۱۹ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۸:۴۷
کد خبر: ۸۱۳۷۱۶

ماه یازدهم؛ خاطرات یک آسیب‌دیده از انجمن (قسمت سوم)

ماه یازدهم؛ خاطرات یک آسیب‌دیده از انجمن (قسمت سوم)
این اولین بار بود که در چنین مراسمی شرکت می‌کردم. با خودم فکر می‌کردم: «کاش این مقدار پذیرایی کمتر بود و به‌جایش این برنامه را در موکب عمومی برگزار می کردند تا افراد بیشتری بهره‌مند شوند...
 

به گزارش گروه فرق وادیان خبرگزاری رسا، در دو قسمت قبل، برخی از خاطرات دوران خواستگاری و عقد خانمی را خواندیم که بعدها متوجه می‌شود همسرش از اعضای انجمن حجتیه بوده است. و اکنون بقیه ماجرا:

اما اصل ماجرا از نیمه شعبان ۱۴۰۳ روشن شد. در آن سال، خواهر همسرم پوستر یک برنامه خانگی با اجرای معمایی برایم فرستاد و خواست آن را برای نوجوان‌هایم بفرستم. خودم را هم به جشن دعوت کرد. به من گفت: «میتونی با دخترعمه‌ات شرکت کنی.» روی پوستر نوشته بود باید به یک آیدی پیام بدهیم، مشخصات را بفرستیم و مبلغ ۴۰ هزار تومان هم پرداخت کنیم تا آدرس ارسال شود. البته خودشان نتوانستند همراه ما بیایند و گفتند جای دیگری اجرا دارند. من و دخترعمه‌ام به جشن رفتیم.

فضای مراسم

مکان جشن، منزلی در خیابان ارم شیراز بود؛ حیاطی بزرگ و پر از درخت، با ساختمانی دوطبقه در وسط حیاط. هنگام ورود، خانمی با برخوردی محترمانه حضور و غیاب می‌کرد و از من نام معرّفم را پرسید. میزبانان، که اغلب جوان و نوجوان بودند، ظاهری آراسته و شیک داشتند.

داخل سالن، فرشی یک‌تکه پهن بود و هشت میز گرد با ده صندلی دور هر میز قرار داشت. روی هر میز، لیوان‌های کاغذی، نبات، شیرینی و فلاکس آب جوش گذاشته بودند. همچنین سر هر میز یک داور مودّب ایستاده بود و چهار پاکت معمّا در دست داشت. با حلّ هر معمّا، پاکت بعدی را می‌دادند. معمّاها طوری طراحی شده بود که در نهایت به کتاب نجم الثاقب برسیم. و درنهایت مجری، داستان یکی از تشرّفات را تعریف کرد و کلیپی هم پخش شد.

جوایز و پذیرایی پایانی

به گروه برنده، قاب‌های شیشه‌ای زیبایی با نام امام زمان(عج) هدیه می‌دادند. در حین بازی هم، پذیرایی مفصلی انجام می‌شد: ظرف بزرگ پفک هندی، ذرت مکزیکی برای همه، شیرینی و نوشیدنی. سپس هشت کیک تولد فیروزه‌ای با نوشته «یا مهدی» وارد سالن شد و بین میزها تقسیم کردند. در خروجی هم، به هر نفر، دو عدد پیراشکی برای شام می‌دادند و اسم افراد را تیک می‌زدند. من با جزئیات توضیح دادم تا مشخص شود حجم تجمّلات و هزینه‌ها چقدر زیاد بود.

این اولین بار بود که در چنین مراسمی شرکت می‌کردم. با خودم فکر می‌کردم: «کاش این مقدار پذیرایی کمتر بود و به‌جایش این برنامه را در موکب عمومی برگزار می کردند تا افراد بیشتری بهره‌مند شوند. اصلاً چرا چنین مسابقه جذابی را در خانه برگزار کردند، نه در فضای عمومی؟»

چیزی که در آن مراسم برایم خیلی جالب بود، سبک مسابقه بود؛ انصافاً جذاب و خلاقانه. چون خودم مربّی نوجوانان بودم، مدام فکر می‌کردم که می‌شود همین سبک را در موضوعات مختلف دینی اجرا کرد.

نام انجمن حجتیه، برای اولین بار

چند هفته بعد، برای یکی از مربّیان نوجوانان درباره این مسابقه و جایی که رفته بودم صحبت کردم و گفتم چقدر خوب است که چنین مسابقاتی داشته باشیم.

او پرسید:

- خانه‌ای که رفتی کجا بود؟

- فلان جا، خانه فلانی.

- می‌دانی جایی که رفتی، چه گروهی هستند؟

من هم تعریف‌هایی را که از پدر همسرم درباره آن خانواده شنیده بودم برایش گفتم.

او در آن لحظه چیزی نگفت، اما یک هفته بعد خواست تا با من صحبت کند. پرسید:

- چطور دعوت شدی خانه فلانی؟

- خواهر همسرم، من را دعوت کرد. چرا این سئوال را می پرسی؟

- تو می‌دانی انجمن حجتیه چیست؟

- نه، چیست؟

بعد شروع کرد مختصری درباره انجمن حجتیه توضیح دادن و گفت: «ممکن است افراد، سال‌ها عضو انجمن باشند اما خودشان هم ندانند. خانواده‌ای که به خانه‌شان رفتی، جزو انجمن حجتیه هستند. شاید خواهر همسرت هم خودش خبر نداشته و فقط به خاطر علاقه به کار فرهنگی وارد این گروه شده.»

حرف‌هایی که شنیدم مرا نگران کرد! دوست داشتم بیشتر بدانم. اما او گفت اطلاعات زیادی ندارد و اگر بخواهم، می‌تواند از یکی از آشنایانش که در این موضوع تخصص دارد، بخواهد جلسه‌ای ترتیب دهد تا توضیحات دقیق‌تری بدهد. من هم استقبال کردم و منتظر خبرش ماندم.

ذهنم به‌شدت درگیر شده بود. همان روز شروع کردم به جست‌وجو و خواندن درباره انجمن حجتیه. تا آن زمان همسرم هیچ‌چیزی درباره انجمن به من نگفته بود. به همین دلیل، بیشترین شک من به خواهرش بود و تصور می‌کردم او ناخواسته و از سر علاقه به فعالیت فرهنگی وارد این گروه شده. می‌خواستم تحقیق کنم و اگر لازم بود، به او اطلاع دهم. در عین حال می‌خواستم به همسرم هم هشدار بدهم که مراقب باشد.

 

طرح موضوع با همسر

یک شب نشستم و با همسرم درباره چیزهایی که خوانده بودم صحبت کردم. گفتم:

- یک گروهی هستند که می‌گویند هر علم و پرچمی قبل از ظهور امام زمان(عج) باطل است.

نظر تو درباره این حرف چیست؟

- من نمی‌توانم نظر بدهم، باید متخصّصش نظر بدهد.

- پس به نظرت قیام امام خمینی(ره) اشتباه بود؟

باز هم همان جواب را تکرار کرد!

در نهایت پرسیدم:

به نظر تو ما باید ولایت فقیه را قبول داشته باشیم؟ تو تابع ولایت فقیه هستی؟

- بله، حتماً باید قبول داشته باشیم.

با این حرف‌ها کمی خیالم راحت شد.

بعد هم قرار گذاشتیم مراسم عروسی را در سالروز ازدواج حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه(س) برگزار کنیم و مراسم مختصری بگیریم.

نام انجمن در خرید عروسی

یک شب در حال خریدهای عروسی بودیم که در ماشین دوباره صحبت از انجمن حجتیه شد. به همسرم گفتم:

«بعضی‌ها به اسم امام زمان(عج) خیلی‌ها را منحرف می‌کنند. گروه هدفشان هم مذهبی‌ها هستند. یکی از شیوه‌های جذبشان هم جشن‌های نیمه شعبان و عید غدیر است؛ همان‌جا مخاطبشان را انتخاب می‌کنند. تو که در زمینه مهدویت کار می‌کنی، خیلی مراقب باش.»

گفت: «باشه چشم.»

این بار صریحتر بحث را مطرح کردم: «من نیمه شعبان از طرف خواهرت به یک خانه دعوت شدم. شنیدم این خانواده از اعضای انجمن هستند. نگران خواهرت شدم که نکند در دامشان افتاده باشد.»

یک‌باره خیلی نگران شد. با دقت بیشتری گوش داد. حتی آن‌قدر جدی شد که گفتم: «چیز خاصی نیست، بریم.»

امّا گفت: «نه، صبر کن. بشین، برام تعریف کن چی شده؟»

من هم گفتم:«مطمئن نیستم. دارم تحقیق می‌کنم. قرار شده یک نفر کمکم کند.»

این بار با نگرانی بیشتر پرسید: «تو با اطلاعات در ارتباطی؟!»

گفتم: « نه. ان‌شاءالله که خیر است، نگران نباش.»

آن لحظه فکر می‌کردم نگرانی‌اش بابت خواهرش است. چیزی نگفتم. اما آن شب خیلی مضطرب شد. مرا زود به خانه رساند و رفت.

دو روز گذشت. همچنان حال خوبی نداشت. هرچه تلاش می‌کردم آرامش پیدا کند، فایده نداشت. هرچه می‌پرسیدم «چی شده؟» چیزی نمی‌گفت.

یک بار نزدیک اذان مغرب، اطراف را نگاه کرد و گفت:

«بریم این مسجد نماز بخونیم.»

نزدیک مسجد ناگهان اسم فردی را آورد: «خلیل حق‌نگهدار». گفت خیلی آدم معروفی است و کارهای خیر زیادی می‌کند و حسابی از او تعریف کرد.

من فقط نگاهش کردم. اما در دلم گفتم: «این آدم کیه؟»

گفت: «بریم نماز، بعدش باهات صحبت می‌کنم.»

اما بعد از نماز هرچه پرسیدم، چیزی نگفت!

یک جلسه مهم

تقریباً همه مقدمات عروسی انجام شده بود. خانه را تحویل گرفته بودیم و فقط تمیزکاری مانده بود. حدود دو هفته تا عروسی مانده بود که آن خانم مربی تماس گرفت و گفت:

«امروز قراری با آن فرد هماهنگ شده. می‌توانی بیایی؟»

گفتم: «بله»

ظهر با او به محل قرار رفتیم. فرد سومی که آمد و قرار بود با من صحبت کند، یکی از جداشدگان از انجمن بود که حال خودش متخصص فرق و ادیان شده بود.

ارسال نظرات