پُلی که ساخته نشد!
به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگی اجتماعی خبرگزاری رسا، فیلم «پل» دست روی یکی از نبوغآمیزترین رخدادهای مهندسی جنگ میگذارد: ساخت پل ۱۴ کیلومتری خیبر. رخدادی که در ذات خود، نه یک پروژهی ساختمانی ساده، بلکه یک «موقعیت دراماتیک» و حماسیِ بینظیر است. اما مشکل اصلی فیلم از همینجا آغاز میشود؛ اثر هرگز موفق نمیشود عظمت این زیرساخت استراتژیک را به موتور محرک روایت تبدیل کند.
پل در این فیلم، به جای آنکه «قلب تپنده» داستان و منشاء تنش باشد، تنها به یک پسزمینهی بصری تقلیل یافته است؛ عنصری که توسط دوربین دیده میشود، اما توسط فیلمنامه فهمیده نمیشود. در واقع، ما با یک «شکاف ساختاری» مواجهیم؛ جایی که شکوه تکنیکی و طراحی صحنه، به جای آنکه درام را تقویت کند، فقرِ قصه را بیشتر به چشم میآورد.
پیرنگ و ناتوانی در ایجاد علیت
داستان حول محور «موسی»، نوجوانی جسور میچرخد که برای یافتن برادرش «مصطفی» راهی جبهه میشود. در ساختار فیلمنامهنویسی، این یک محرک کلاسیک برای آغاز «سفر قهرمان» است. اما مشکل از جایی آغاز میشود که خردهداستانها به جای آنکه مانند قطعات یک پازل، پیرنگ اصلی را تقویت کنند، به شکل «جزایری مستقل» عمل میکنند.
در یک فیلمنامه استاندارد، هر چالش در مسیر قهرمان باید پتانسیلی برای پیشبرد هدف اصلی (یافتن برادر) باشد؛ اما در «پل»، حوادث پیوند ارگانیک با یکدیگر ندارند. برای مثال، مواجهه با نوزاد در میان هور، اگرچه پتانسیل بالایی برای ایجاد کشمکشهای درونی و بیرونی دارد، اما در بافت روایت غرق نمیشود و بیشتر شبیه به یک «دستآویز احساسی» برای برانگیختن عواطف لحظهای مخاطب به نظر میرسد تا یک ضرورت دراماتیک.
بحران تحول شخصیت؛ قیاس «پل» با «لیلی با من است»
برای درک بهتر ضعف شخصیتپردازی در «پل»، میتوان آن را با شاهکار کمال تبریزی، «لیلی با من است» مقایسه کرد. در آنجا، ما با شخصیتی روبهرو هستیم که از جنگ میگریزد، اما سلسله حوادث و خردهداستانها بهقدری دقیق طراحی شدهاند که قانون علیت، او را ناگزیر به تغییر میکند. مخاطب مسیر استحاله او را باور میکند.
در «پل»، موسی نسبت مشخصی با اتمسفر جنگ ندارد. تحول او نه از دلِ یک ضرورت باطنی، که به شکلی تحمیلی صورت میگیرد. وقتی در پایان فیلم، شخصیت تصمیم به بازگشت به جبهه میگیرد، پرسش اساسی مخاطب این است: «چرا؟». کدام تجربه زیسته در طول فیلم، این منطق کنشمندی را ساخته است؟ نبودِ این پاسخ نشاندهنده ضعف در قوس شخصیت است.
کارگردانی و بازیگری: سایهای از یک واقعیت
از منظر فنی، کارگردانی محمد عسگری در هدایت بازیگران نتوانسته است به یکدستی لازم برسد. بازیها فاقد آن آنی هستند که تماشاگر را با جهانِ درونی کاراکترها درگیر کنند. سینمای جنگ بیش از هر چیز به «باورپذیری» نیاز دارد، اما وقتی فیلمنامه در سطح باقی میماند، کارگردانی نیز به دام کلیشهها میافتد. نتیجه این روند، خلق یک «کاریکاتور از فیلم جنگی» است؛ تصویری که لایههای درونی ندارد و تنها به بازنمایی سطحی پوسته جنگ بسنده میکند.
نتیجهگیری
«پل» اگرچه از منظر تولید و توجه به وقایع تاریخی (عملیات خیبر) ارزشمند است، اما به دلیل تشتت در پیرنگ و عدم درک درست از ساختار کلاسیک سفر قهرمان، نمیتواند به یک اثر ماندگار تبدیل شود. فیلمی که میتوانست حماسهای انسانی در دل هور باشد، در لایههای سطحی احساساتگرایی متوقف شده و از برقراری ارتباط عمیق با مخاطب باز میماند