشان کند، و البته به آنان بگوید که چه خطری در پیش رو دارند.
مأموریتی خطیر. مأموریتی که تنها بیست و پنج درصد احتمالِ سالم بازگشت از آن وجود داشت. بیست و پنج درصد! یعنی از هر چهار نفر، تنها یک نفر!
اما با این حال... چه شوقی، چه ذوقی، چه فضای دوستانهای! انگار این بچهها از مرگ نمیترسیدند. انگار برایشان مهم نبود که آیا برمیگردند یا نه. تنها چیزی که برایشان اهمیت داشت، انجامِ وظیفه بود. فضای دوستانه دورانِ شبِ عملیاتِ دفاع مقدس را میشد با گوشت و پوستِ خود لمس کرد و حس کرد. این مأموریت از دو گروه گذشته بود و حالا به دستِ این بچهها رسیده بود.

زیستن در شبهای دفاع مقدس
انگار در شبهای دفاع مقدس زیست میکردم، عکسهای یادگاری گرفته میشد، نامههای وصیتنامه نوشته میشد، و همه با چشمی نگران و البته امیدوار، منتظرِ بازگشتِ دوستانشان میماندند.
میدانستم که برخی از این بچهها دیگر برنمیگردند. میدانستم که برخی از این نامهها، آخرین نامههایشان خواهد بود. اما در عینِ این دانستن، امید را رها نکرده بودند. امید به پیروزی، امید به آینده، امید به اینکه روزی این سرزمین آزاد خواهد بود.
به امید پیروزی
ارسال نظرات