۱۲ خرداد ۱۴۰۵ - ۱۴:۴۲
کد خبر: ۸۱۶۲۸۱

ماه یازدهم؛ خاطرات یک آسیب‌دیده از انجمن (قسمت پنجم)

ماه یازدهم؛ خاطرات یک آسیب‌دیده از انجمن (قسمت پنجم)
بعد از آن شب، پدرش چند بار با پدرم تماس گرفت و تلاش کرد تا پدرم را قانع کند که «انجمن تعطیل شده» و «وجود خارجی ندارد.» اما وقتی دیدند من قانع نمی‌شوم و حاضر نیستم انجمن را بپذیرم، گفتند: «خب بیا طلاقت را بگیر و برو.»!
 

به گزارش گروه فرق و ادیان خبرگزاری رسا، در چهار قسمت قبل، برخی از خاطرات دوران خواستگاری و عقد خانمی را خواندیم که بعدها متوجه می‌شود همسرش از اعضای انجمن حجتیه بوده است. و اکنون بقیه ماجرا: 

از فردای آن روز شروع کردم به تحقیق. هرچه نمی‌دانستم از خانم دکتر می‌پرسیدم. کانال‌ها را می‌گشتم. مطالب را یادداشت می‌کردم. بهترین کانالی که کمکم کرد، کانال «حقایقی پیرامون انجمن حجتیه» بود. برخی مناظرات مکتوب را دیدم. تحلیل‌ها را خواندم. هرچه بیشتر می‌فهمیدم، حالم بدتر می‌شد. غم و اندوه تمام وجودم را گرفته بود. هرچه بیشتر تفکرات انجمن را می‌شناختم، بیشتر از آن‌ها متنفر می‌شدم.

 

بعد از آن شب، دیگر خبری از همسرم نداشتم. بعد از یک هفته پیام داد که می‌خواهد من را ببیند و صحبت کنیم.

به او گفتم: «باشه، فردا ساعت فلان بهت خبر می‌دم کجا بیای.» اما ناگهان شب قبل از قرار آمد درِ خانه‌مان. همین که وارد شد، مادرم با دیدنش به‌هم ریخت. با صدایی سرشار از غم و دست‌هایی که می‌لرزید گفت: «چطور تونستی از اعتماد ما سوءاستفاده کنی؟» واقعاً حالش بد شده بود. برای مادرم یک لیوان آب بردم. همسرم اما ساکت نشسته بود و فقط نگاه می‌کرد؛ با چشمانی پر از خشم.

به او اشاره کردم که آماده می‌شوم و برویم پایین صحبت کنیم؛ چون نمی‌خواستم مادرم بیشتر از این اذیت شود. حاضر شدم و با او به پایین رفتیم. مادرم با نگرانی گفت: «تنها نرو.» آرامش کردم و خواستم که نگران نباشد.

رفتیم پایین و در محوطه مجتمع نشستیم. به او گفتم: «خب، بگو؛ می‌شنوم.»

مدتی سکوت کرد. سکوتش را شکستم و گفتم: «من انجمن شما را حق نمی‌دانم. می‌دانی چرا؟ چون اگر جایی حق باشد، به آدم‌ها قدرت انتخاب می‌دهد. اما انجمن آدم‌ها را با زور و حقه‌بازی وارد تشکیلاتش می‌کند. تو خودت هم قبول نداری که انجمن حق است؛ اگر قبول داشتی، از گفتنش نمی‌ترسیدی. من همین الان می‌توانم با افتخار بگویم انقلابی‌ام. ما با باور قلبی به انقلاب رسیدیم. برای انقلاب، شهید و خون دادیم و افتخار می‌کنیم. اما تو هم جرأت داری با افتخار بگویی انجمنی هستی؟»

بعد ادامه دادم: «من با صداقت کامل وارد زندگی تو شدم؛ اما تو با نقشه و فریب! واقعاً ارزش داشت برای خوش‌خدمتی به انجمن چنین کاری بکنی؟»

او گفت :

- رهبری به ما گفته خاموش کار کنیم.

- رهبری این را گفته؟ پس چرا در پرسش و پاسخ سال ۶۴ فرمودند: «کسی که جزو تشکیلات است، با انقلاب میانه‌ای ندارد، دل‌زده از انقلاب است، به امام اعتقادی ندارد، می‌خواهم سر به تنش نباشد؛ چه انجمن حجتیه باشد چه غیر آن.» این نظر رهبری درباره شماست. پس بس کن این دروغ‌ها را.

ـ تو فکر می‌کنی فقط انقلاب را به اسم خودت ثبت کردی؟

- نه، فقط به اسم من نیست. اما حداقل به اسم تو یکی هم ثبت نشده. تو چطور خودت را انقلابی می‌دانی وقتی روز معلم به‌جای تجلیل از شهید مطهری، از رضاشاه تعریف می‌کنی؟ یا وقتی عکس شهید می‌آوری، با خواهرت مسخره می‌کنی؟ یا آن کلیپی که نشانم دادی و بعد حرف رهبری را مسخره کردی؟ این‌ها نشان می‌دهد تو انقلابی نیستی.

- تو انحراف من را از کجا سنجیدی؟

- از انحراف رهبرانتان.

- چطور؟

- یک سرچ بزن در گوگل ببین درباره انجمن حجتیه چه نوشته.

- این ملاک نیست. باید حرف خود افراد را شنید.

- چطور متن روز معلم را از همین گوگل گرفتی و برایت معتبر بود، اما درباره انجمن معتبر نیست؟ شما ادعا می‌کنید علیه بهائیت مبارزه می‌کنید. خب اسم ببر از کسانی که در شیراز بهایی بودند و شما مسلمانشان کردید. بهایی‌ها دفتر دارند و خروجی‌ها را ثبت می‌کنند. تو مدرک بیاور که این‌ها را شما مسلمان کردید.

- بیا اصفهان فلان خانواده را نشانت بدهم.

- اصفهان به چه درد من می‌خورد؟ شیراز را بگو. مگر خود اینجا یکی از مراکز بهائیت نبوده؟

- آقای حائری به ما گفت بیاییم بهائیت را جمع کنیم.

 

البته این نکته را نگفت که آیت الله حائری شیرازی در پایین متنی که نوشتند، تاکید بر تربیت نیروی انقلابی داشتند. ادامه دادم:

- تو که اصلاً در بهائیت تخصص نداری. چطور ادعا می‌کنی مبارز هستی؟ اگر امام زمان ظهور کند، تجهیزات نظامی نمی‌خواهد؟ نیرو نمی‌خواهد؟ حکومت نمی‌خواهد؟ ما باید زمینه‌سازی کنیم. تو که روحیه شهادت‌طلبی نداری، مطمئنی در رکاب حضرت می‌جنگی؟

- چطور بهائیت را دشمنت نمی‌بینی؟

- من دشمنم را کوچک نمی‌بینم. دشمن من آمریکا و اسرائیل است؛ دشمنان اصلی امام زمان(عج). خلاصه من دیگر در هیچ جلسه‌ای که انجمنی‌ها باشند شرکت نمی‌کنم. در هیچ هیئتی که مربوط به انجمن باشد نمی‌روم. اجازه نمی‌دهم فرزندانمان وارد انجمن شوند. طبق مبانی انقلاب تربیتشان می‌کنم. و هیچ جلسه‌ای درباره انجمن در خانه‌مان نخواهیم داشت. و از این لحظه به بعد، من یکی از منتقدین انجمن هستم.

- آن انجمنی که تو می‌گویی من هم بهش منتقد هستم.

 

کاغذ و خودکارم را در آوردم و گفتم: «هرچه لازم است بگو تا بررسی کنم.» حین نوشتن بودم که گفت:

- چه وعده‌ای بهت دادن؟!

خندیدم و گفتم: «مگه انجمنه!؟ حالا برو ببین با خودت چندچندی.» گفت:

- تو این مدت من برای تو ده‌ تا ویژگی خوب نداشتم که حالا با این مسئله چشم روی همه‌شان بستی؟

- تو دست گذاشتی روی خط قرمز من. اصلاً نمی‌توانم بپذیرم.

در نهایت دیدم هرچقدر با او صحبت می‌کنم، فایده‌ای ندارد. انگار یک گوشش در بود و یک گوشش دروازه. هیچ حق‌پذیری در او نبود. آخرین جمله‌ای که به او گفتم این بود: «یادم می‌ماند که انجمن حجتیه را به من ترجیح دادی.» و همان‌جا همه‌چیز بین ما تمام شد.

بعد از آن شب، پدرش چند بار با پدرم تماس گرفت و تلاش کرد تا پدرم را قانع کند که «انجمن تعطیل شده» و «وجود خارجی ندارد.» اما وقتی دیدند من قانع نمی‌شوم و حاضر نیستم انجمن را بپذیرم، گفتند: «خب بیا طلاقت را بگیر و برو.»! و حتی در ماه محرم چندین بار تماس گرفتند و گفتند: «بیا طلاق بگیر و برو، پسرمان می‌خواهد ازدواج کند.»

 

بله...

انجمن حجتیه به همین راحتی برای حفظ موجودیت خودش با احساسات و زندگی آدم‌ها بازی می‌کند.

حتی با زندگی اعضای خودش.

برایشان مهم نیست چه بر سر یک انسان می‌آید.

تنها چیزی که برای سران انجمن اهمیت دارد، حفظ تشکیلات به هر قیمتی است، حتی اگر به قیمت آبروی افراد تمام شود.

این را هم باید دانست:

تندترین و بی‌انصافانه‌ترین شیوه‌ی جذب، «ازدواج تاکتیکی» است؛ روشی که در آن فرد انجمنی تشویق می‌شود با یک چهره‌ی انقلابی و فعال ازدواج کند، بدون آنکه کوچک‌ترین نشانه‌ای از هویت واقعی خود را آشکار سازد.

کسی که در تشکیلات انجمن بزرگ می‌شود و پای درس‌های معارف شیخ محمود حلبی می‌نشیند، اعتقادات انحرافی‌ای را یاد می‌گیرد که در زندگی شخصی‌اش هم اثر می‌گذارد.

کسی که یاد می‌گیرد تقیه کند و کلاه شرعی سر خودش بگذارد، در زندگی شخصی‌اش هم به‌راحتی به همسر و خانواده‌اش دروغ می‌گوید و ذره‌ای هم وجدان‌درد ندارد؛ چون خودش را توجیه می‌کند.

کسی که طوری تربیت می‌شود تا نسبت به مسائل کشورش بی‌اعتنا باشد، در زندگی شخصی‌اش هم نسبت به مسائل مهم بی‌تفاوت، بی‌مسئولیت و ترسو می‌شود.

 

امیدوارم بیان این تجربه بتواند به افراد زیادی کمک کند تا در دام انجمن حجتیه گرفتار نشوند.

و با تمام وجودم آرزو می‌کنم هیچ‌کس لحضات تلخی را که من تجربه کردم، تجربه نکند.

ارسال نظرات