از عضویت در سمپاد تا زندگی در حجره

به گزارش خبرگزاری رسا، گفتهاند برای گرفتن تصمیمهای ایدهآل گزینههایتان را لیست کنید. همه را یکییکی از روی کاغذ بیرون بکشید و در واقعیت به یکان یکان آنها فکر کنید. گفتهاند برای گرفتن یک تصمیم کبری، تاریخ را پیشبینی کنید. موقعیتهای مشابه را به خاطر بیاورید و حدس بزنید با این تصمیم پیروز میشوید یا شکست میخورید. از فاصلهانداختن بین زمان حال و وقت تصمیمگیری حرف زدهاند. از احساساتینشدن، از زیر سؤالبردن تصورات خیالبافانه و موشکافی ذره ذره آنها، موقعیت زجرآوری است. آدم حتما دندان قروچه میکند. نیروی پنهانی میخواهد که لحظه آخر تصمیم بگیرد.
قهرمان داستان ما برای گرفتن این تصمیم بین یک چیز معمولی و یک انتخاب فوقالعاده گیر نیفتاده. یک طرف مهندسی و دانشگاه اسمی ومهاجرت بوده، یک طرف طلبهشدن و سمت دل خودشرفتن، ترمزدستی را اما آخرین سال کشیده. ایستاده سر جای خودش و پیچیده سمت دیگری. پشت پازده به همه سالهای قبل خودش، به مدرسه سمپادی که میرفته، به موقعیتهایی که رفقایش به دست آوردهاند. به دانشجوشدن در بهترین دانشگاههای پایتخت. قصه سیدحسین، داستان شکستن کلیشههاست. داستان رفتن در جادههایی که وجود ندارند.
ویژگی این قهرمان، سمپاد، طلبگی و طلبهبودن اوست
18 سالگی پدرش را برای مأموریت میفرستند تهران. سیدحسین مدرسه راهنمایی سمپاد مشهد را رها میکند و انتقالی میگیرد برای دبیرستان علامه حلی تهران. «پنجم دبستان کلاس تیزهوشانی در مدرسه داشتیم که همه بچهها به آن کلاس میرفتند اما من از همان اول تنبل بودم. نیاز بود که در هفته سه روز، دوساعت بیشتر از زمان مدرسه بایستم، اما نمیرفتم، حوصله نداشتم، از مدرسه ما در مرحله اول و دوم فقط من قبول شدم.» سال دوم، وقتی میخواست انتخاب رشته کند، باز پای مأموریت پدرش در میان بود. باید برمیگشتند مشهد. برگشتند؛ «سال دوم رشته ریاضی را انتخاب کردم. طبعا تجربی نبودم، «پس» ریاضی نبودم. البته فیزیک را خیلی دوست داشتم، من پیش میرفتم اما در فکر حوزه بودم.» سال دوم را مشهد میخواند اما میبیند نمیتواند سال بعدی را اینجا ادامه بدهد، برمیگردد تهران، تنهایی، بدون خانواده؛ «وقت آمدن تهران، فرصتها را که دیدم، دیگر رغبت نکردم برگردم.» کجا زندگی میکند؟ چطور زندگی میکند؟ در شرکت داییاش. توی یکی از اتاقها. پدرش مقداری از اجاره را میدهد و جایی زندگی میکند که روزها رفت و آمد دارد و شبها نه. پدر و مادرش مخالف نیستند. کمکش میکنند، دوری جگرگوشهشان سخت است اما تحمل میکنند. پس مقیم پایتخت میشود. با درد دوری اما بدون جنگ و دعوا. بدون خونریزی.
چالش لهجهای
«این سالها سالهای خیلی بدی بود. هم تغییر مقطع داشت، هم تغییر شهر. توی علامه حلی همه همدیگر را میشناختند. من اما تازهوارد بودم و کسی را نمیشناختم. تازه لهجه مشهدی هم داشتم و مسخرهام میکردند.» دو سه سالی تصمیم میگیرد تهرانی صحبت کند. بعدش اما دیگر تلاشی نمیکند. بیخیال میشود و تا امروز به آن فکر نمیکند. حالا دانشآموز سال سوم دبیرستان علامه حلی است. باید درس بخواند. باید یکی از آن استعدادهای درخشانی باشد که رتبههای یکرقمی و دورقمی کنکور را به نام خودشان زدهاند. «تنها کاری که نمیکردم، درس خواندن بود. در علامه حلی تقریبا کسی درس نمیخواند. بیشتر توی حیاط هستند، همه یکسری از درسها را به خاطر المپیاد و... انتخاب میکردند و بقیه را کنار میگذاشتند. وقتی به پیشدانشگاهی میرسند، از حیاط به کلاس میروند و دوباره درس میخوانند.» بقیه رنگ حیاط مدرسه را میدیدند اما او حاضر و غایب بودنش قانون مشخصی ندارد؛ «مدرسه نمیرفتم و وقتی هم که میرفتم، کلاسهایی را که دوست داشتم میرفتم، بعدش هم در کتابخانه بودم. گاهی وقتها دو ماه مداوم هر روز میرفتم و دو سه ماه دوباره یک روز در میان میرفتم. هم خودم اذیت شدم، هم مسئولان مدرسه را اذیت کردم.» چرا کلاس نمیرفت؟ چون مدتها سر کلاسی نمیرفت و برای این غیبتها میترسید، به درسها علاقه داشت اما اضطراب هم داشت. حالا 6 ـ 5 سال پس از آن روزها خاطرههای خوبی از آن دوران ندارد؛ «من دبیرستان را خیلی بد خواندم. گاهی کتابی که میخواستم امتحان بدهم، نو بود. به جایش در یک سال چند دههزار صفحه کتاب خواندم. کتابهای درسی را هم 8 شب امتحان شروع میکردم و تا 12:30 شب یک کتاب درسی را کامل میخواندم و نمرهای در حد 16 ـ 15 میگرفتم.»
زیگزاگی میرفتم
حالا، سالها پس از آن اتفاقهای عجیب درباره راهی که پشت سر گذاشته، از آن همه تصمیمهای بزرگ و غریب چه فکر میکنند؟ «من همیشه کوره راه میرفتم، از راههایی که حرکت کردم که وجود نداشتند. در دبیرستانی که همه خودشان را برای المپیاد شیمی و نجوم میکشتند، من گزینهای را انتخاب کردم که وجود نداشت. این خوب نیست و به آن افتخار نمیکنم و بابتش خیلی هزینه دادهام اما وجود داشت. یک مقداری خود رأیی میخواهد، مقداری جسارت، مقداری سختجانی و کمی شانس. ترکیبی از همه اینها. هر لحظه امکان داشت با سر بروم ته دره!» مگر چه گزینهای را میخواست انتخاب کند که وجود نداشت؟ دلش کجابود؟ «دبیرستان علامه حلی ولو برای دهنفر باید رشته انسانی داشته باشد. وقتی اصولا سازوکاری تعریف نمیشود مجبوری که به مدرسه دیگری مثل البرز بروی. این فقط تغییر مدرسه نیست، معانی دیگری هم در پی خواهد داشت. کسی که در علامه حلی درس میخواند، میداند که میخواهد برای ادامه تحصیل برود خارج و معمولا هم میرود. آن کس هم که در دانشگاه امام صادق علیهالسلام درس میخواند میداند که میخواهد مسؤول شود، یکی هر شب خواب آمریکا را میبیند و یکی هر شب خواب مسؤولشدن . این در آینده افتراقهای جبرانناپذیری را به همراه دارد. منجر به این میشود که در آینده مهندسی نخواهیم داشت که زبان البرزیها را بفهمد و روحانی هم نخواهیم داشت که زبان علامه حلی را بفهمد.»
حسین بازهم ریلی پیدا نمیکند و مجبور میشود حرکت در کورهراهها را ادامه بدهد. شروع میکند به کتابخواندن، از همه حوزهها، رمان و فلسفه و سیاست و هر چیزی که میتواند گیر بیاورد؛ «زیگزاگی میرفتم . هم جنود عقل و جهل امام رحمةاللهعلیه میخواندم، هم رمانهای خارجی، حتی کتابهای زبانشناسی، سههزار صفحه از کتابهای آیتالله جوادی آملی را هم همان دوران خواندم. کتابهایی که الآن میخوانم، نمیفهممشان. نمیدانم آن موقع چطوری میفهمیدم! داشتم با جهان آشنا میشدم. هر چه بیشتر از این کتابها میخواندم، بیشتر به سؤالاتم افزوده میشد. احساس علامهبودن هم به من دست نمیداد. رمانهای امبرتواکو، فیلسوف و نشانهشناس ایتالیایی را هم میخواندم، نهجالبلاغه هم میخواندم. یادم هست 8/8/88 پای شومینه نشسته بودم که یک دور نهجالبلاغه را تمام کردم.» هنوز هم زیاد کتاب میخواند. حتی کتابهای عربی، مثلا این روزها مشغول خواندن یک مجموعه 12 جلدی عربی از سخنرانیها و مصاحبههای امام موسی صدر است. یک جلسه مطالعه هفتگی هم دارند که 5 ـ 4 سال عمر دارد و پنجشنبهها با 4 تا از رفقایش در کافه شهر کتاب مرکزی برگزار میکند، رفقایی که در دانشگاه صنعتی شریف ریاضی محض، فیزیک، معماری و کامپیوتر میخوانند.
نقشه بر عکس بود!
سیدحسین باید یکی مثل آنها باشد، یکی مثل رفقایش که در بهترین دانشگاههای کشور درس بخواند اما دلش راضی نبوده، تصمیم کبری را همینجا میگیرد؛ «یک ترم رفتم پیشدانشگاهی و بعد انصراف دادم. دیدم دیگر نمیتوانم این جوری ادامه بدهم که امسال را بخوانم. باز سال بعد همینطور و... . دقیقا از وسط ترم مدرسه نرفتم.» روزها خانه میماند. شبها کتاب میخواند و روزها میخوابید، رمانهای هزار و چند صفحهای مثل «نماد گمشده» دن براون را همان روزها دو بار از سر تا ته با دو ترجمه متفاوت خواند.
تصمیمش را گرفت که برود حوزه، پدر و مادر آزادش گذاشتهاند اما میگفتند کاش لیسانس بگیری و بعد بروی. «میخواستند پختهتر شوم. شاید میخواستند خلاءهای حوزه در دانشگاه برایم جبران شود.» تصمیمش را عملی میکند اما میافتد مشکلها! «روز اول عید رفتم یکی از مدارس علمیه مشهور مشهد و گفتم من آمدم. دوسه ساعتی با مدیر آنجا صحبت کردم و خیلی هم استقبال کرد. گفتم اگر ممکن است کاری کنید که من تا اول مهر سال اول حوزه و از مهر ماه، سال دوم حوزه، را بخوانم. ایشان هم قبول کرد، اما کلاسها آن طوری که باید، پیش نرفت. نیمههای تابستان خبر دادند، شما از اول مهر باید سال اول را بخوانید. در همین میانه دوباره پدرم به تهران منتقل شدند. من دیدم دو طرفه تنهایی میکشم.» برای همین تصمیم میگیرد برگردد تهران: «از امتحان ورودی حوزه تهران جا ماندم. 40 دقیقه از زمان امتحان گذشته بود و من هنوز سر جلسه نرسیده بودم.ایستگاه در حال تکمیل بود و دو تا در خروجی داشت اما نقشه 180 درجه برعکس بود و اشتباه رفتم. دو سالی به خاطر این اتفاق عقب افتادم» رفت و آمد در مسیر تهران ـ مشهد همچنان ادامه داشت. «امتحان مشهد را دادم و قبول شدم اما نمیتوانستم انتقالی بگیرم. افتادم دنبال کارهای سربازیام.» پسر قصه ما بالاخره سربازیاش را گذراند و امتحان مدرسههای علمیه تهران را داد و حالا در مدرسه علمیه مشکات درس میخواند. از یک سال و نیم پیش، رفقایش یکی دو سال بعد مهندس میشوند و احتمالا از ایران میروند اما سیدحسین پشیمان نیست؛ «به قول سعدی هر چه گفتیم جز حکایت دوست درهمه عمر از آن پشیمانیم. کلا از کارهای نکرده و کردهام پشیمانم.نه زیاد به گذشته فکر میکنم و نه به آینده. به عملکرد گذشته خودم مغرور نیستم اما از تجربههایی هم که کردهام راضیام. هزار تا اشتباه کردهام اما از تجربههایم راضیام.
شیفته سیدحسن نصرالله شدم
این وسطها، در آن وقتهایی که مدرسه بود ونبود، از امتحان جاماند و خانه بود، در همه وقتهای خالیاش یک فعالیت جانبی جدی داشت، فعالیتی که جرقهاش از سال 89 خورد؛ «در یکی از همین روزها یک سخنرانی چند دقیقهای از آقای سیدحسن نصرالله شنیدم به مناسبت ارسال کشتی ماوی مرمره به غزه. خیلی کم پیش میآید که ایشان این قدر بلند سخنرانی کنند. از طرفی لبنان همیشه زیر یوغ عثمانی بوده و آدمها را ذبح میکرده و ترکیه هم به نحوی امتداد عثمانی محسوب میشود. اینکه حزبالله برای یک حرکت از جانب ترکیه جشن بگیرد اتفاق عجیبی است. ایشان گفتند صرف ارسال یک کشتی از طرف یکسری غیرعرب و غیرمسلمان به سمت غزه یکسری معانی دارد. آخرش هم گفتند کشورهای عربی خجالت بکشید. چیزی که آن لحظه برایم جذاب بود، این بود که یک نفری وجود دارد که فقط به حزب و همفکران و قبیله خودش فکر نمیکند. در فضای آن سال این کشف مثل این بود که در یک غار گیر کردهام و شعاع نوری میزند تو.
متن 12 صفحهای عربی را گیر آوردم و پرینت گرفتم، کلمه به کلمه ترجمهاش کردم ولی به نتیجه نرسیدم. بعد برای ترجمه دادم به همکلاسی لبنانی خالهام.» همین اتفاق او را شیفته سید حسن نصرالله کرد، طوری که همه سالهای بعدش او با این شخصیت درگیر شد، «در همه آن سالها سخنرانیهای آقای نصرالله را ترجمه میکردم. یک وبلاگ هم زدم و ترجمهها را گذاشتم آنجا. بعد از مدتی ثبتش کردم. از دور همه میگفتند این پسر خل است چون این کار به نظر آنها خطرناک بود، آینده نداشت و پول هم که ندارد.» سیدحسن نصرالله قهرمان محبوب او در زندگی است چون «شخصیت جاافتاده و پخته و خاصی است. اصلا آن آدم هیجانی که در ذهن ما هست نیست که هر موقع تلویزیون ما نشانش میدهد دارد داد میزند. ایشان بسیار خوشاخلاق و بسیار شوخ است وتوی سخنرانیهایش بارها شوخی میکند، آدمی عجیب، توانمند و فوقالعاده است.»
سیدحسین یک خاطره عجیب هم از سیدحسن دارد؛ «در لبنان شبانهروز این احساس آزارم میداد که چرا نمیتوانم سیدحسن نصرالله را ببینم. از ایران هم هماهنگی جزیی کرده بودم اما نمیدانستم فایده دارد یا نه؟ روز سوم یک نفر از دفتر حزبالله گفت: شمارهتان را بدهید ما یک امانتی داریم. من هم فکر کردم لابد بختمان شکفته و دیداری در کار است. تا روزهای آخر منتظر بودم اما خبری نشد. روز آخر واقعا یک امانتی به من دادند. گفتند: برو فلانجا یک امانتی را بگیر و برگشتی تهران بده به کسی. وقتی برگشتم تهران، 4 ـ 3 روز بعد دوباره همان بنده خدا زنگ زد، گفت: امانتی ما را چکار کردی؟ گفتم: دستم است. گفت: برو بازش کن. بازش کردم، یک قرآن بود که آقای سیدحسن نصرالله اولش را امضا کرده بود و یک یادداشت کوتاهی اولش نوشته بود و برایم آرزوی توفیق کرده بود.
شبهای کوتاه سیدحسین کجا میگذرد؟
یک روز کاریاش از 6 صبح شروع میشود. از وقتی که بیدار میشود تا برود حوزه. از 7:30 صبح تا 5:20 عصر در مدرسه علمیه است و وقتی میرسد خانه، یکراست میرود کافه شهر کتاب مرکزی و مشغول نوشتن میشود. مثل این روزها که مشغول نوشتن سفرنامه لبنان است. این برنامه ثابت طوری ادامه پیدا کرده که اهالی کافه با او فامیل شدهاند! حوالی 10 شب برمیگردد خانه و بعد از شام ویک ساعتی سروکلهزدن با اینترنت، ساعت 12 شب به قول خودش game over میشود! روزهای او با سیدحسن نصرالله، سایت و ترجمههایش گره خورده و شبهایش، در این اتاق کوچک اما شلوغ.
یک روز از سفرنامه سیدحسین به لبنان
بیلبورد رنگ پریده و صورتهای گلگون
امروز راهی رأس بیروت میشویم. به قصد دیدن دانشگاه آمریکایی؛ قدیمیترین دانشگاه لبنان و یکی از معتبرترین دانشگاههای خاورمیانه، هر چه به سوی شمال میرویم، سیمای شهر مدرنتر میشود. در ترافیک گیر افتادهایم. جی پی اس میگوید در خیابان عمربنعبدالعزیز هستیم. موبایل راننده زنگ میزند. میان صحبتهایش میگوید الحمراء هستم، تا نیمساعت دیگر خودم را میرسانم. الحمراء؟!. میدانم نام دنیاییترین خیابان بیروت است؛ از هر نظر، جدی نمیگیرم. بالاخره خیابان به یک سه راهی تخت میرسد و میپیچیم سمت چپ. نام خیابان جدید بلس است. قبل از پیچیدن دوباره یک گرافیتی نظرم را جلب میکند. اما تا به خودم بجنبم میگذریم. قصد میکنم حتما برگردم و عکس بگیرم. یادم باشد: تقاطع عبدالعزیز و بلس. همانbless خودمان؟!
طاق ورودی ای. یو. بی یا همان امریکن یونیورسیتی آو بیروت مرمرین و اندلسی است. با دو در ورودی فرعی، نه چندان بلند. سه سرباز مسلح در ورودی ایستادهاند. میگوییم میخواهیم موزه زمینشناسی را ببینیم. راهنماییمان میکنند سمت چپ برای ارائه مدارک و خرید بلیت. کف دانشگاه از سطح خیابان بلس حدود دو متر پایینتر است. خیابانهای سراشیب دانشگاه و پلهها همه به ساحل میرسند. اولین چیزی که توجهم را جلب میکند جملهای است که به عربی وانگلیسی دوطرف طاقورودی و درست بالای درهای فرعی نوشته شده است. «تا آدمیان حیات یابند و حیاتشان بهتر باشد.» عجب جملهای و عجب جایی! موبایل را در میآورم و جمله را گوگل میکنم. آیه دهم از باب دهم انجیل یوحناست. عجب آیهای و عجب جایی!
دانشگاه آمریکایی بیروت هم مانند دانشگاههای هاروارد وکمبریج و دو بنیاد شهیر فیزیک اروپای ای. پی. اف.ال و سرن و خیلی از دانشگاههای معتبر و بنیادهای علمی جهان توسط کشیشهای عمدتا پروتستان بنا نهاده شده است. ای. یو. بی در سال 1966 تأسیس شده. پیش از جنگ جهانی دوم که موجب فروپاشی امپراتوری عثمانی شد. در دورانی که به علت ضعف دولت مرکزی بخشی از غرب مملکت تحت قیومیت کشورهای اروپایی قرار گرفت. توسط یک مسیونر مسیحی که حوزه کاریاش شامات بود. با 16 دانشجو کارش را شروع کرد.
میرسیم به ساختمان قدیمی دانشگاه که البته پس از تخریب کامل در انفجار سال 1991 بازسازی شده و امروز کتابخانه است. بسیاری از رئیسجمهوران، نخستوزیران، وکلا، مهندسان، پزشکان، و ... مردان حیاتبخش لبنان فارغالتحصیلان دانشگاه آمریکایی هستند. تدریس در این دانشگاه به زبان انگلیسی صورت میگیرد. البته بچههای لبنانی تا پیش از دانشگاه به سه زبان عربی، انگلیسی و فرانسوی مسلط میشوند. منظورم این است که دانشگاه از این بابت چیزی را به فرهنگ لبنان تحمیل نمیکند. کتاب دین و نظم طبیعت سیدحسین نصر، شاگرد سنتگرای علامه طباطبایی، مجموعه سخنرانیهای وی در این دانشگاه در جمع مخاطبان غیرمسلمان است. بسیاری از ما آقای نصر را غیرخودی میپنداریم. اما سؤال اینجاست که نماینده خودیها در مجامع علمی اینچنینی کیست، اصلا داریم مردش را؟ موزه زمینشناسی را سریع میبینیم و بازمیگردیم. چون دیروز در موزه ملی خیلی دقیق همه چیز را مطالعه کرده بودم. گذرنامهام را از حراست دانشگاه آمریکایی پس میگیرم. روبه روی دانشگاه پر از کتابفروشی، آبمیوهفروشی وکافیشاپ است. ترکیب ویترین کتابفروشیها توجهم را جلب میکند. مشهورترین رمانهای رمانتیک، سلسله درس گفتارهای علامه فضلالله، اتوبیوگرافی جولیان آسانژ، زندگینامه استیو جابز، کتب جبران خلیل جبران به چند زبان، کتب انگلیسی درباره پدیداری حزبالله لبنان و... .
میرسیم به تقاطع عبدالعزیز، دیوار روبهرو پر از گرافیتی و آگهی خوابگاههای اجارهای دخترانه است. بالای انبوه تبلیغات و آگهیهای پارهپاره چهارکلمه تأملبرانگیز نوشته شده است. «لبنانی بیندیش، سکولار بیندیش». سکولاریسم هنگامی فرض وجود مییابد، که میان ارزشهای دینی و ارزشهای انسانی تفکیک قائل باشیم. به نظرم مهم نیست که ما سکولار هستیم یا شکارچی سکولاریسم، مهم این است که در هر دو صورت ما آن پیش فرض غلط را پذیرفتهایم. پذیرش آن پیشفرض چهار حالت را قابل تصور میسازد: حکومت بر اساس ارزشهای انسانی + اسلامی به نام حکومت اسلامی. حکومت براساس صرف ارزشهای انسانی با نام حکومت سکولار.
عبدالعزیز ترافیک است. مجبور میشویم پیاده مسافت زیادی را رو به سوی جنوب طی کنیم. هتل مجللی را در شرق خیابان میبینیم. حسن میگوید اخیرا دو تکفیری را در آن دستگیر کردهاند. دوباره نام هتل را میخوانم. یادم میآید خبرش را دیده بودم. اگر تفکیک میان ارزشهای انسانی و دینی را پذیرفتیم، دیگر راه چندانی تا تکفیر نداریم. حتی اگر پیروان روزآمدترین مرجع دینی باشیم، پذیرش این مغایرت ما را به مرزبندی و مبارزه با «دیگران» فرا میخواند، نه کوشش برای هدایت هر چه روشنتر و گویاتر مبتنی بر انسانیت باعث میشود اشکال را لقمه و بل نطفه دیگران بدانیم، نه کوتاهی خودمان در امر هدایت. سپس کم کم خودمان را قوم برتر میپنداریم. قومی که بیعملشان بر باعمل دیگران شرف دارد. مثلا من روحانی به محاذات آن مسیونر مسیحی هیچوقت خود را مقصر نمیدانم که چرا نرفتم در پایتخت فلان کشور آفریقایی، دانشگاهی با 16 دانشجو تأسیس کنم و سردرش به زبان فارسی بنویسم: «علم مایه اقتدار است، هر کس آن را به دست آورد، دست برتر را گرفت و هرکس به دست نیاورد زیردست شد.» تا مگر 150 سال بعد مردان حیاتبخش آن مرزوبوم دستپروردههای من روحانی تلقی شوند. کمی جلوتر سر یک تقاطع گدایی تکیده میبینم. از فضای عشیرهای ضاحیه تا فضای طبقاتی این خیابان آمریکایی 10 دقیقه هم راه نیست. البته به شرطی که ماشین گیرمان بیاید!
بالاخره خیس عرق سوار تاکسی میشویم. موبایل را در میآورم که عکسهای ای. یو. بی را بگذارم روی اینستاگرام . موبایل مکان جغرافیاییمان را اینگونه توضیح میدهد: تقاطع عبدالعزیز ـ الحمراء. ای دل غافل! بگو چرا راننده میگفت الحمراء هستم. بگو چرا این خیابانها... ماشین به سمت جنوب میراند. عقب نشستهام و از پنجره سمت چپ، تهمانده خیابانهای اروپایی بیروت را نگاه میکنم. خیابان هرچه پایین میرویم، فرسودهتر میشود. باد گرم و شرجی میزند توی صورتم. ناگهان بیلبوردی میبینم که دیوانهام میکند. حداقل مال دو سال پیش است. عکس شهدای حزبالله به علاوه لوگوی لبیک یا حسین علیهالسلام در میان چهرهها. الف «یاحسین» مانند شمعی میسوزد. این بیلبورد رنگپریده پایین آن خیابان سراسر رنگ، این چهرههای گلگون در ابتدای خیابان دلبران و این سالکان طریق که خون دادهاند تا شارع لیبرالها و دانشگاه پروتستانها باقی بماند، حالم را دگرگون میکند. ناگهان به یاد میآورم حاجرضوان، معاون جهادی شهید حزبالله لبنان هم دانشجوی ای. یو. بی بوده است! آزادهترین مرد لبنان. «من شبان نیکو هستم، شبان نیکو جان خود را برای گوسفندان فدا میسازد./992/ت301/س
منبع: همشهری جوان