موکب کوچک عزای رهبرم
به گزارش خبرنگار سرویس فرهنگی و اجتماعی خبرگزاری رسا، شب بود و خیابان آرام. صدایی نبود جز رد شدن چند موتورسیکلت. بچهها در موکب کوچکشان جمع شده بودند. آهسته صحبت میکردند. مادر فاطمه بلندگوی کوچک دستی را روی پیشخوان چوبی گذاشت و روشنش کرد: «برخیز و علم بردار».
موکب را سر چهارراه برپا کرده بودند. با چند میله داربست و چند تکه پارچه سیاه. بنر بزرگ تصویر رهبر شهیدمان هم جلوی موکب بود. در باغچه جلوی پیادهرو میز کوچکی گذاشته بودند. با پارچه مشکی و عکس رهبر شهید با لبخند همیشگی و چهره مهربان و پدرانه. چند شمع سبز و سیاه و گلهای داوودی سفید هم روی میز بود.
۱۴ نفر بودند، ۸ دختر و ۶ پسر قد و نیمقد. به صف جلوی موکب ایستادند. ریحانه لاغر و سفید با چادر مشکی عربی، دستهای کوچکش را بالای سر برد و بلند گفت: «ما بچههای رهبریم». بقیه تکرار کردند: «از خون او نمیگذریم».
رهگذران با دیدن آنها اشک میریختند و همدلی در میان مردم در اوج بود.
یکی از پسرها با کاپشن آبی کمرنگ که از بقیه بزرگتر بود بشقاب خرما را به مردم تعارف میکرد. میگفت: «برای پیروزی ما و شکست دشمن صلوات!».
معلمشان با یک کاغذ سفید بزرگ آمد. کاغذ را به دیوار چسباند. رویش نقشه ایران را با خط سیاه ضخیم کشیده بود. ماژیکهای رنگی را به بچه ها داد. آنها با چشمان اشکبار شروع به نوشتن کردند: ای رهبر عزیزم راهت ادامه دارد. حسین حسین شعار ماست شهادت افتخار ماست. ما همه سرباز توئیم. گوش به فرمان توئیم. این همه لشکر آمده. به عشق رهبر آمده.
آن شب در خیابان همه برای یک نفر همدل و همصدا بودند: رهبر شهیدمان!
دکتر مریم غازی اصفهانی